شنیده ام نجات پیدا کردی. رها شدی، آزاد و رها.. در آسمان ها، آن بالا بالا ها.. حالا تویی آنجاست که دیگر غمگین نیست، و فکر نمیکنم خودت هرگز بدانی.
وقتی رها شدی، من را هم رها کردی. مثل زنجیری دورت پیچیده بودم و نمیگذاشتم رها شوی.. باید هم رها میکردی. من مثل گنجشکی بودم که از هرجایی رها میشدم، پرواز میکردم، بال هایم همیشه باز میشد.. اما وقتی در دستانت نشستم، بال هایم میلی به باز شدن نداشتند. پس وقتی دست هایت را باز کردی، زیر پاهایم خالی شد.. افتادم.
به تو فکر میکنم. فکر میکنم.. شاید برای نجاتت کافی نبودم. شاید جاده ای نبودم که راهی شوی و نجات پیدا کنی.. شاید راهی متروکه بودم میانِ علفزاری خشک، سبز و آبی مثل رویاهایت.
«عشق هرگز کافی نبود»، زمزمه میکنم و رد میشوم. رد میشوم و فکر میکنم، خوش به حالت که رها شدی.. اما تو، بارانِ روی علفزار بودی و من به تنهایی دیگر سبز نبودم.. آبی بودم و آبی، دریایی به بیکرانیِ چشم هایت. آبی و خوشحال، چون ما از کلیشه ها متنفریم.. من و خودم.
و تو دنبالِ راهِ رهایی میگشتی، و من را نمیدیدی که منتظر بودم بتوانم نجاتت بدهم.. شاید من در قفست را باز میکردم. چون تو همیشه راهِ نجاتِ من بودی، درحالی که من ناچار به تماشای تقلا زدنت برای پیدا کردنش. دلم میخواست مثل پیچک دور دستانت بپیچم، چون همیشه انگار داشتی میرفتی.
خیلی سخت بود..؟ که راه نجاتت باشم؟..
موسیقی و فیلم و کتاب و طبیعت نباشد.. من باشم. خواب نباشد، من باشم. از دور یا نزدیک، من باشم.
بی من، تو رها بودی و بی تو، من بالشکسته..
گنجشک بدونِ بال هم میتواند فرار کند، اما چطور از آسمان به این بزرگی می شد فرار کرد؟؟.. حتما باید آسمان میشدی؟..

گنجشک بدونِ بال هم می تواند فرار کند.