
با صدای زنگ گوشی از دره ی خواب نجات یافتم.آب ولرم و صابون،پذیرایی خوبی برای اول صبح است.در حین مسواک زدن پیام ها را چک می کردم که با این وجود خبری نبود.بعد کمی گوشیاری به سمت پنجره قدم زنان رفتم.
نسیم خنکی به سمت صورتم روانه میشد.دیدن افتادن برگ های زرد و خشکیده شگفتانگیزی را به من ثابت کرد.با وجود این همه اتفاق های مرسوم ولی چیزی درونم خالیست.
دوست داشتم حداقل قدم زدن رعنا را با جلوی پاییزی تماشا کنم.انقدر محو تماشا شدم که در دریای زیبایی او غرق شدم.انگار شیدایی من را به قصه های دیو و دلبر دعوت کرده بود که تلفن زنگ خورد.
(.....الو....الو........)