توی باران شدید
انعکاسی ز چراغانی شهر
بین خطچین خیابان خفته،
زیر رگبار و مه و دود غلیظ
خم شد و چکمهٔ خود را پوشید،
بندهایش را بست.
برگی از خاطره در دستش بود،
زیر پایش انداخت،
با نگاهی خالی،
خالی از عشق و امید.
چمدانش را بست،
جیغ تیزی ز دهانِ بستنِ زیپ
شد سرآغاز سکوتی مبهم.
رد خون از چرخش،
زیر رگبار نشست.
سوی دیگر مردی
صحنهها را میدید،
برگی از خاطره در دستش بود،
برگها را میچید،
نور را میبوسید.
سینهاش گمشدهای گویی داشت،
سینه از قلب تهی،
قلب او در چمدان.
چمدان وقتی رفت،
مرد افتاد به روی تنِ نمناک زمین.
بید خم شد،
خون فواره کشید،
چرخ میرفت و دلش را میبُرد.
در افق سایهٔ ماتی را دید...
زیر لب با خود گفت:
ساربان آهسته...
ساربان آهسته...
ساربان آهسته.