ویرگول
ورودثبت نام
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژادمبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

رسم دیرینِ چای، بی‌صاحِب شد

در آن بامداد آرام و خاکستری، بی‌بی گفت دلش حمام می‌خواهد؛ همان حمامی که همیشه می‌گفت «آب گرمش تن را نرم می‌کند و جان را آرام.» با همان صدای آهسته و خش‌دارش افزود: «برمی‌گردم، بعدش چای می‌خوریم. چای بعدِ حمام از هزار دوا بهتره.» و من، مثل همیشه، لبخند زدم و برایش شال روی شانه انداختم.

قدم‌هایش روی سنگ‌فرش حیاط، آرام‌تر از همیشه بود؛ اما آن‌قدر به این ریتم کند و نجیب خو کرده بودم که هیچ چیز را عجیب نیافتم. بی‌بی همیشه آهسته می‌رفت، انگار هیچ‌گاه عجله‌ای برای رسیدن نداشت. گفتم: «بی‌بی زود بیا، چای رو می‌ذارم دم بکشه.» و او همان‌طور که از آستانه گذشت، لبخندی زد که در آن چیزی از جنس شک بود، اما من آن را به حساب خستگی گذاشتم.

در حمام، بخار چون پرده‌ای نازک بر هوا می‌نشست و آب با آن صدای مأنوسش می‌ریخت. بی‌بی نشست کنار حوض، پاهایش را در آب فرو برد و آهی کشید؛ آهی که انگار بخشی از بار سنگین عمر را از شانه‌هایش برمی‌داشت. گفتم: «آب گرمه؟» گفت: «خوبه… همونیه که باید باشه. آدم از حموم که میاد بیرون، چای می‌چسبه.» لبخندش را دیدم و دلم گرم شد؛ چای بعد از حمام همیشه رسمی بود که هیچ‌گاه ترک نمی‌شد.

موهای سپیدش را شانه می‌زدم، بخار روی گونه‌اش می‌نشست و او گاهی چشم می‌بست. زمزمه کرد: «یادته وقتی بچه بودی، بعد حموم چایت رو برات شیرین می‌کردم؟» و من خندیدم، نه از شادی، که از ترسی مبهم که نمی‌دانستم از کجا در جانم افتاده است. بخار میان ما می‌چرخید و انگار صداها را نرم‌تر می‌کرد.

زنانی که همراهش بودند، آرام کمکش کردند تا برخیزد. تنش سبک‌تر از همیشه بود، نه سبکِ آرامش، سبکِ سقوط برگِ پاییزی. بی‌بی زیر لب ذکر می‌خواند، همان ذکرهایی که همیشه پیش از نوشیدن چای می‌گفت؛ اما این‌بار آهنگ صدا آهسته‌تر بود، تند و کند نمی‌شد، تنها رو به فروخفتن داشت.

وقتی آیینه‌ی بخارگرفته را پاک کرد، نگاهش را در نگاه من انداخت. گفتم: «بی‌بی خوب شدی؟» گفت: «آره جانم… برو، سماور رو روشن کن… الان میام.» صدایش آرام بود، بیش از حد آرام، انگار کلمه‌ها از فاصله‌ای دور می‌آمدند. دستش را گرفتم که کمکش کنم، اما او حتی به دستم تکیه نکرد؛ تنها آهی کشید، یک آهِ کوتاه و خسته.

و ناگهان، سرش را بر شانه‌ام گذاشت. گفتم: «آروم، آروم… الان می‌رسیم خونه، چای می‌خوریم.» اما پاسخی نداد. دستش از میان انگشتانم سر خورد، آبی که روی زمین می‌چکید سرد شد، و قلبم از تپش بازماند. نامش را صدا زدم؛ نه یک‌بار، چند بار. اما نفسش برنگشت.

آن‌جا، در میان بخارِ خاموش و آبِ نیمه‌گرم، حقیقت با سردی تمام بر من فرود آمد:

این حمام، حمام همیشگی نبود.

این آب، آب عادت‌های دیرین نبود.

این بخار، مقدمه‌ی چای بعد از حمام نبود.

این، آخرین حمام بی‌بی بود.

غسلِ رفتنش.

و من، در حالی که هنوز بوی کافور و سدر در هوا می‌چرخید، فهمیدم که چای بعد از حمام، این‌بار دم نخواهد کشید.

چایحماممامان بزرگ
۲۳
۰
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید