ویرگول
ورودثبت نام
سجاد حاجیان
سجاد حاجیانبه شعر علاقه دارم، فعلا همین
سجاد حاجیان
سجاد حاجیان
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ روز پیش

خطر خردشدگی

ساعت دو نیمه شب است و جنازه‌ام از کار برگشته. توی آینه‌ی دستشویی به دندان‌هایم نگاه می‌کنم. آن‌ها که ترک دارند را با دقت بیشتری چک می‌کنم و آن‌ها که لعابشان رفته را ناخن می‌کشم. وایتکس امشب برای مسواک زدن کافی نیست و بدن سرپا ماندن را ندارم.

روی تختم می‌نشینم و ترکم‌هایم را یکی یکی چک می‌کنم. چندتایی مال همین امروز است که ریز است و بخیر گذشته. چسب ۱ ۲ ۳ را برمی‌دارم و یکی یکی چسبکاریشان می‌کنم و می‌نشینم که بخشکند. تمام تنم چسب چسبی شده و لعابم از بین رفته است. بقدری از این بدنم خسته‌ام که حد ندارد. دلم می‌خواهد یک چکش بردارم و بیفتم به جان خودم و خودم را خرد کنم. آن‌قدر خرد که خاکه‌هایم را هم باد ببرد ولی چیزی نمانده که کائوچویی بشوم و از شر این بدن نکبتی راحت بشوم.

روزی که کائوچویی بشوم اولین کاری که می‌کنم دعواست. خسته‌‌ شدم از بس از ترس شکستن و خردشدگی، کله‌ام را پائین انداختم و خودم را به موش مردگی زدم که پر کسی به پرم نگیرد و یک جایم را نشکند. دلم برای روزگار سربازیم تنگ شده که بدنی از جنس سیمان داشتم. درست است که حرکت کردن سخت بود اما حتی آدم‌های فلزی هم جرات عرض اندام را نداشتند چه برسد به این آدم گوشتی‌های دوهزاری!

اگر تا سه ماه دیگر قیمت‌ها عوض نشود و قانون جدیدی دست و پایم را نبندد و اتفاقی نیافتد که دهک ما را بالا و پائین نکند، بدن کائوچویی عزیزم را می‌خرم و شر این بدن فکسنی را خودم می‌کنم.

می‌دانی بدن کائوچویی هم محدودیت‌های خودش را دارد؛ منعطف نیست، شکستنی است و مشتی بخورد زهوارش در می‌رود و به سادگی هم قابل ترمیم نیست اما از اینی که هستم خیلی بهتر است، حداقل می‌شود یک دعوایی کرد و جان نیمه‌سالمی به در برد.

کاش قانونی درست می‌شد و آدم‌های هم‌جنس در یک مکان مجزا زندگی می‌کردند. تا کی باید از ترس این آدم‌های فلزی و چوبی و سنگی و ... بایستیم تا رد بشوند پرشان به پر ما نگیرد و ما را نشکنند و خردمان نکنند. می‌دانی در شهر آدم‌های سنگی و چوبی، چینی نازک بودن عذاب است و گاهی بیش از حد غیرقابل تحمل می‌شود.

خسته شدم از بس باید بوی گند چسب چوب و روغن جلای آدم‌های چوبی را تحمل کنم. یا از در رفتن و صدای قژ قژ فک آدم‌های فلزی وقتی که می‌خندند عذاب بکشم. یا از اینکه باد بیاید آدم‌های کاغذی یکهو توی صورتت می‌خورند اعصابم خرد شود. یا بخاطر بی‌ملاحظگی آدم‌های خاکی مجبور شوم همه‌ی سر و کله‌ام را گردگیری کنم.

آخر شب‌ها که به خانه برمی‌گردم خیابان فرش از جنازه‌ی آدم‌های مرده است. آسفالت‌های پوشیده شده از خاکه‌های چینی و شیشه‌ای که معلوم نیست جنازه‌ی کدام مادر مرده‌ای است که این چنین خرد شده است. بدن‌های مچاله شده‌ی آدم‌های کاغذی و مقوایی که گوشه و کنار افتاده و با وزش باد تر می‌خورد و این سو و آن‌سو می‌رود. آهن‌پاره‌های ریخته شده کنار سطل ضایعات که روزی بزن بهادر‌های آبادی بوده‌اند و جنازه‌های پلاستیکی که یا در حال سوختنند یا مچاله شده و پاره پوره در زباله‌ها دفن شده‌اند و آدم‌هایی از جنس برگ و گلبرگ که کرور کرور روی زمین می‌ریزند و حتی رهگذران هم نمی‌فهمند که آن‌ها دارند می‌میرند.

این وسط، طبق معمول، برد با آدم‌های گوشتی است. آدم‌هایی که خون دارند و خون تنشان قرمز است. جنازه‌ی آن‌ها ابدا روی زمین نمی‌ماند و حتی خونشان هم سریعا از روی آسفالت خیابان شسته می‌شود‌. حتی اگر نیمه‌شب هم کشته شده باشند، صبح نشده جنازه‌یشان شکلات‌پیچ شده و رد خونشان آب و جارو. شهرداری معتقد است دیدن خون و جنازه‌ی آدم‌های گوشتی دردآور است و حال مردم را خراب می‌کند ولی جنازه‌ی تکه تکه شده‌ی من و هم‌جنس‌هایم حال کسی را خراب که نمی‌کند هیچ، صدای خرد شدنمان زیر پاهایشان هم برایشان لذت‌بخش است.

دلم می‌خواهد یک روزی از این شهر بزنم بیرون. از این دیار بروم. بروم جایی که همه‌ی آدم‌هایش گوشت و استخوان دارند و بدون ترس از شکستن من و بریده شدن دستشان به من دست می‌دهند و مرا بغل می‌کنند. جایی که آدم‌هایش نمی‌دانند آدمی از جنس چینی نازک شکستنی یعنی چه!

جایی که حتی اگر بی‌هوا مرا بشکانند، از شنیدن صدای جینگ من غمگین شوند و خرده‌هایم را دور هم اگر می‌ریزند قبلش کنار آن شمعی روشن کرده باشند..

۲۲

۲

سال پنج

ساعت دو

سجاد؛ چینی نازک شکستنی

روزمرگیدلنوشتهآشتی
۲۳
۰
سجاد حاجیان
سجاد حاجیان
به شعر علاقه دارم، فعلا همین
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید