
روی کاناپه نشسته بودم.نمیدوستم به چی فکر کنم.در حین فکر کردن صدای وزش باد به گوش می رسید.نمیدوستم که باد هم خوانندگی بلده چرا که در این فصل با سوز دلنشینی آواز می خواند.
گاهی اوقات حوصله ی چیزی نیست چرا که واقعا چیزی برای وقت گذاشتن نیست.انگار قدیما رنگ و بوی خاصی داشت و همین باعث میشه به شخصه ماشین زمان به آرزو های من تبدیل بشه.
خیلی جالبه که خدا تو این فصل بهترین نقاشی را رو کرد،چرا که همه چیز بی روحه و ما به شخصه تک و تک دیده ها را بار دیگر زنده می کنیم.روح دوباره ای که به کالبد برمیگرده و زندگی طعم جدیدی تجربه می کند.
تنها نتیجه ای که میگیرم اینکه در هر حالت،هر روز بداهه آمیز بخونم.