افتاده بود پرده ی کتمان از مردمک چشم هایش
دیگر نه تابی مانده بود برای سکوت
و نه طاقتی برای کلنجار های پنهانی
باید میگفت بی کم و کاست
بی ملاحظه
بدون هیچ پروایی…
چراغِ قرمز اما مگر سبز میشد ؟
آخر آنوقتِ سال چه وقتِ باران بود؟
دلِ تنگ ,ترافیک و ثانیه شمارِ چراغ چه میفهمید؟
در را باز کردو دوید تا کافه ،تک به تک تمامِ خیابانها را…
صورتش خیسِ آب بود، بیدارِ بیدار،کاملا زنده !
به جان میکشید عطرآگین ترین نفس هایِ تابستان را …
و اما بالاخره رسید تهِ همان بن بست،
و همان کافه که در فنجان هاش عشق جریان داشت،
و همان میزو سرِ همان ساعت ،
روی همان صندلى در انتظارِ حرفهایی که حکم طوفان داشت !
ریتم قدم ها کند تر شده بود ،برخلاف زنش های قلبِ نا آرام…
گفتنِ کلامی ساده، مثل یک «سلام» گاه چه سخت بنظر می آمد ،
انباشت ِجرئت اما به حدی بود که بتوان از آن گذر گاهِ سخت عبور کرد …
ناگهان سری برگشت به سمتش و گرهِ كوری خورد نگاهِ بی تابش
و به ثانیه ای همه چیز آسان بنمود ،
گویی دیگر جایی برای ابهام نبود :)
نشست و خیره شد به رویایی دور…
باید از جایی شروع میکرد اما حسی مزاحم کلام را نرسیده بر زبان سلاخی میکرد ،انگار چیزی درست نبود ، تردیدی از سرِ ترس؟یا برانگیختنِ بی موقعِ حسِ ششم؟
فقط خدا میدانست!
چه استیصالِ نا به هنگامی …
اما مگر عهد نکرده بود بارِ قلبش را بر زمین نگذاشته، به خانه برنگردد ؟
مگر وقتش نرسیده بود؟
باید همه چیز را میگفت…
دست برد سمت چمدان احساساتش ،باید آن همه امید و اشتیاق را بیرون میریخت …
به دنبال اولین کلمات بود که به ناگاه کاغذی آمد مقابل چشمانش…
سر بالا آورد تا کلمات نامه را از چشمان یار بخواند اما او سرش را به گونه ای زیر انداخته بود که چشمی پیدا نبود …
چه میدید؟آن کلمات بی رحم برای گرفتن کدام جانِ نداشته آمده بودند ؟آن اندک امید و آرزو هم مگر گرفتن داشت ؟
هنوز آن سطرهای جبار به انتها نرسیده بود که سایه ای تنِ بی جانش را پوشاند ،شوکه بود و بی رمق و چراها از چشم هایش سرریز میشد ،فورانِ اندوهی نامرئی…
واقعا میخواست برود؟
بدون هیچ مکالمه ای؟بدون هیچ توضیحی ؟
یعنی تمامِ آن لحظه ها ،آن نگاه ها ،آن حرف ها ،همه و همه ی آن چه میانشان گذشته بود، ارزشِ لحظه ای درنگ را نداشت ؟
این سکوت چه معنایی داشت ؟
اصلا چه وقت رفتن بود ؟
حالا که همه چیز رنگِ اطمینان گرفته بودو او با همه ى جان و توانش آمده بود برای ادامه و ساختن چرا ؟
باید میفهمید ،خواست لب باز کند بپرسد چرا ،که …
که کسی را مقابلش ندید !
از پنجره به بيرون نگاه کرد،
سايه ای شتابان در مه ها محو میشد ،یک سوال تازه اضافه شد به هزاران سوالِ قبل،
به کجا چنین شتابان؟!
كى خداحافظی کرده بود که او نفهمیده بود ؟
لرزشِ تَنَش دوباره او را به خود آورد ،به دنبال پنجره ای بود که آنرا ببنددو از سرما نجات يابد ،اما روزنه ای باز نمی یافت ؟
اصلا چطور باید از جایش بلند میشد ؟
سنگینی حرف هایِ ناگفته دوچندان بود و بارِ قلبش غیرِ قابلِ حمل ،مدام با خودش میگفت :«چرا آن همه ناگفته را نگفتی ؟»
اما مگر مجالی هم یافت ؟
چطور همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود ؟آخر چرا ؟
از طرفی هم با خود میگفت:« میگفتی که چه؟»
آن چشمانِ سرد و نگاه هایِ بی تفاوتِ لحظاتِ آخر لحظه ای از مقابل چشمانش کنار نمیرفت…
آن پاها آن روز نیامده بودند برای ماندن،حتی هنگام نشستن صندلی را نداده بود سمتِ میز،با فاصله نشسته بود و معلوم بود آمده بود نامه را تحویل داده برود…
چه ظالمانه به نظر میرسید،لااقل حالا که آمده بود نباید خودش حرف هایش را میزد ؟نامه نوشتن مگر برای فاصله های دور نبود ؟هرچند آنطور که پیدا بود فاصله ی میانشان فرسنگ ها دور،تا ناکجاها بود…
همه چیز برایش مبهم بود ،
فقط خدا میدانست ،
چه کلنجار بی حاصلی ….
چه پایان بی معنا و شومی …
چه ریزش نا به هنگامی داشت کاخِ رویاهایش ،
چه خلأ ترسناکی !
ساعت ها همان جا نشست ،آسمان قطره های بارانش را محکمتر بر تن سرد پنجره ها میکوبید ،مثل برخورد حقایق تلخ بر شیرینیِ اوهامش …
دیگر وقت رفتن رسیده بود ، عمیق نگاه میکرد و نقش همه ی دیوارها و عطر فنجان ها را در کیف دستی اش میریخت که باخود ببرد و شاید این آخرین حضور او در آن کافه ی خاطره ها بود،حالا تعلل هایش با معنا تر بنظر میرسید …
و دوباره خیابان …
چطور ساعاتی پیش همین خیابان اینقدر سر زنده بنظر میرسید ؟چطور باران پر از احساس بود و درختان و آدمها و ابرها لبخند میزدند؟
در همین اندک ساعات چه بلایی بر سر خیابانشان آمده بود ؟
مبتلا شده بود به چه نفرین و کابوسی ؟
چه ابرِ بی درو پیکری هم بر سرش بود و چه سایه ىِ غلیظِ منحوسی…
چه بی انتها به نظر میرسیدو چه ملال آور…
اصلا دیگر مقصدی هم برای رسیدن بود؟
چند هفته ای میگذشت
تقویم رسیده بود به اوایل پاییز
صدای خنده ای تن اتاقش را لرزاند
تن بی رمقش را کنار پنجره کشاند
کودکی خندان، لی لی کنان میگذشت
چه حالِ غریبی !
ناگهان نگاهشان با هم درآمیخت
سکوتی حاکم شد
کودک متوقف شد
و کمی به چشم هایش خیره ماند…
خنده بر لبانش خشکید!
با تعجب نگاه میکرد!
و کمی بعد مسیر را از سر گرفتو رفت
البته نه لی لی کنان،و نه با شور و سرورى …
پس تكليف آن خنده ها چه شد ؟
رفت جلوی آینه نگاهی به خود انداخت،
چشم هایش را دید ،
چقدر ماتم زده بودند!
کودک حق داشت !
آهی کشید ،
افسوس !
این صورت واقعا او بود یا آن صورتی که قبلا ها میشناخت ؟
یادش بخیر،روزی او هم میتوانست بخندد :)
دوباره دلش پر از دردو نفرین شد
لعنت به آن روز سرد کذایی
لعنت به آن باران
لعنت به آن قطرات که گویی گردِ لبخند را از لبانش شسته و برده بودند
خیره مانده بود به آینه
خیره بود كه به ناگاه صدایی او را به خود آورد،
نه نه نه!
دوباره نه!
نمیخواست باور کند،
صدای باران بود !
تا آمد پنجره را ببندد عطر باران پیچید،
آن عطر مسموم به تمام آن خاطرات دور…
دیگر برای پیشگیری دیر بود،
بی اختیار به سمت تراس رفت،
چه مقاومتِ سرسختانه ای داشت کور سویِ امیدش در سیلِ بی امانِ بارانو اشک…
چتری که از او هدیه گرفته بود گوشه ی تراس بود،
کاش آن چتر را هم با خود برده بود،
آخر انحنای گونه هایش دیگر عادت کرده بودند به تر بودن،
اشک همدم جدیدش بود…
و از همان شبِ شوم بود که دیگر همه ی غذا ها شور بودند!
در شیشه نگاهی به تنِ نحیفِ آب کشیده اش انداخت،
گویی آن آدمِ سابق سالها پیش مرده بود،
آن تنِ رنجور و ضعیف هم هدیه ی او بود…
نشست بر لبه یِ تراس،
کاش تنِ پَر مانندش با باد پرواز میکرد تا نا کجا آباد…
تا سرزمینی تهی از یاد ها،
تهی از خاطرات،
رها از افسوس ها و آه ها…
امان از افسوسِ سخنانِ زیر زبانی که مجالی برای ظهور نیافته اند،
افسوس از سوال هایِ بی جواب،
آن جلاد هایِ تمام وقت ،که هر صبح و شام برای شکنجه از راه میرسند…
امان از عشق و احساس که میسازدو ویران میکند،که ویران میکندومیسازد…
امان از آن توالی جان فزاى ِجان کاه…
و امان از غلظت غروب های بعد از باران ،که فرا میگیرد تارو پودِ عاشقانِ تنها را …
خیره مانده بود به آسمان
چشمانش را بست و به خدا گفت :
«کاش اگر بارانی هم میفرستی بعدش رنگین کمان باشد،
که خاکستری پیروز نشود بر روشنی رنگ ها
که آرزو ها میان یأس رنگ نبازند
و ای کاش بماند امیدی ، آرزویی و فردایی …»
در همان حال بود که عابری در پیاده رو توجهش را جلب کرد ،
چه نگاه غریبِ آشنایی …… !
#دلارام_نوری
