یسری اتفاق برام افتاد که دیگه مثل قبل نتونم بگم: اگه من بودم اینکارو میکردم، فلان چیزو میگفتم، فلان جارو میرفتم .....
چندین سال پیش یود، شاید بگم 10سال پیش، کمی بیشتر یا کمتر؛ دوران دبیرستان پسرانه و چشیدن طعم شیطنتهای نوجوانی. حالش بد بود و گریه میکرد.
پرسیدم چی شده؟
گفت: میخواد بره، میگه نمیتونم، میخواد ولم کنه.
گفتم: منو باش فکر کردم چی شده ولش کن بابا این نشد یکی دیگه، یکی دیگه نشد یکی دیگه و ....
گفت: چی میگی؟ میگم دوسش دارم، سخته، دردناکه، ناراحت کنندست؛ قلبم شکسته.
من اما نمیفهمیدم، نه چون سنگدل بودم، چون بلد نبودم؛ دوست داشتن چیه؟ دوست داشته شدن چطوریه؟ مگه هست اصلا؟ برای من نبود، نه اینکه نخوام، نمیشد؛ شاید هم بلد نبودم.
فکر میکردم اگه من بودم اذیت نمیشدم، رها میکردم، ادامه میدادم و نهایتش کمی ناراحت میشدم و تمام.
اما اینطور نبود، نوبت منهم رسید، من هم دوست داشتم و دوست داشته شدم و اینبار داستان خداحافظی برای من رخ داد. به سختی نفس میکشیدم و تمرکز برام سخت بود.
گاهی گریه میکردم (گریه کردن برام سخته البته، چند سالی هست که اگه عمیقا نشکنم شیشه اشکم نمیشکنه، وقتی زیاد شیشه رو شکونده باشی، مجبور میشه به سفت شدن)، گاهی در تلاش برای محکم بودن و در نهایت میشکستم و میشکستم.
یک لحظه یاد علی افتادم، علی 10 سال زودتر از من شکسته بود، به این فکر افتادم که روزی از رهایی و گذر از موقعیت حرف میزدم اما حالا، رهایی برام همتراز سیاهی بود.
تمام تلاشم رو کردم و رابطه به مورسیده پاره نشد، مثل علی. اونروز فهمیدم بعضی وقتا تا لمس نکنی نمیتونی بگی، اگه من بودم.
18 سالم بود، کنکور داده بودم و ps4 میخواستم بنابر وعدهای که بابت نتیجه کنکور گرفته بودم. همیشه پدر و مادرم از این نکته میگفتن که هیچوقت بچه یک دندهای نبودم و وقتی به هر دلیلی به خواستم میگفتن نه، اصرار نمیکردم.
اما این بار فرق کرده بود، قاعدتا باید پختهتر میشدم ولی برعکس. یادمه چند هفته اصرار کردم تا بالاخره خریدن. آنچنان ذوقی داشتم که نگو؛ همون موقع با خودم میگفتم من اگر پدر بشم هیچوقت قولی نمیدم که از انجامش ناتوان باشم، سعی میکنم همه چیز رو فراهم کنم و......
گذشت و حدودا 25 سالم شد، درگیر قسط، درگیر هزینه رابطه؛ درگیر قولهایی که به محل کارم دادم، قولهایی که به کسی که دوسش دارم دادم و .....
نبض خرج کردنم تغییر کرده بود، همون آدم خوشگذرون سابق نبودم و چرتکه مینداختم؛ اکسل مالی داشتم، اندازه خرج تفریحم جدا بود و اندازه خرج واجباتم جدا، چقدر باید هزینه آخر هفتههای دیدن یار میکردم و چقدر هزینه خرید پوشاک و خلاصه از این قبیل مسائل.
در همین روزهای درگیری داشتم به حساب کتابم دقت میکردم که یاد خاطره ps4 افتادم؛ این بار خوانشم از رفتار پدرم تغییر کرده بود، قولهایی داده بودم که با شرمندگی انجام نشده بود و من تازه میفهمیدم که یک اتفاق میتونه برنامه زندگی رو تغییر بده و سختر از همه چیز اینه که چطور شرمندگیش و شکستنش رو بخاطر نشدن قول رو با خنده و زور پنهان کنه.
پدرم اونروز بخاطر خرید خونه جدید تو فشار بود و من از هر روزی خامتر اینرو درک نمیکردم، پدرم قول نداده بود تا عمل نکنه، سعی میکرد تا با شرمندگی کمتر اون دوره رو پشت سر بذاره.
