یک روز سرد زمستانی بود
پشت میز کارم نشسته و سخت مشغول نوشتن بودم ،
اما هر چه کردم چیزی برای نوشتن نیافتم...
کلافه دستی در موهایم کشیدم ،
به پشتی صندلی تکیه دادم و چند لحظه چشمانم را بستم،
به این امید که کلمات بر قلمم جاری شوند...
سکوت بود و سکوت ،
در آرامش ذهنم را می جوریدم..
اما باز هیچ نبود.
ناگاه صدایی شنیدم:
_تق تق
رشته افکار در هم و بر همم از هم گسسته شد.
چشمانم را باز کردم
به دنبال منبع صدا ،
نگاهم به پنجره افتاد.
کبوتر سفیدی پشت پنجره نشسته بود
و با نوکش به شیشه می زد،
به سمتش رفتم
دستگیره را کشیدم و بازش کردم.
به محض باز شدن پنجره،
سوز سرما به صورتم خورد،
بی اختیار به خود لرزیدم
کبوتر کمی نگاهم کرد ،
انگار می خواست چیزی بگوید
از لبه پنجره پرید و رفت
با نگاهم دنبالش می کردم،
در افق مسیر حرکتش
نگاهم روی چیزی ماند...
در کمی دوردست
پرچم سه رنگ وطنم ،
با تمام زوایا و رنگ های دوست داشتنی اش،
در میان باد می رقصید...
نفس عمیقی کشیدم:
سبز ، سبزِ ایرانم
سپید ، به پاکیِ همان کبوتر ها
سرخ ، که خون بهای ایستادگی است
و خدایی که همیشه با ماست...
اگر چشمانم را یارای دیدن بود،
اکنون بی شمار انسان را می دیدم
که میله پرچم را نگاه داشته اند
تا پرچم را بالا نگه دارند،
حتی به بهای خونشان
و در ازای رخت شهادت بر تن کردن...
اگر می دیدم ،
تمام رشادت ها و فداکاری ها از مقابل دیدگانم رد می شد...
آری تمام ما اینجاست،
همه اش در تار و پود این پرچم به هم بافته شده است.
هویتم، تاریخم ، خانه ام ، وطنم و ...
به تماشای آن لحظه نشستم،
و عجب غروری داشت دیدنش
و عجب غروری داشت دیدنش در دستان باد...
کبوتر روی سیم برق نشست،
دوستانش هم آنجا بودند.
به سمت میزم برگشتم،
قلم را برداشتم
روی کاغذ نوشتم:
« بنای نخستینمان به رویش بود ،
سبز ،
درست مثل ردیف سروناز ها
سبز پرچمم
و سپید
مثل لحظه ای
که سپید کبوتر هایمان را
پر دادیم پهنه آسمان
که پیام نوع دوستی مارا به همه برسانند
و سرخ
مثل لحظه ای که
تن به تن سینه سرخ شدیم،
پنجه آفتاب را
کوبیدیم به طاق آسمان
مبادا کسی ،
خیال پرسه زدن در این حوالی
به سرش بزند»
قلم را زمین گذاشتم
نگاهم به کبوتر ها افتاد
اما دیگر آنجا نبودند ،
رفته بودند تا امید را فریاد بزنند...
آری ایران من ،
تا در دامان توام...
تا هوایت را نفس می کشم،
تا دست پر مهرت را روی شانه ام احساس می کنم،
هرگز بدون کلمه نخواهم ماند.
تو دلیل همیشگی من برای نوشتن و سرودنی...
و اینک هنگامه آمدن ماست...
پ.ن: متن درون « گیومه» به گمانم از آقای محسن آزادی باشد ، اما دقیق مطمئن نیستم.
