ویرگول
ورودثبت نام
الهه بهشتی
الهه بهشتیسلام، من الهه بهشتی هستم نویسنده و داستان‌پرداز. از این که نوشته‌هامو می‌خونید و با نظراتتون کمکم می‌کنید ممنونم.
الهه بهشتی
الهه بهشتی
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ ماه پیش

رویایی که فراموشش کردی...

به یک کلبه زیبا فکر کن عزیز من! به من! دوست داری کلبه‌مان چه شکلی باشد؟ یک کلبه چوبی وسط جنگل که داخلش روشن است و نور از پنجره‌هایش به بیرون می‌تابد؟

فکر کن که به یک پیاده‌روی طولانی رفته باشی و ناگهان باران شدیدی گرفته باشد. تصمیم می‌گیری برگردی. هوا خیلی سرد، اما کلبه ما گرم است و تو در راه بازگشتی. تمام مسیر به خانه فکر می‌کنی و وقتی که نزدیک می‌شوی، بوی نان در دماغت می‌پیچد و این جاست که می‌فهمی چیزی به خانه نمانده.

به موسیقی فکر کن عزیز من! به صدای قل قل سوپ داغی که رو آتش است. به این که بالأخره تمام شد.

وقتی می‌رسی، سگ‌مان به سمتت می‌دود. دور تا دورت می‌چرخد و برات دم تکان می‌دهد. دستی به سرش می‌کشی و لبخند می‌زنی. دیگر تمام شد عزیز من؛ تو به خانه بازگشتی و من پشت در منتظرت هستم.

در را باز می‌کنی و وارد کلبه کوچک‌مان می‌شوی. حالا من کنار پنجره ایستاده و به تو لبخند می‌زنم. کلمه‌ای به زبان نمی‌آوریم اما تو می‌فهمی که می‌گویم: «حمام آماده است.»

از پله‌ها بالا می‌روی، وارد حمام می‌شوی و لباس‌های خیست را در می‌آوری. نم لباس هنوز روی پوستت مانده اما احساس راحتی می‌کنی. پاهایت را داخل وان حمام که با آب داغ پر کرده‌ام، فرو می‌بری. احساس می‌کنی گرما از کف پاهایت به تمام وجودت سرایت می‌کند. همان جا دراز می‌کشی، طوری که فقط سرت بیرون است: مقداری آب از وان سرازیر می‌شود و روی زمین می‌ریزد.

یک پنجره بزرگ در مقابلت وجود دارد که قطرات باران با شدت زیادی به آن می‌خورند. حالا دیگر در امانی و می‌توانی از صدای باران لذت ببری.

«عزیز من شام حاضر است.»

در حالی که حوله تنت است، از پله‌ها پایین می‌آیی. راستی، دوست داری حوله‌ات چه رنگی باشد؟ آه عزیز من مگر رنگ‌ها در رویا اهمیتی دارند؟ حس است که به رویا رنگ و بو می‌بخشد، برای همین است که گاهی توصیف رویایی که دیده‌ایم خیلی سخت می‌شود زیرا برای وصف آن به احساسات نیاز داریم و احساسات کجا در کلمات می‌گنجند؟

عزیز زیبای من از پله‌ها پایین بیا، فرصت کم است! من کنار آتش ایستاده‌ام و منتظرم اشاره کنی تا دو کاسه سوپ داغ برای خودمان بریزم. اما تو همچنان ایستاده‌ای و تکان نمی‌خوری. خشکم می‌زند. منظورت را می‌فهمم: فرصت تمام شده! این رویا هم به پایان رسید. تو بیدار می‌شوی! بدرود عزیز من! بدرود تا رویایی دیگر. فقط بگو این بار کجا می‌بینمت؟ در حال قدم زدن در برفی که تا زانوهایمان بالا آمده؟ در حال ماهیگیری کنار دریاچه زیبایی که که چند قوی عاشق در آن شنا می‌کنند؟ یا باز هم همین جا در همین کلبه به ملاقاتم می‌آیی؟

آه! تو دیگر بیدار شده‌ای عزیز من و احتمالا هرگز مرا به یاد نمی‌آوری…


نویسنده: الهه بهشتی

داستانداستان کوتاهداستانک
۶
۰
الهه بهشتی
الهه بهشتی
سلام، من الهه بهشتی هستم نویسنده و داستان‌پرداز. از این که نوشته‌هامو می‌خونید و با نظراتتون کمکم می‌کنید ممنونم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید