ویرگول
ورودثبت نام
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژادمبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ روز پیش

بدنی که مقیاس‌ها را جا گذاشت

حرکت می‌کنم، یا چیزی در من حرکت را ادامه می‌دهد، و دیگر مطمئن نیستم این همان شناست یا فقط عادتی که از پیش مانده و هنوز فرصت نکرده فروبریزد. آب حد دارد اما ذهن من نه؛ هرچه جلوتر می‌روم، مرزها عقب می‌کشند، انگار قرار بوده جایی تمام شوند و پشیمان شده‌اند. سطح، دیگر سطح نیست. چیزی است میان تماس و عبور، میان بودن و لغزیدن. بدنم واکنش نشان می‌دهد، اما واکنشش دیر است، اشتباه است، طوری‌که حس‌ها پیش از نام‌گرفتن از هم می‌پاشند. سوزشی هست، یا شاید فقط انتظاری برای سوزش، و همین تردید کافی‌ست تا بدن خیال کند دارد می‌سوزد.

باران می‌بارد، باید سرد باشد، می‌دانم؛ اما دانستن دیگر به کار احساس نمی‌آید. قطره‌ها می‌نشینند و بی‌اثر می‌لغزند، انگار پوست چیزی را فیلتر می‌کند، یا شاید چیزی درون من دیگر قدرت مقایسه ندارد. ذهن دنبال وحدت می‌گردد و پیدا نمی‌کند، پس شروع می‌کند به اغراق. آب هر بار که به من می‌رسد، بیش‌ازحد است. بیش‌ازحدِ گرم، بیش‌ازحدِ نزدیک، بیش‌ازحدِ جدی. مثل وقتی فلزی که مدت‌ها در سرما مانده ناگهان با چیزی تماس پیدا می‌کند که قرار نبوده لمسش کند؛ واکنش پیش از فهم اتفاق می‌افتد. بدن جلوتر از من می‌ترسد.

به چیزی چنگ می‌زنم، نه با یقین، بلکه برای اینکه این حرکت ساده را به یاد بیاورم: گرفتن، نگه‌داشتن. شاخه‌ای‌ست، چوبی‌ست، یا شاید فقط یک تصمیم موقت. اطرافم پر از چیزهایی‌ست که نمی‌دانند باید کجا بمانند. استخوانی شناور، پارچه‌ای که هنوز امضای انسان را دارد، اما خود انسان نه. در این ازدحامِ بی‌تصمیم، فکر ناگهان متوقف می‌شود. نه چون پاسخی یافته، بلکه چون سوال دیگر نمی‌چسبد. واقعیت آرام خودش را جابه‌جا می‌کند. این‌جا آب نیست؛ گودالی‌ست که باران پرش کرده. این‌جا شنا، فقط شکلی‌ست که ترس به خودش گرفته.

درک، با عجله نمی‌آید. اول فقط حس ناهنجاری باقی می‌ماند؛ اینکه آنچه مرا می‌سوزاند، دشمن نیست. گرمی‌ای‌ست که جای خودش را گم کرده. مثل دستی که هنوز از حرکت قبلی داغ است و ناگهان به پوستی می‌خورد که مدت‌هاست به سرما خو کرده. کم‌کم آن نقطه‌ی نامتقارن خودش را لو می‌دهد. نه چهره، نه بدن کامل؛ فقط حضور. چیزی نزدیک‌تر از بقیه، سنگین‌تر، گرم‌تر از آنچه این فضا تاب می‌آورد. مردی که برای مردن آماده نبوده، و حالا بدنش دارد در اشتباهی مشترک با آب و گل حل می‌شود.

اینجاست که توهم شکل عوض می‌کند. آنچه مثل مواد مذاب حس می‌شد، دیگر اغراق نیست؛ سوءبرداشت است. من اشتباه اندازه می‌گیرم، چون خودم مدت‌هاست از مقیاس افتاده‌ام. سردیِ من آن‌قدر کامل است که هر گرمای در حال خاموش‌شدن را فریاد می‌کند. سوزشی که حس می‌کنم، سوختن نیست؛ ترجمه‌ی بدی‌ست از یک انتقال آرام. او سرد می‌شود و من آن را به شکل فاجعه درمی‌یابم. حقیقت، بدون هیجان، دارد اتفاق می‌افتد، اما ادراک من هنوز کلمه‌ی درستش را پیدا نکرده. باران قبرها را یکی کرده، مرزها شسته شده‌اند، و من در این میان، نه شناگرم، نه تماشاگر. فقط جایی ایستاده‌ام که دماها اشتباه فهمیده می‌شوند و حس‌ها زودتر از معنا واکنش نشان می‌دهند.

همه‌چیز خاکستری‌ست، لزج، کند؛ و در این کندی، برای اولین‌بار آرامشی معیوب پدید می‌آید. حالا می‌دانم هیچ‌چیز واقعاً نمی‌سوزد. فقط من دیر فهمیده‌ام که وقتی کاملاً سرد شده‌ای، حتی مرگِ تازه هم می‌تواند شبیه آتش به نظر برسد، و این آخرین خطای ذهنی‌ست که پیش از فروپاشی کامل، خودش را به من تحمیل می‌کند.

آباشتباهشنامرگ
۷
۲
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید