ویرگول
ورودثبت نام
یک نویسنده بی ذوق 🐛
یک نویسنده بی ذوق 🐛
یک نویسنده بی ذوق 🐛
یک نویسنده بی ذوق 🐛
خواندن ۱ دقیقه·۱۷ روز پیش

فنجان صورتی²

_ پارت ۲ _ 🥿

بچه ها می‌خندیدند و بازی می‌کردند
و من با بهت خیره شده بودم
توپ دو لایه سرخ‌‌آبی را به دستم دادند
و گفتند نوبت تو ، اسم بگو .
آهان به‌خاطر دارم بازی شیر و پلنگ !
در کودکی
این بازی یکی از بهترین ها برای ما بود
اسم حیوان را گفتم توپ را بالا پرتاب کردم
وَ وای دوباره نه
گفتم کرگدن وَ واج -ر- را مشکل دار تلفظ کردم ،
مثل همیشه .
آن ها خندیدند و من این بار با غیظ خیره شدم
چون من اکنون خانوم بالغی هستم در پیکر
یک کودک شاد و نادان ، پس خشمگین شدم
برعکس گذشته که همراه آن ها قهقهه میزدم
چون از شادی آن ها ذوق داشتم حتی اگر
باعث تمسخر من باشد .
چشم هایشان از تعجب به گردی تیله شده بود
گویا انتظار این واکنش را از من نداشتند .
آن ها دلیل کینه من را نمی‌دانستند
خب حق دارند ؛ آن ها از زخم هایی که در آینده
بر روح من به یادگار گذاشتند
هیچ خبر ندارند و چه تاریک حسی ...

داستانفانتزیعاشقانه
۸
۰
یک نویسنده بی ذوق 🐛
یک نویسنده بی ذوق 🐛
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید