ویرگول
ورودثبت نام
Echona
Echona«هر لحظه، هر خط؛ جست‌وجو برای معنا و لحظه‌های واقعی.»
Echona
Echona
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

هاممممم

آن روز از همیشه خسته‌تر بودم.

کلید را در قفل انداختم و در را باز کردم.

در با شدت به دیوار کوبیده شد؛ برایم مهم نبود.

به سمت اتاقم رفتم.

بدون آن‌که چراغ را روشن کنم، لباس‌هایم را درآوردم و با صورت روی تختم افتادم.

مچاله شدم.

به سقف تاریک اتاق خیره ماندم.

فکرها یکی پس از دیگری از ذهنم می‌گذشتند؛
نگرانی‌ها، خستگی‌ها و چیزهایی که مدت‌ها بود روی شانه‌هایم سنگینی می‌کردند.

حس می‌کردم هیچ‌چیز نمی‌تواند حالم را بهتر کند.

نه غذا خوردن، نه بیرون رفتن، نه حرف زدن.

گرمم بود.

به سمت کولر رفتم و روشنش کردم.

صدای آرامِ «هاممممم» کولر در اتاق تاریک پیچید.

دوباره روی تخت ولو شدم.

تنها صدای یکنواخت کولر بود که شنیده می‌شد.

چشمانم را بستم و گوش دادم...

به یکباره، انگار تمام دغدغه‌های ذهنی‌ام محو می‌شدند.
دیگر آن حس بد اولیه را نداشتم...

گاهی فراموش می‌کنم لذت فقط در چیزهای بزرگ نیست.

کوچک‌ترین چیزها هم می‌توانند امید بخش باشند.

مثل صدای کولر، برای من...

متنداستانتنهاییامید
۰
۰
Echona
Echona
«هر لحظه، هر خط؛ جست‌وجو برای معنا و لحظه‌های واقعی.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید