
در آن برزخِ بینام، جایی میان خاکِ فرسودهٔ زمین و کبودایِ بیکرانِ آسمان، آدمی ایستاده بود بیآنکه بداند روی به کدام سوی دارد؛ نه شمال معنایی داشت و نه جنوب رمقی، و قطبها چون خاطرهای کهن از لوحِ جهان زدوده شده بودند. آنجا هوا نه سبک بود و نه سنگین، بلکه همچون اندیشهای سرگردان بر شانهٔ زمان آویخته مانده بود و نفس را با خود به درنگی دراز و نامفهوم میکشاند.
زمین زیر پا نه خاک بود و نه سنگ، بلکه آمیغی از غبارِ فراموشی و استخوانِ رؤیا؛ هر گام که برداشته میشد، پژواکی خاموش در ژرفای نادیدنی برمیانگیخت، گویی عالم با خود نجوا میکرد. در آن پهنه، افق شکسته و لرزان مینمود، چنانکه دیده نمیدانست به کدام سو باید اعتماد کند و دل از بیمِ گمگشتگی به تپشی کهن و ناشناس میافتاد.
آسمان، اگر بتوان آن کبودای بیقرار را آسمان خواند، نه سقفی داشت و نه ستونی؛ تودهای بود از نورِ پریدهرنگ و سایههای دیرسال که به آهستگی در هم میلغزیدند. ستارگان چون دانههای فرسودهٔ تسبیحی گسسته، بینظم و بیقصد میدرخشیدند و خاموش میشدند، و هیچ نشانی از راه، قبله یا بازگشت به کسی نمیدادند.
در آن میانگاه، زمان نیز خویش را باخته بود؛ نه پیش میرفت و نه واپس مینشست، بلکه همچون پیرمردی دچار نسیان، مدام نام خویش را از یاد میبرد. لحظهها کش میآمدند و میپژمردند، و آدمی حس میکرد که عمرش نه افزوده میشود و نه کاسته، بلکه در چرخهای مهآلود به دور خویش میگردد، بیآنکه به فرجامی نزدیک شود.
و آدمی، در آن جای میان زمین و آسمان، درمییافت که گمکردنِ شمال و جنوب شاید نه نفرین، که رهایی است؛ زیرا آنگاه که راهها فرو میریزند، امکانِ دیدنِ خویشتن پدیدار میشود. در آن برزخِ بیجهت، روح از بندِ نشانها و نامها میرهید و چون پرندهای بیبال، اما سبکبار، در پهنهای میلغزید که نه آغاز داشت و نه انجام، و شاید همین بیفرجامی، خود رازِ پنهانِ بودن بود.