ویرگول
ورودثبت نام
Aida
Aida
Aida
Aida
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ ماه پیش

مری زن بد سلیقه ای بود اما دنیایش را خوب انتخاب کرده بود !

جایی در پس کهکشان راه شیری ، مزرعه دور افتاده ذرت ها
جایی در پس کهکشان راه شیری ، مزرعه دور افتاده ذرت ها



مری ، زن بد سلیقه ای بود اما دنیایش را خوب انتخاب کرده بود یک جایی پس کهکشان راه شیری در مزرعه دور افتاده ذرت ها زندگی می‌کرد بافتنی میبافت لباس های راه راه پدربزرگ ها را می‌پوشید و قدم میزد. چندی او فکر می‌کرد که کهکشان راه شیری چقدر می‌تواند بزرگ باشد آیا می‌تواند ۱۰ یا ۲۰ مری را باهم در خودش جا دهد ؟ و یا آیا در پس این کهکشان مری های دیگری می‌توان یافت؟ سپس با خودش اندیشید: که من برای چه اینجا هستم؟ توی مزرعه ذرت ها میدوید و اسم خودش را فریاد می‌زد و یکهو به راه باریکه ای رسید راهی که در بین تمام علفزار ها پنهان شده بود و دور از چشم او باقی مانده بود .
قدم های آهسته ای برداشت ذرات ها را کنار زد و روبه روی راهی که یافته بود ایستاد ،
سپس به دور دست ها خیره شد
باد ملایمی می‌وزید و مو هایش را تکان میداد
مری با عادات کودکانه خود چشمانش را که در مقابل آفتاب بود مالید
و با خود اندیشید که چگونه می‌تواند خانه اش را تک و تنها بگذارد ؟ چگونه می‌تواند مزرعه ذرت ها ، پیژامه های راه راه پدربزرگ ها و بافتنی های ناتمامش را ترک کند و به دنبال خودش بگردد ؟
سپس چند قدمی به عقب برگشت باری دیگر به راهی که پیدا کرده بود نگاه کرد .
و رفت .
روز به روز پرسش های ذهن کنجکاو او کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر می‌شدند

سپس
مری با مادیات خود تنها ماند
و بعد روزی در اوایل آپریل
دیگر راه باریکه ای وجود نداشت و یا شاید دیگر هیچ مری حقیقی ای .







داستان کوتاهخودشناسیفلسفیداستان
۱۲
۴
Aida
Aida
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید