
در دایرهٔ دوم،
اولین چیزی
که به چشم میآید،
طوفان است.
و در پایان،
آخرین چیزی
که میبینی.
آنگاه
صدایی
از دلِ باد
به گوش میرسد.
داستانش را
شروع میکند.
از کتابی
که با هم میخواندند.
از صفحهای
که هر دو
روی آن
مکث کردند.
از بوسهای
که پس از آن،
داستان
دیگر
ادامه پیدا نکرد.
پائولو
کنار اوست.
چیزی
نمیگوید.
فقط گریه میکند.
باد،
آنها را
بیوقفه
با خود
میبرد.
اما داستان،
هر بار،
به همان صفحه
بازمیگردد.
دانته
تا آخر
گوش میدهد.
بعد،
چون جسمی بیجان،
بر زمین میافتد.
طوفان،
هر لحظه
آنها را
با خود میبرد.
اما
او
از همان صفحه
دوباره
شروع میکند.
کافی است
کسی
بپرسد.
۱. سقوط
۲. یک کتاب