من هم روزی نه لزوما به موقیتی کاملا مشابه درکش کردم، اونروز فهمیدم که اگر منم تو اون موقعیت بودم مجبور بودم قولم رو چند هفته به تعویق بندازم.
نگاهش به مسائل با من فرق داشت، اون میگفت خوبه من میگفتم بده؛ یک بحثمون بالا گرفت، اشتباه نکنید ما هیچوقت سر این مسائل دعوا نمیکنیم ولی خب نگاهمون باهم متقاوته و اگر این رو نمیپذیرفتیم شاید دوستیمون ادامه پیدا نمیکرد.
البته یک بحث دیگههم هست چقدر باید نگاه متفاوت باشه تا بشه دوستی رو ادامه داد؟ حقیقتا نمیدونم شاید باز برگرده به نگاه و کشش فرد، شایدم بگرده به شخصیتش و محیطی که توش بوده یا شاید برگرده به تجربههایی که لمس کرده.
حالا دعوا سر چی بود؟ الان میگم بهتون.
پرسیدم: هستی با ممد یه قرار بذاریم ببینیمش؟
گفت: نه باهاش حال نمیکنم.
پرسیدم: چرا؟
گفت: شبیه اونایی شده که ازشون متنفرم
پرسیدم: شبیهشون شده یا فکر میکنی شبیهشونه؟
گفت: وقتی در مورد اونا استوری میذاره، وقتی در مورد کاراشون حرف میزنه، اصلا وقتی میگه یسری جاها خوب کردن ، دیگه جایی برای سوالت باقی میمونه.
پرسیدم: مگه قراره همه مثل هم باشن؟ خب اونم فکر میکنه یسری چیزا درسته، هیچوقت نگفته همه چیزشون درسته که گفته یسری چیزاشون درسته.
گفت: ببین سعی نکن از این روشنفکر بازیا دربیاری و بری توی خط دموکراسی، اگه فکر میکنی من دیکتاتوری فکر میکنم آره من دیکتاتورم اصلا.
گفتم: نه من نمیخوام بگم حق با منه تو اشتباه میکنی، من میگم باهاش حرف بزن، شاید ته دلش چیزی که تو فکر میکنی نبود، شاید برگشت.
گفت: حاجی اصلا حالشو ندارم، تو برو باهاش من چیکار تو دارم، من دل خوشی از اونا ندارم پس با اینم حال نمیکنم. اگه ادعای روشنفکریت میشه به عقیده من احترام بذارم.
گفتم: من احترام میذارم ولی اگه جات بودم یه مدتی که گذشت یه راهی باز میکنم.
گفت: تو نمیتونی جای من باشی، کلی از آرزوهام بخاطر اونا خاکستر شد، کلی از برنامههام بهم ریخت، کلی از فرصتام از دست رفت و یسری از عزیازم بخاطر همینا دیگه پیشم نیستن.
گفتم: راست میگی، من خیلی از چیزایی که تو میگی رو به اندازه تو لمس نکردم؛ شاید بخاطر وضعیت مالی خانوادم بوده، شاید بخاطر محیطی که توش بودم، شاید بخاطر کتابایی که خوندم، شاید بخاطر عینکی که باهاش به زندگی نگاه میکنم، شاید بخاطر امیدی که توی بازگشت آدما دارم یا شایدم بخاطر اینکه همینجوری هستم.
اون شب گذشت و من هنوزم فکر میکنم که اگر جاش بودم با ممد بیرون میرفتم یا نه؟ یسری جاها یسری چیزا میبینم که میگم گوربابای ممد، اما خب وقتی به یسری چیز دیگه فکر میکنم از خودم میپرسم: اگه اینجوری باشه که باید گوربابای خیلیا باشه، یعنی هیچ راهی نیست برای حرف زدن؟
خلاصه خیلی وقتا پیش میاد که بپرسم اگه من بودم چی؟
یسری جاها شاید سریع به جواب برسم ولی حقیقتش اینه که من هیچ وقت نمیتونم کامل جای ینفر دیگه باشم، مخصوصا وقتایی که بحث سر تجربیاتیه که لمسش توی تصور هزار فرسخ با واقعیت فرق داره.
اگه تو بودی چی؟ تاحالا بهش عمیق فکر کردی؟