.
سلام.
بعد مدتها رو این صفحه تایپ میکنم و طبق معمول مطمئن نیستم چی قراره بنویسم. وقتی دیدم کامنتا باز شدن اولش خیلی خوشحال شدم و در ادامه فهمیدم بصورت محدود این اتفاق رقم خورده و باز غمم گرفت! زندگی توی این منطقه جغرافیایی در خاورمیانه دردسرهای خودشو داره!

تو آینه نگاه میکنم! من دو سالی میشه که وقتی تو آینه نگاه میکنم از تکتک اجزای صورتم خوشم میاد. از دماغم که دقیقا شکل دماغ مامانمه بگیر تا ابروهای کمپشت ولی منظم و قشنگم! چربی پوستم که با هیچی کنترل نمیشه و همیشه برق میزنم! چشمام که خیلی عمیقه و نگاهم که تند و تیزه!
صدای باد میاد. من خیلی آرومم. صب رفتم وسط رخت خواب مامان بابا. بینشون خوابیدم و از پتوی هر کدومشون یکم کشیدم رو خودم! گرمای دلچسبی داشت که باعث شد دوباره یه ساعت بخوابم!
.
به ایران خیلی فکر میکنم. به اینکه من چقدر ناآگاهم درین مورد و چقدر باید آگاهتر باشم برای اینکه بتونم اقدام درستی بکنم یا تصمیم درستی بگیرم. صدای پهپاد، جنگ، استرس... واقعا این مدت منو خسته کرده! ولی دیگه نگران نیستم. مثل یه دریانورد دراز کشیدم رو تن قایقم و با موجهای آب بالا و پایین میشم! میدونم یه روزی اتفاقی که باید میافته...

.
راستش من از طعم قهوه خوشم نمیاد. حتی بوی قهوه هم برام جادویی نیست! من فقط تایم امتحاناتم و کنکورم قهوه خوردم! اونم خیلی غلیظ و کم حجم. عین شربت...
عوضش من عاشق چاییام. خیلی آداب و اصول داره چایی دم کردنم! چایی باید خوب دم بکشه. باید شفاف بشه. باید وقتی میگیریش جلوی نور، اون رو پخش کنه و نوربارون راه بندازه! چایی باید تلخ باشه. باید داغ باشه. باید وقتی نوک انگشتاتو میذاری رو بدنه استکان احساس سوزش کنی! چایی باید عطرش تو خونه بپیچه! تو خونه ای که آدماش عاشق واقعی هم باشن! به هم عشق بدن و با هم تلاش کنن برای بهتر شدن و ساختن! تو خونه ای که اسمش رو بتونی بذاری خونه...
این خونه میتونه بزرگ باشه. میتونه حیاط داشته باشه. تو حیاطش باغچه داشته باشه! میتونه یه حوض آبی وسط حیاطش باشه و یه تخت قدیمی گوشهش! روی اون تخت یه فرش قرمز آذربایجانی پهن کنی و کنارش یه سماور برنز خوشرنگ، مثل سماوری که مامان داره بذاری! یه قوری گل قرمزم باید داشته باشه! که توش چایی دم کنی! بوی آرامش، بوی صفا، بوی عشق... اینا عطر چایی رو تو هوا دنبال میکنن و خوشعطرترش میکنن!
البته شایدم اون خونه کوچیک باشه. نقلی باشه. یه تراس داشته باشه که توش چنتا گلدون گذاشتی! یه میز ناهار خوری این طرف خونه باشه! یه عالمه تابلوی نقاشی رو در و دیوار ... میتونه وسط یه شهر شلوغ باشه، یا ته کوچهی یه شهر کوچیک! ولی چیزی که مهمه اینه که باید امن باشه! خیلی امن....
.

زنها شگفتانگیزن! اینو از مادرم میفهمم. وقتی نوشته آیرین رو میخوندم دقیقا به این فکر کردم که آره! مامان چقدر شگفتانگیزه! چطوری میتونه هر روز صبح از خواب بیدار بشه و تا شب بجز کارای خودش که همیشه انجام میده، تو خونه به همهی ما کمک کنه و آخر شب از همهمون پرانرژیتر باشه و سریال موردعلاقهش رو دنبال کنه!
مامان یادش نمیره به گلها آب بده. یادش نمیره روی میزو دستمال بکشه! یادش نمیره لباسای منو که بعد برگشتن از سر کار انداختم گوشه اتاق جمع کنه و بندازه تو ماشین لباسشویی! مامان یادش نمیره حواسش به بابا باشه! یادش نمیره علی از برنج سفت خوشش نمیاد. یادش نمیره من روغن حیوانی دوست ندارم و بوش اذیتم میکنه!
مامان همیشه یادش هست که وقتی میرم پیشش میخوابم برگرده و محکم بغلم کنه! همیشه یادش هست که دستمو بگیره و منو غرق بوسه کنه! همیشه یادش هست که مثل دو سالهها لوسم کنه و به احساساتم بها بده!
آره. مامان جادوییه! مامان خیلی قویه. از مشکلات قومی و خانوادگی بگیر تا مشکلات مالی و سختی های زندگی و بچه بزرگ کردن! مامان هیچوقت یادش نرفته که منو برای مدرسه بیدار کنه! یا توی کیفم لقمه و خوراکی بذاره!
مامان هر وقت ازش پول خواستم بهم داده! مامان همیشه اولش غذای بچههاشو کشیده سر سفره!
مامان شگفتانگیزه! من واقعا دلم میخواد یه روزی مامان بشم!
.

اگه از من بپرسی چی باعث میشه آدمها بتونن باهم دوام بیارن و یک ارتباط ماندگار بسازن قطعا میگم اینکه همدیگر رو انتخاب کنن! انتخاب کنن و باز هم انتخاب کنن!
انتخاب کردن همیشه آسون نیست. درواقع هیجوقت آسون نیست. بجز اولش! بجز زمانی که آدما برات یه کتاب خونده نشده هستن، پر از رمز و راز و هیجان. یجورایی اولش انتخاب کردن راحته چون خودت رو میسپاری دست نیازها و خواستهها و بالا پایین شدن هورمونات!
علی یه فستفودی باز کرده تازگی! عاشق این کار بود و بخاطرش خیلی اصرار کرد. الان بعد دو ماه به زور بیدار میشه برای کارش. دیر میره و زود برمیگرده! بهش میگم چی شد؟ تو که خیلی دوست داشتی این کارو. میگه دو بار رفتم از سرم افتاد....
ماجرا اینه که همچی از سرت می افته. اگه ده بار سوار اون ماشینی بشی که آرزوته، از سرت میافته! اگه ده بار کسی رو ببینی که عاشق نگاهشی، از سرت می افته. اگه ده بار صدای کسی رو بشنوی که تقلا میکردی برای شنیدن صداش، از سرت میافته! اگه یه ماه زندگی کنی با کسی که آرزوت بود یه ساعت بیشتر کنارت بمونه و نیم ساعت خداحافظیتون طول بکشه از سرت میافته!
و اتفاقا وقتی از سرت افتاد، عشق پیدا میشه.
من نمیتونم به هر احساس نرمالی که میشه به جنس مخالف داشت بگم عشق! نه. عشق واقعا بزرگتر از این حرفاست. عشق یه شاخهگل، یه دیت شیرین، یه بوسهی گرم، یا یه شهوت آتشین نیست. عشق یعنی پای کسی موندن وقتی که خیلی سخته! عشق یعنی دوستش داشته باشی، وقتی که دوست داشتنی نیست...
و این حقیقته. هیچ آدمی همیشه دوست داشتنی نیست. همیشه ادکلن تلخ نزده! همیشه موهاشو سشوار نکشیده! همیشه خوشحال نیست. همهی کاراش خوب و درست نیستن. و عشق یعنی پذیرش این که تو ناقصی و من عاشق موجود ناقصی شدم!
.

بابا گونهمو میبوسه! میگه عیبی نداره! مچ دستش که دو روز پیش سوخته رو میبینم. خیلی زخمیه. میبوسمش و میگم درد که نداری؟ میگه نه اینا چیزی نیست. بعد سرشو میچسبونه به سرم.
بهم میگه کنارتم. تا وقتی هستم کنارتم. و بغض گلومو فشار میده! شروع میکنه صحبت کردن از همچی! از چیزایی که دیروز فرصت نشد راجبش صحبت کنیم. یه لقمه برام گرفته و میزاره تو دهنم. پنیری که دوست دارم... با خودم میگم اگه حتی نتونم من برای خودم اون خونه رو بسازم، تو برای ما اون خونه رو ساختی بابا. اون خونه خیلی امن رو...
.
لبخند میزنم. اخبار میخونم. به درسام فکر میکنم. تکالیفم رو به کمک هوش مصنوعی انجام میدم و میفرستم. به ساعت نگاه میکنم. به دستای بابا. به صورت مامان که همیشه لبخند داره! میخندم! چون اونا نمیزارن من غمگین بمونم! مینویسم و مینویسم و به این فکر میکنم که من اشتباهی نکردم. نباید بخاطر اشتباه دیگری خودم رو تنبیه کنم...

.
پ.ن: از اینکه دوباره اینجا مینویسم خیلی خوشحالم. نمیدونیم حقیقتا تا کی قراره شرایط اینترنت کشور به این صورت ناپایدار باشه و همین باعث شده که من تصمیم بگیرم انجمن ادبی عزیزمون رو که با جمعی از دوستان ویرگولی و غیرویرگولی توی تلگرام راه انداخته بودیم رو ناچار انتقال بدم به یک اپ ایرانی! باشد که هنر درین روزگار تاریک نجاتبخش روحهای آزادگان باشد!
آزاده؛
۱۴۰۵/۰۲/۱۸
.