
گاهی سکوت شب، سنگینتر از تمام فریادهای دنیاست.
مینشینم روبهروی پنجرهای که دیگر طلوعی را نمیشناسد
جایی بین خستگی و انتظار، بین رفتن و ماندن.
هر صبح، امید را صدا میزنم
مثل کسی که اطمینان دارد خورشید پشت ابرهای لجوج، هنوز زنده است.
اما زندگی گاهی نمیتابد، فقط نفس میکشد… آرام، خسته، گمشده.
در این تنهایی، یاد گرفتهام که شکست گاهی آغاز است،
که شاید همین تاریکی، تصویر واضحترِ نور را بسازد.
و شاید، طلوعی که هر روز منتظرش میشوم،
درونِ خود من است که باید دیده شود.