
ساعت که جفت می شود، چشم هایم را می بندم و آرزویت میکنم. چهره ات با تمام جزئیات پشت پلک هایم نمایان می شود و زیر لب به خدا می گویم: فقط همین رو ازت میخوام؛این صورت رو، این چشم ها رو. بارها سعی کردم چیز دیگری آرزو کنم به غیر از تو اما نشد. تو به تنهایی همه چیز بودی؛ هرچه که میخواستم و میخواهم. تو دیدن دریا از نزدیک بودی، کنسرت گوگوش بودی و تنهایی قدم زدن توی میدان ولیعصر تهران. تو نواختن پیانو بودی، درست کردن کیک توت فرنگی و تماشای ستاره ها از روی پشت بام. تو یک خانه ی کوچک و گرم بودی و رانندگی در خیابان های طولانی. تو تمام شدن جنگ بودی و التیام زخم های وطن.
تو امید من بودی، آزادی ام و لبخندم.