ویرگول
ورودثبت نام
درخت بی پایان
درخت بی پایاناندیشه ای بی پایان در جستوجوی حقیقت
درخت بی پایان
درخت بی پایان
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

آیا میتوان بخشید؟

بزرگ ترین بخشایش انسان همانا گذر از دیگری‌ست .

مرحله ای از تکامل نفس یا روح، همان جایی که یا میپذیری درد را، یا عبور می‌کنی از وهم و خیال، که به راستی تقابلیست میان خیر و شر.

چه کسی سزاوار بخشش است؟

روحی که خود را نشناخته یا شخصی که قربانی تلاطم روزگار است؟ و یا شاید هر دو آنها؟

شخص گناهکار اگر آگاه بود، زخم نمی زد چون هیچ انسان آگاهی به هم نوع خود آسیبی وارد نمی‌کند و اگر آن شخص، امروز چنین ضعیف و درمانده نشده بود هرگز توان بخشیدنش را نداشتیم.

پس می‌توان گفت بخشش بر دو پایه استوار است، اولی درک به عدم آگاهی شخص از ماهیت کار هایش در حق ما و دومی احساس ضعف و درماندگی که در اکنون او می‌بینیم‌.

و این چنین توان بخشیدنش را خواهیم داشت.

اما آیا می‌توان از زخم های او نیز رها شد؟

تمرین:

هنگامی که دلت از شخصی گرفت و برای نجات اش نخواستی کاری انجام دهی، در حقیقت خود ات را به بند کشیده ای زیرا قسمتی از تو زندانبانِ در های نفرین آن شخص شده است. و هرچه او، شخصی نزدیک تر برایت بوده باشد، قسمت بزرگ تری از تو زندانی آن خشم و ترس خواهد ماند.

پس ببخش تا آزاد شوی که این روش بندگان برگزیده پروردگار است.🌿

مثال:

دختری بخاطر بی توجهی های مادرش احساس دیده نشدن دارد گویی مادر هرگز دختر کوچکش را نمی دید. او اکنون دختری دارد که برای دیده شدن دست به هر کاری می زند و روان زخمی خود را با این کار التیام می بخشد هرچند برای رسیدن به همین التیام موقتی، بهای زیادی را پرداخت می کند، زخم هایش بیشتر و عمیق تر از گذشته می شوند.

او همچنین از مادرش دوری می کند زیرا زمانی که در کنار مادرش است، ناخوداگاه مادرش بار ها و بارها احساس دیده نشدن و اهمیت نداشتن را دوباره به او با کلمات یا کار هایش دیکته می کند.

اما او مادری است که تمام تلاشش را می کند تا دخترش از بودن او در کنارش خوشحال باشد اما چون او به خود آگاه نیست، نمی داند دخترش درباره چه چیزی از او این چنین ناراحت است و چرا از او دوری می کند، دختری که شاید شخصی یا جایی را هم برای پناه بردن ندارد ولی همچنان از مادرش فرار می کند.

مادر باید به آگاهی از دلیل رفتار هایش برسد، و در درونش جواب دلیل کار هایش را تماشا کند.

و اما دخترش باید خودش را آنگونه که هست ببیند و خود را دوست داشته باشد. از مادرش دلیل رفتار هایش و زخم هایی که خودش داشته است را بپرسد و او را بیش تر از پیش بشناسد و سپس آنگونه که نیاز دارد مادرش او را بخواهد، خودش را بخواهد. و مادرش را سعی کند ببخشد تا خودش آزاد شود.

که چه زندگی زیبایی ست، که هنگام خواب، خودت را دوست داشته باشی و احساس تنهایی و پوچی دیگر در تو نباشد.

به امید دیدار دوست جوان من🌱❤️

شجاعتِ آغاز دوباره

دلم تنگ است، اما زخمی‌ام. مثل ناخدایی که روزگاری دریا را خانه خود می‌دانست، بی‌پروا دل به اقیانوس می‌زد و بادبان‌ها را با غرور در دست می‌گرفت. اما حالا، دیگر آن ناخدای پیشین نیست. هنوز هوس سفر در سر دارد، اما ترسی عمیق در جانش رخنه کردهدروازه امید
فلسفهروانشناسیخودشناسیبخشیدناحساس تنهایی
۴۹
۱۵
درخت بی پایان
درخت بی پایان
اندیشه ای بی پایان در جستوجوی حقیقت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید