
تیغ برقصان و بسوز از درد
که شدم مسحور، مسحورِ یک قلب
آن وقت که بوسه زَنَد خونین
زندهتنِ دفن شدهی او،
سر و صورتِ شبان نیکوی ما را
و بخراش سپیدهٔ آسمان
تا ببارد مقدسترینِ آب ها را
بر پیکر بیجانِ کبودش
شاید هم در شبی ماهتاب
روید سوسنی عنکبوتی،
از میان لب هایش
هرگز نخواهی دانست.