ویرگول
ورودثبت نام
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)روایت، بازآفرینی، جهان‌سازی ◈ میانِ کد و کلمه، در جست‌وجوی معنا ◈ Full-Stack Developer
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

دوزخ | دایرهٔ سوم | بخش اول | باران نفرین

دانته

در سرمایی خیس

چشم گشود.

باران

بر صورتش می‌کوبید.

اما این،

بارانِ زمین نبود.

قطره‌ها

سنگین بودند.

چسبناک.

گندیده.

گویی

آسمان،

به جای آب،

تعفن می‌بارید.

نفس کشید—

و بلافاصله

پشیمان شد.

بوی پوسیدگی،

همه‌جا را پر کرده بود.

زمین

آرام زیر قدم‌هایش می‌لغزید.

نه خاک بود،

نه آب.

گل.

گلِ تیره‌ای

که پا را

آهسته

در خود فرو می‌برد.

هر قدم،

صدایی خفه

از مکیده شدن برمی‌آورد.

گویی

خودِ دوزخ،

گرسنه است.

ویرژیل گفت:

«این‌جا،

جای آنان است

که زندگی را

تنها برای بلعیدن خواستند.»

دانته نگاه کرد.

پیکرها

در گل افتاده بودند.

نیمه‌مدفون.

باران،

بی‌وقفه

بر تنشان فرود می‌آمد.

بعضی می‌خواستند

بلند شوند.

اما زمین،

دوباره

آن‌ها را پایین می‌کشید.

چهره‌ها

دیگر انسانی نبود.

میلِ بی‌پایان،

آن‌ها را

به چیزی دیگر بدل کرده بود.

ناگهان—

صدایی برخاست.

غرشی عمیق.

نزدیک.

دانته برگشت.

و تاریکی،

دهان باز کرد.

سه سر،

از دل باران

بیرون آمدند.

پوزه‌هایی گرسنه.

دهان‌هایی کف‌آلود.

شش چشم،

در تاریکی

می‌سوخت.

و نفسش—

بوی گوشتِ فاسد می‌داد.

سربروس

بر ارواح افتاد.

چنگال‌ها در گل فرو رفت.

فریادها برخاست.

و بعد—

صدای جویدن.

دانته عقب رفت.

گل

تا مچ پایش

بالا آمده بود.

یکی از سرها

هوا را

بو کشید.

لحظه‌ای بعد—

هر سه سر

چرخیدند.

شش چشم،

بر دانته

دوخته شد.

دهان‌ها

آهسته

از هم باز شدند.

دانته

نفس نکشید.

ویرژیل

یک گام

پیش گذاشت.

خم شد.

مشتی گل برداشت.

و آن را

به دهان‌های هیولا پرتاب کرد.

سربروس

با ولعی حیوانی،

شروع به جویدن کرد.

و غرشش

برای لحظه‌ای

خاموش شد.

برای نخستین‌بار،

سکوت.

ویرژیل گفت:

«بعضی موجودات،

با همان چیزی

رام می‌شوند

که نابودشان کرده است.»

هیولا

هنوز

می‌جوید.

و آن دو

بی‌صدا

از کنارش

گذشتند.

باران

همچنان می‌بارید.

سنگین.

کثیف.

بی‌پایان.

اما ناگهان—

در میان کوبشِ باران،

چیزی دیگر شنیده شد.

صدایی گرفته.

خفه.

گویی

از زیر گل می‌آمد.

«ای همشهری…»

دانته ایستاد.

برای لحظه‌ای،

صدای باران دور شد.

در آن تاریکی،

کسی او را به نام صدا زده بود.

ویرژیل آرام گفت:

«نگاه کن.»

او هنوز

تو را به یاد دارد.

گل،

آهسته تکان خورد.

چیزی،

در حال برخاستن بود.

و این‌بار،

نامی آشنا داشت.


✦ ادامهٔ سفر

← قسمت قبل: «دایرهٔ دوم | سقوط »

→ قسمت بعد: «چاکّو — صدای یک شهر»

داستانرمانادبیاتکتابدانته
۶
۱
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)
روایت، بازآفرینی، جهان‌سازی ◈ میانِ کد و کلمه، در جست‌وجوی معنا ◈ Full-Stack Developer
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید