
یه جایی، شاید توی یه فیلم یه کتاب، یکی گفت: «زندگی فهمیدنی نیست، انجامدادنیـه.» با این همه ظاهرا گوشام برای این اندرز، در و دَروازهان. باید بفهمم زندگی چیه. اصلا مگه میشه چیزی رو نفهمیده، دوست داشت؟ آدمی که نمیدونه کیک چیه، چطوری ازش لذت ببره؟ استاد میگه: برای درک کردن هر چیزی در موردش بنویس و من نمیدونم این چندمین صفحهست که مینویسم. صدمی؟ هزارمی؟ واژهها پشت هم میان و زندگی هنوز گُنگه. به نظر هرگز در مورد دیدهها و شنیدهها نبوده.
زندگی سوارِ چیزهاییه که دیده نمیشن، شنیده نمیشن و جسم هم ندارن.
از استاد پرسیدم: پس از کجا بفهمم چیه؟ چطوری درکش کنم؟ استاد نامهای کوتاه نوشت:
با این که همه چیز زندگی نامرئیه، اما مقداری زندگی مرئی توی شعرها وجود داره. پس ماهی کوچولو به جای این که دنبال اقیانوس بگردی، برو سراغ شعرها. زندگی پیشِ اوناست.