میخواستم از آنجا فرار کنم و به خیابان بروم
اما با این تَن ! به کجا چنین شتابان ؟
تبدیل به کودکی شده ام که عملاً هیچکار
نمیتواند انجام دهد و فقط مجبورم ؛
مجبور به تحمل و چرخش
سوال های مکرر در ذهنم
که چطور چنين اتفاقی افتاد و آیا میشود
به آینده برگشت
یا اگر کاری اینجا انجام دهم چقدر میتواند
در آینده موثر باشد
یعنی توان به دست آوردن معشوق ستودنی را دارم ؟
اگر قبل از وارد شدن آن دخترک بدسرشت به سرنوشت
شکلات فلفلی ( لقب معشوق در این داستان )
به او بگویم دوستش دارم ، همه چیز تغییر خواهد کرد؟
یا نه !
من یک فرصت دوباره دارم اما
اگر هرگز او هیچ احساس دلبرانه ای به من نداشته باشد
چه ؟
وای بَدا به روزگارم اگر چنین باشد .
اما من حال چه کنم ؟ یک روح عاشق ناکام
در تَن کودکی ۱۱ ساله با تجربه ای ۱۰۰ساله!
بله میدانم اغراق است من هنوز به چهل نرسیده بودم
ولی باور بفرمایید درد تجارب روح را پیر میکند
هولناک تر از آنچه که فکر کنید .
چه مسخره حالی که بخواهم از عشق سخن گویم
اکنون ؟ در این اوضاع ؟
قربانت بروم زمانه تو که مرا برگرداندی به گذشته
ولی این حجم از پلی بَک صحیح نبود ...

تا مدتی نمیتونم بنویسم و باید برم
بیاید بگید تا اینجای کار چطور بود
تعریف ، نقد ، پیشنهاد ، شنوا هستم 🌝🐛