ویرگول
ورودثبت نام
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژادمبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

چیزی سوخت، چیزی فهمید، چیزی محو شد

دود از دلِ غذای سوخته بیرون نیامد؛ از دلِ یک غفلت بیرون زد. از لحظه‌ای که کسی پشتش را به اجاق کرد و فراموش کرد مراقب باشد. تولدش نه جشن داشت و نه شاهد، فقط صدای آرام سوختن و بویی که کم‌کم از خودش خجالت می‌کشید. وقتی از سطح تابه جدا شد، احساس کرد چیزی در او جا مانده است؛ نه جسم، بلکه معنایی خام که هنوز شکل نگرفته بود. معلق ماند، با خاطره‌ی گرما چسبیده به پوست ناپیدایش، و این سؤال بی‌جواب که چرا هرچه می‌سوزد، باید بالا برود.

در فضای آشپزخانه پخش شد، اما پخش‌شدن شبیه آزادی نبود؛ شبیه از هم‌گسیختن بود. هر ذره‌اش تکه‌ای از یک «من» نامشخص بود که نمی‌دانست باید به کدام سمت فکر کند. دود به سقف نزدیک شد، برگشت، چرخید، دوباره بالا رفت؛ حرکاتی تکراری، مثل افکاری که راه خروج ندارند. احساس پوچی‌اش فلسفی نبود، اتفاقی بود؛ مثل این‌که بفهمی هستی، اما هیچ دلیلی برای بودنت در دسترس نیست. دلتنگ منبعش شد. نه برای غذا، نه برای تابه، بلکه برای آن لحظه‌ی کوتاهِ قبل از سوختن، وقتی هنوز قرار بود چیزی مفید باشد. حالا فقط علامتِ یک اشتباه بود؛ چیزی که باید پاک شود. این آگاهی، مثل خاکستر روی وجودش نشست. حس کرد معنایش به «آزاردهنده بودن» تقلیل یافته و این، از محوشدن هم دردناک‌تر بود. اگر قرار است از بین برود، چرا باید پیش از آن، مزاحم باشد؟

دست‌های آدم‌ها شروع کردند به راندنش؛ تند، عصبی، بی‌توجه. هر تکان دست، مثل جمله‌ای ناتمام در دهانش شکست. دود فهمید که هیچ‌کس با او حرف نمی‌زند، فقط با نبودنش راحت‌تر است. پخش‌تر شد، رقیق‌تر، اما تنهایی‌اش غلیظ‌تر. هر ذره‌اش یک غربت مستقل بود؛ غربتی که نه می‌شد به اشتراک گذاشت، نه می‌شد از آن فرار کرد. حس می‌کرد از جایی رانده می‌شود که هرگز به آن تعلق نداشته، و این تناقض، خسته‌کننده بود. ترسِ محوشدن آرام‌آرام در او ته‌نشین شد. نه از نابودی، بلکه از بی‌ردپا رفتن. می‌ترسید پیش از آن‌که کسی—even خودش—بفهمد چرا به‌وجود آمده، کاملاً حل شود. محوشدن برای دود، شبیه سکوتی بود که بعد از اعتراف می‌آید، وقتی هیچ‌کس گوش نداده است. این ترس، او را بالا کشید؛ نه با امید، بلکه با اضطراری ناپیدا که حرکت را جایگزین معنا می‌کند.

نزدیک پنجره، مکث کرد. بیرون، آسمان گسترده بود؛ بیش‌ازحد بزرگ، بیش‌ازحد تمیز. دود احساس کرد کثیف است، خاطره‌دار است، و این‌ها در آسمان جایی ندارند. دلش می‌خواست بماند، حتی اگر در سقف حل شود، حتی اگر فقط لکه‌ای باشد. اما جریان هوا تصمیم گرفته بود. همیشه چیزی بیرونی تصمیم می‌گیرد. دود فقط اطاعت کرد، چون سال‌ها بود تمرینش داده بودند بالا برود، نه بپرسد.

در آسمان، دیگر به‌وضوح دود نبود. ابرهای سفید دورش را گرفتند، بی‌هیچ سؤالی، بی‌هیچ دلسوزی. مرزهایش شروع کردند به شل‌شدن، مثل خاطره‌ای که دیگر دقیق به یاد نمی‌آید. بویش رفت، رنگش کم شد، و خودش دیگر نمی‌دانست کجایش هنوز خودش است. این گم‌شدن تدریجی، نه درد داشت و نه آرامش؛ فقط یک خستگی عمیق داشت، شبیه تسلیم‌شدن به چیزی که همیشه قرار بوده اتفاق بیفتد.

و سرانجام، دود ناپدید شد؛ نه با پایان، بلکه با حل‌شدن. نه کسی متوجه رسیدنش شد، نه رفتنش. آسمان پاک ماند، ابرها سفید، و زمین بی‌خبر. فقط غفلتی که آغازش کرده بود، هنوز جایی پایین، کنار اجاق، نفس می‌کشید.

آسماناحساسدودمعنا
۱۱
۳
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید