ویرگول
ورودثبت نام
بداهه آمیز
بداهه آمیز
بداهه آمیز
بداهه آمیز
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

از خاکستر تا دریای بداهه(۴)

از میان این همه آلودگی در زندگی،شاید نسیم خنک عید همه ی این اتفاقات پاک کند و زندگی پاکی را به ما هدیه بدهد اما مشکل فنی این بود که تازه اوایل اسفند بودیم.

من کشتی بودم که حتی بدون ناخدا هم از فراز نشیب های دریا گذر میکردم.احساس خوبی خوب انگار خوشحالی وجود اصلی من شده‌ بود.نمیدونم چی شد که تکه تکه هایم روی آب پیدا شد.هر چه گشتم ناخدا را پیدا نکردم ولی نامه گذاشته بود که الان برمیگردم.هر چه میخواستم این جمله را با گل های سوسن و نرگس زینت کنم اما بوی لجاجت منو داشت خفه می کرد.

امید داشتم با عید همه چیز درست می شود ولی طوری که روز ها جلو میرفت باید مرحله دیگری از این سختی نفس گیر را تصور می کردم. زندگی عین گره کور بود که با هیچ راهی باز نمیشد بصورتی که تشنش در خانواده زیاد شده بود،مدرسه هم خودش به خودش درس می داد،امتحان میگرفت،نمره می گذاشت و من هم انگار ناظر از سوی آموزشگاه بودم.

باید کاری می‌کردم.نباید می‌گذاشتم زندگی برای خودش در جاده خاکی پرواز کند.از سوی دیگر هم همه ی چیز هایی که میخواستم به زمان وصل بودن و مطیع روزگار بودند.

خیلی درگیر خودم بودم که کسی با صدای بلندی گفت:(مامان جان بیام داخل؟)برایم خیلی عجیب بود که مامان در میزد چون مدت ها بود با خانواده ام حرف نزده بودم و فقط به بهانه غذا آن ها را می دیدم.بدون درنگی با صدا ضعیفی گفتم:بله بفرمایید.

مامان قدم قدم زنان وارد اتاق شد و در را محکم بست طوری که شیشه ی اتاق لرزید پس فهمیدم که وقت بازجویی شروع شده است و راه فراری در کار نیست.مامان چرخی در اتاق زد و با صورتی درهم گفت:چیزی شده؟چرا انقدر ساکتی مگه اتفاقی افتاده؟

عالی شد بهتر از این نمیشد با این همه شلوغی که هیچ کدام حل نمیشد پرونده جدید وارد لیست کاری شد.وقتی مامان دید حرف نمیزنم اینگونه ادامه داد:(آخه، این که نشد زندگی؟اینطوری ادامه بدی چیزی ازت باقی نمیمونه میخای بریم خونه ی مامان جون؟اینطوری حالت بهتر میشه.)

تا این حرف شنیدم نظرم جلب شد،با اینکه خیلی حوصله نداشتم اما گزینه ی جالبی به نظر می‌رسد ولی کمی که فکر کردم سریع و شتاب زده گفتم:ولی آخه قرنطینه است و بچه ها دارن برای آزمون ها آماده میشن فکر نمی‌کنم که الان درس را کنار بگذارند؟

پرانتز باز:بچه ها که خواهر و برادرم باشن به سختی خودشون را برای آینده آماده می کنند،من مطمئنم آنها موفق شدن آنها حتمی است.

مامان با ابرو نازک کردن به نگاه کرد و با عصبانیت سخن گفت:نمیخاد به این چیز ها فکر کنی فقط لباس گرم بپوش و ماسک بزن.اونجا هم که رفتیم هر کی هر چی گفت بگو بله حق با شماست.

داشتم از خنده منفجر میشدم. خب پس ..... صبر کن ببینم میخوام بریم خونه ی مامان جون اصلا یادم نبود که...دفعه ی قبل.....

زندگیواقعیتبداههمتنغمگین
۳
۰
بداهه آمیز
بداهه آمیز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید