ناگهان صدایی همانند تیک تاک ساعت در
جمجمه ام پخش شد
با بهت و سرگیجه به اطراف نگاه کردم
باز هم همه چیز در حال تار شدن بودن
چهره اش دگر محو شده بود
و من ...
با دردِ سر ، چشم هایم را باز کردم
مبهوت نگاه کردم دور من همه چیز سفید بود
آهان ! اینجا .
اتاق دیوانه خانه !
پس خواب های آشفته دیدنم تحت تاثیر داروها بود
بازگشت به گذشته ای شیرین در کار نبود
آه من چقدر ابله بودم.
امّا همه چیز آنجا به شدت واقعی بود
یا شاید به قدری کابوس دیده ام که
تصور رویا دیدن برایم محال تر از
سفر در زمان است .
یعنی باید این ماجرا را برای نعنا بانو
( نام مستعار روانکاو )
تعریف میکردم ؟
نه نه ، من رو به بهبود هستم و هفته دیگر
مرخص میشوم اگر چنین چیز مضحکی
به زبان بیاورم
معلوم نیست باز چه انگ دیوانگی به من
بزنند انسان های عاقل نما .
شِش روز گذشت ...
و من هنوز آن رویای زمان را به فراموشی نسپاردم
فردا از این زندان تهمت رها میشوم
و به زندگی عادی خود برمیگردم
البته این بار باید نقابی روشن بر
تاریکی افکارم بگذارم تا به جرم متفاوت بودن
با سایر این موجودات
دوباره انگ روان پریشی نخورم و در قفس درمان
حبس نشوم .
چشمانم ذوق انتظار فردا را میکشد ...
