ویرگول
ورودثبت نام
Aida
Aida
Aida
Aida
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

سیرت مریخی:آهو


وقتی غلوم از تمام کوچه های تاریک و سرد روستایشان گذشت تنها ماه از رفتنش آگاه بود ، نگاهش میکرد و او را مثل تمام تئاتر هایی که روی شخصیت اصلیشان نور کلیدی را می اندازند جلوه داده بود ..

او حالا از روستا بیرون بود و جایی وسط بیابان قدم برمی‌داشت .هیچ، نمی‌دانست کجا می‌رود.

باد ، رد پاهایش را از یاد شن ها می‌برد و جایی که هیچکس از او خبری نداشت می‌انداخت و او را از خانه و خانواده‌اش دور و دورتر میکرد .

چند روزی را توی بیابان سپری کرد تا اینکه راهش به جنگلی بزرگ پر از درخت های کاج خورد..

غلوم ، خوشحال از اینکه از بیابان خشک و بی آب و علف بیرون زده راهش را به سمت جنگل ادامه داد .. زمزمه گنجشک ها روی شاخه درخت و صدای زیبای آبشار در دور دست ها شاید حقیقت وجود هویت دیگری از غلوم را به سادگی نمایش میداد.

او قدم برمی‌داشت و راه را طی میکرد که از پشت درخت ها و بوته های بلند آهویی را دید

بی سروصدا و ایستاده از دور نگاهش کرد و به او لبخند ملیحی زد ؛که ناگهان صدای تَق شلیک در سکوت جنگل پیچید و آهو را روی زمین افتاند ؛ شکارچی با لباس های راه راه قرمزش و تفنگ hs402ای که در دست داشت از پشت بوته های پرپشت بیرون زد و با قدم هایی که فقط یک قهرمان المپیک می‌تواند بردارد، جلو آمد و با تمام خوشحالی که داشت طعمه اش را نظاره کرد .

غلوم تمام توانش را در پاهایش جمع کرد به سمت آهو دوید و با فریاد از شکارچی پرسید : چرا این کار رو کردی ؟!!

شکارچی لحظه ای درنگ کرد و گفت : این طبیعت زندگیه بچه جون به هر حال یک روزی باید خورده بشه یا اینقدر زندگی کنه که از کهولت بمیره ..

بعد آهو را روی دوشش انداخت و حرکت کرد

غلوم چند لحظه ای به خون ریخته شده ی آهو نگاهی انداخت . خون ، گودیِ کم عمق زمین را پر کرده بود و چشم های آهو شاید در آن نمایان بود که با اشک به خون ریخته شده اش نگاه میکرد...

این داستان ادامه دارد ..

آهوداستانکداستانفلسفه
۱۰
۴
Aida
Aida
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید