
سالها پیش ، زمانی که هنوز کودکی ناپخته بودم ، پیرمردی نکته ای گفت که امروز برایم به نقطه ای از تناقض تبدیل شده است .
《 در انتخاب دوستانت هشیار باش . 》
نکته ای عمیق و تأمل برانگیز که برای هر انسانی مهم و تأثیر گذار است . اما آیا ما واقعا خودمان انتخاب میکنیم که چه کسانی در زندگی مان حضور داشته باشند، یا این تنها توهمی است که از خویش داریم ؟ آیا این ما هستیم که دیگران را انتخاب میکنیم، یا آن ها هستند که بر اساس حقیقتی ناپیدا جذب ما میشوند؟
گاهی از ما پرسیده اند: چرا این شخص را برای دوستی انتخاب کردی ؟
و دلایلی آورده باشند که نشان دهد چندان با آن فرد سازگار نیستیم، اما در نهایت، پاسخی کوتاه و ساده بر زبانمان جاری شده است:
" نمیدانم "
اما اگر نمی دانیم، پس چرا انتخاب میکنیم ؟
چه چیزی ما را به سمت آن فرد سوق داده است ؟ آیا تقدیر است یا حقیقتی عمیق تر که از آن بیخبریم ؟

برکهای که راز خر و الاغ را فاش کرد!
در یک روز گرم تابستانی، پس از بارانی آرام و دلنشین، بوی خوش خاک در هوا پیچیده بود. جادهای خاکی که خر و الاغ در آن قدم میزدند، حال و هوایی تازه داشت. خورشید از پشت ابرها بیرون آمده بود و غبارهای نرم را در هوا به رقص درآورده بود.
اما گفتوگویی که میان این دو جانور جریان داشت، هیچ تناسبی با این زیبایی نداشت.
خر با نیشخند گفت:
ــ راستی، با این گوشای درازت چطوری میخوابی؟ شب تا صبح باد میاد، خوابتم میبره؟!
الاغ که از این حرف دلخور شده بود، جواب داد:
ــ اگه گوشام درازه، حداقل رنگم مثل بعضیا آفتابسوخته نیست که آدمو یاد پارچهی کهنهی لابهلای صخرهها بندازه!
خر پوزخندی زد اما چیزی نگفت. چند لحظه سکوت بینشان حکمفرما شد، ولی خیلی زود دوباره شروع کردند به پیدا کردن عیبهای همدیگر. هر یک سعی داشت دیگری را پایین بکشد، غافل از اینکه چیزی بین آنها مشترک بود .
کمی بعد، چشمشان به یک برکهی زلال افتاد. سطح آب، آرام و شفاف بود. صدای چکیدن قطرات از برگها، و تابش پرتوهای خورشید که روی سطح آب میرقصید، منظرهای شگفتانگیز ساخته بود.
خر و الاغ، بیاختیار به سمت برکه رفتند، ولی ناگهان گام هایشان بر زمین ثابت شد.
آنچه در آب میدیدند، آنها را در جا میخکوب کرد. با ناباوری به انعکاس خود خیره شده بودند.
گوشها، رنگ بدن، اندازهی سُمها، موهای سرشان… همه شبیه به هم بود!
هر آنچه در مورد همدیگر میگفتند، انگار توصیفی از خودشان بود. آنچه در دیگری میدیدند، چیزی نبود جز بازتاب خودشان.
حقیقتی که در برکهی زندگی نمایان میشود
ما اغلب فراموش میکنیم چه کسی هستیم، کجا ایستادهایم و چه میخواهیم. اما اگر چشمهایمان را باز کنیم و به دوستان و همراهانمان دقت کنیم، حقیقتی عمیق را خواهیم دید.
ما آدمهایی را جذب میکنیم که بازتابی از خودمان هستند .
دوستی ها، تصادفی نیستند. آنها مانند اینه هایی عمل میکنند که چهره واقعی مان را به ما نشان میدهند. حقیقت ما، دوستانمان را انتخاب میکند، و دوستانمان حقیقت ما را باز میتابانند. این مسیری دو طرفه است .
به اطرافت نگاه کن:
✨ چرا این افراد در زندگیات حضور دارند؟
✨ چرا جهان را به این شکل میبینی؟
✨ چرا چیزی که تو را آزار میدهد، برای دیگران بیاهمیت است ؟
✨ چرا آنچه تو زیبا میدانی، برای دیگری زشت است؟
✨ چرا با دیدن فردی در آن طرف خیابان، ذهن و احساساتت آشفته میشود، بی آنکه حتی او را بشناسی؟
"چرا" های زندگی ات ، تو را به خودت باز میشناسانند.
در حقیقت، دنیای بیرونی چیزی نیست جز انعکاسی از دنیای درونی ما. آنچه در درون داریم، همان را در اطراف خود میبینیم. دوستانمان همان نقاطی هستند که ناخودآگاه با ما همفرکانساند.
پس اگر میخواهی خودت را بهتر بشناسی، کافی است به دوستانت نگاه کنی.
حتی اگر فکر میکنی از دو دنیای متفاوت هستید، در لحظات مهم زندگی، کنار برکه ی حقیقت، درمییابی که چقدر به هم شبیه اید.
آغاز خودشناسی ...
خودشناسی در نگاه اول، راهی دشوار و پیچیده به نظر می رسد. اما این مسیر، تو را به درکی عمیقتر از حقیقت، آگاهی بیشتر نسبت به زندگی، و نزدیکی به خالق هستی میرساند.
بدون خودشناسی انسان محکوم به تکرار است.
بار ها و بار ها یک تجربه تلخ، یک انتخاب اشتباه، یک مسیر نادرست و درنهایت تکرار یک سرنوشت مشابه .
گاهی درگیر چرخه ای از غم و سختی میشویم و از خود میپرسیم:
"چرا این اتفاقات برای من می افتد؟ چرا این افراد وارد زندگی ام میشوند؟ چرا همه چیز به همین شکل ادامه پیدا میکند؟"
اما حقیقت این است که زندگی، با ضربه هایش، ما را به آگاهی و بیداری دعوت میکند.
تا زمانی که این آگاهی را بدست نیاوریم، مدام به دیواری سخت برخورد خواهیم کرد، در ناتوانی تغیر اسیر خواهیم شد و زندگی مان در چرخه ای پایان ناپذیر خواهد گذشت.
اما لحظه ای که حقیقت را ببینی ... همه چیز تغیر می کند.
حالا یک سؤال:
✨ تا به حال کنار برکهی حقیقت زندگی ایستادهای؟ و چه چیزی در آن دیده ای، دوستِ من ؟