برای داشتنش پیراهنی از جنس جهانش بر تن کردم،با خنده هایش خندیدم و با اشک هایش گریستم!
ولی آیا شما به این اعتقاد دارین که تمام عاشق ها به یکدیگر میرسن و یا احساسات متقابل است؟!
من معشوقم را از دور نگریستم،از دور عاشق بودم و از دور جان و دلم برای او تپید،با خیره شدن ناخداگاهم به چشمانش میتوانستم ذوب شدن قلبم را حس کنم و با آغوشش که دیگر هیچوقت نمیخواهمش میتوانستم دریایی را حس کنم با عمق زیاد که در آن غرق میشدم!دیگر آغوشش را نمیخواهم چون دیگر توان غرق شدن ندارم،هردفعه که غرق میشدم از غرق شدن در اغوشش لذت میبردم اما غرق شدن دوباره...از آن میترسم،شاید احساس خفگی پیدا کنم،احساس بغض سنگین،احساس تنفر از دوست داشتن....
شاید باید از آنها میگذشتم،شاید باید دهانم را برای گفتن احساسم میبستم،شاید باید چشمانم را برای دیدنش از حدقه در می اوردم،شاید باید دور بدنم حصاری میکشیدم تا مرا در آغوش نگیرید،شاید باید....
شاید ها و باید ها همانند رهگذر از ذهنم میگذرند،جهانم را با نامش پر کردم،توانستم عاشق شوم و عاشق بمانم ولی دِگر دل به کسی نبندم،معشوقم قاتل و خالق خوبیست،من را کشت و منی را متولد که دِگر نه نیم نگاهی برای ذوب شدن قلبش بخواهید و نه آغوشی برای غرق شدن!
حال داشتن تو برای من کابوسیست،ترک خاکی که تو در آن حضور داری اجباریست،میروم و دیگر پشت سرم را نگاه نمی نکنم،یک بلیط یک طرفه به دور دست ها دارم،همانجایی که از تو خبری نیست،همانجایی که نمی شناسم هیچ احدی را،همانجایی که ندارد راه بازگشت،همانجایی که در آن هیچکمری از عشق نشکست،حال به تو میگویم،دلتنگ دوست داشتنت میشوم و شادم برای اینکه تو دلتنگ معشوقت نمیشوی و آن را در کنار خود داری و در کنارش لبخند درخشانت میدرخشد و دریای پر از آرامشت نصیب او میشود،و حال تورا از دست میدم همانگونه که نداشتمت!