
معمولا در این شرایط میخندیدم ولی این بار فرق داشت. وقتی دیدمش اشتیاقش برای رسیدن متعجم کرد، شاید بتوان گفت اشتیاقی قابل احترام. اشتیاق حواسش را پرت کرده بود، افتاد، ولی اصلا خنده دار نبود.
شاید اگر آن شب برق چشمانش را نمیدیدم با شنیدن چنین اتفاقی بارها میخندیدم اما دیگر برایم خندهدار نیست. تمام حواسش را معطوف او کرده بود، شوق آغوش سستش کرده بود و گویی بدن نحیفش توان این بار را نداشت؛ شاید به همین خاطر بود که افتاد، شاید پایش تصمیم گرفت سر بخورد تا ناتوانی به دوش کشیدن این بار سنگین را با حواسپرتی بپوشاند، شاید باید میافتاد تا من دیگر به این سادگی به افتادنها نخندم.
شب بسیار تاریک بود و فضا خاموش، چراغهای ورودی پارک سوسو میزد و اینطرف سیاهی چیره شده بود. نه در انتظار کسی بودم و نه کسی در انتظارم بود، در افکار خود غرق بودم و به سیاهی آمیخته با کمی نور مینگریستم، گویی روزنههای نور چراغ به اجبار سعی داشتند با این سیاهی مقابله کنند اما در توانشان نبود با این حجم از سیاهی مقابله کنند؛ مخصوصا آن چراغ بینوایی که گویی قطرههای آخر امید خود را سر میکشید و هر از چند گاهی به ناچار خود نیز مغلوب سیاهی میشد و روشناییش را به خاموشی چیره شب میباخت.
صدای افتادنش رشته افکارم را گسست، من تنها نبودم؛ گویی تمام محیط اطراف نیز از این گسستگی ناراحت است. تا قبل از افتادنش تنها رهگذری بود که به شکل مه از میان رشته افکارم میگذشت. وقتی افتاد لبخندم آماده بود تا به این آشتفگی پیش آمده دامن بزند، آماده بودم تا با او برای شکستن این سکوت همراه شوم. خندهای که هم برای انتقام افکار گسسته بود، هم لحظهای غلبه بر خندههای عبوث شب.
بلند شد، با دستان نحیفش لباسش را تکاند، لبانم آماده شده بودند و تنها کافی بود قفسه سینهام، دهنام و در نهایت گلویم گام هر کدام نقش خود را ایفا کنند، همه چیز محیا شده بود تا اینکه فقط در حد یک نگاه چشمانش را دیدم، صورتش خجل بود، یک آن نگاهم کرد تا فقط یک چیز را متوجه شود؛ چگونه قضاوتش میکنم.
یک لحظه نگاه کافی بود تا برق چشمانش خنده را از لبام برچیند، چشمانش پر از اندوه بود. نه تنها اندوه نبود، اندوهی آمیخته با شوق وصال، لذت رسیدن پس از انتظاری طاقت فرسا. چشمانش مرا ناراحت کرد، خوشحال یا شاید متعجب.
گویی سالهای سال بود که معشوقش را ندیده بود، نگاهش را برگرداند و جسمش را با وعده وصال به ادامه مسیر مجاب کرد، گویی فقط شوق وصال بود که به پاهایش شوق حرکت میداد. هنوز بررسیهایم تمام نشده بود، تمام توجهم حالا متوجه یک نفر شده بود، تمام تکفراتم پیرامون او بود، حالا میتوانستم از نزدیک یک عاشق را ملاقات کنم. عشاق برای من فقط در کتابها تعریف شده بودن، در داستانهای کهنه از نرسیدنهای دردناک و رسیدنهای اجباری.
کمی که فکرم را جمع کردم متوجه شدم شب نیز با من همراه است، گویی فقط من نبودم که برق چشمی متعجبم کرده بود، گویی فقط من دنبال پاسخ سوالاتم نبودم. به درختان نگریستم، آنها نیز در حال پچ پچ بودند و کمی نگذشت تا چمنها هم به جمعشان اضافه شدند. شب بسیار ناراحت بود، پچ پچ درختان در مورد برقی که جرات شکست این سکوت را داشت ناراحتش کرده بود. چیزی که بیشتر از همه ناراحتش میکرد، امیدی بود که در چراغهای پارک جان گرفته و چراغ ناامید هم حالا یکسره روشن بود.
ترسی ندارم بگویم که برق نگاهش تقریبا تمام محیط را به چالش کشیده بود، پلکانی که رویشان افتاد، مسیری که طی کرد، صندلی که رویش نشست و حتی سایه فردی که کنارش نشسته بود، همگی لب گشاده بودند و هرچه میگذشت خشم شب بیشتر میشد. حالا اشتیاقی متضاد شکل گرفته بود، شب تمام تلاشش را میکرد تا سکوت دلنشین خود را به فضا برگرداند، منتظر فرصتی بود برای انتقام.
آرام نشسته بود، از فرم بدنش میشد رضایت را حس کرد، به اندامش که دقت میکردم چیزی عجیب بود، امکان نداشت این جسم از ابتدا انقدر نحیف باشد. فقط کافی بود لحظهای کاپشنش درآورد. گویی شب نیز ببا من سوال مشتکر داشت، هوا را برای گرفتن پاسخ مساعد کرد، یک لحظه کافی بود، از برجستگیها و خطوط روی دستانش میشد فهمید که سختی عشق بدنش را به این روز انداخته.
گرم صحبت بودند، دمای بدنش از شدت اشتیاق آنقدر زیاد شده بود که حتی من هم وسوسه شدم تا عاشق شوم. کاپشنم را درآوردم، برای قدم اول به سر تا سر دستانم نگاه کردم، از سر شانه تا نوک انگشتانم، با دستان او مقایسهشان کردم، تازه اول راه عاشقی بودم.
کمی که صحبت کردند تصمیم گرفتند تا گرما را با کل محسط پارک شرک شوند اما زورشان به شب نمیرسید برای همین آتش روشن کردند. حالا پچ پچ درختان، پلکان و کاشیهای مسیر تبدیل به هیاهو شده بود، چراغها از قبل پر نورتر و بوی امید در کل فضا پخش شده بود. همین شب را عصبیتر میکرد.
از اینجا به بعد به عقربههای ساعتم خیره شده بودم، به عشقشان حسودیم میشد و منتظر پاسخ شب ماندم. این حجم از آرامش درحالی که میشد عصبانیت شب را حس کرد برایم عجیب بود. گویی عصبانیتش از چیز دیگری است. اکنشی نشان نمیداد و زیر لب میخندید. کلافه شده بودم، پس کی واکنش نشان میدهی/ از چی انقدر عصبانی شدهای؟ چه چیزی میبینی که من نمیبینم؟
آنقدر سوال پرسیدم که اگر هرکسی بود به سطوح میآمد. تصمیم گرفتم من هم به جمع دو نفرهشان بپویندم، منهم عاشق شوم تا بلکه دلیل این آرامش شب را درک کنم، عشق را درک کنم و در درختان در مورد من نیز صحبت کنند.
کنار دستیش چیزی روی صندلی گذاشت و رفت. تنها شده بود ولی هنوز بدنش گرم بود، هنوز سایهاش سایه یک عاشق بود. یک چیز درست نبود، مگر معشق نرفت پس چرا هنوز گرمای وجودش سرد نشده؟ چرا جسمش هنوز پر از اشتیاق رسیدن است؟ چرا هنوز هیاهوی محیط باقیست؟ چرا امید از دل چراغها رخت برنبسته و چرا شب هیچ واکنشی نشان نداد؟
از جیب کاپشنش دو میله نازک و چسب درآورد، لوله را کمی چسب محکم کرد و از چیزی که روی صندلی بود کمی میله چسباند و به سمت آتش برد. شعله آتشش خفیف شده بود، دود به آرامی از لوله به دهانش هدایت میشد. از لبخند رضایتش متوجه شدم که معشوقش الان در آغوشش آرام گرفته.
ذره ذره معشوقش را دود کرد، ذره ذره معشوقش در آتش سوخت و ذره ذره لبخندش محو شد. هوا سرد شده بود، کاپشنش را پوشید، آتش را خاموش کرد و دوباره لاسشش را تکاند. از همان مسیر بازگشت، نگاه دیگری به من انداخت، برق چشمانش رنگ باخته بود.
فضا خاموش شده بود، درختان سکوت پیشه کرده بودند، پلکان فقط نگا میکرد و چراق خسته دوباره ناامید شده بود. گویی شب انتهای داستان را خوانده بود. حال میفهمم برق چشمانش چه حسی داشت، شرمندگی و ترس.
ناگهان افتاد و من دیگر نخندیدم.