ویرگول
ورودثبت نام
Eli
Eliمن آوارگی را به جانم خریدم که فارغ بمیرم
Eli
Eli
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

اولین نوشته

کاش منم میتونستم احساساتمو به زبون بیارم

کاش هیچ وقت مجبور به اینقدر قایم کردن شون نبودم

انگار از آدما میترسم

میدونی

از آدما نمیترسما

از عادت کردن بهشون میترسم

از وابستگی

از دوست داشتن

از زیادی بودن

از یه طرفه بودن همه این حسام

از اینکه یهو وسط راه منو بذارن و برن

نمیدونم چند بار این حسو تجربه کردم

ولی فکرشم قلبمو میسوزونه

هر وقت یادم میفته قطره اشک لعنتی

از گوشه چشمم سُر میخوره

پس بقیه چی؟

چرا اونا اینقد راحت همه چیو بروز میدن؟

مگه اونا چه فرقی با من دارن؟

بذار دوباره بگم

مگه من با اونا چه فرقی دارم؟

حتی الان که دارم اینارو مینویسم

آدمایی هستن که وابسته شون شدم

دوست شون دارم

ولی عمرا بتونم به زبون بیارم

یکی هست که حتی به خودمم نمیتونم اعتراف کنم

دیگه چه برسه به روی خودش بیارم

همیشه همین کارو میکنم

تا وقتی که علاقمو کامل نسبت بهشون از دست بدم

اون موقع به خودم میگم

دیدی

دیدی میدونستی آخرشو

دیدی کار درستو کردی

آره کار درستو کردم

ولی قلبم چی؟

قلبم که برای همیشه پیش اون می مونه چی؟

اگه میتونستم جواب همه این سوالا رو به خودم بدم

از ته دلم

از بند بند وجودم

از هر نبضی که توی بدنم میزنه

عاشق میشدم

نه الکیا

یجوری که حتی خودشم باورش نشه

منکه باورم نمیشه

اما اگه اون فصل از زندگیم رسید

امید دارم که

خوشحالی سهمم باشه

نه غمِ کثیفی که همیشه داره میدوئه دنبالم

وااای عزیزَکَم

حیفِ تو

حیفِ من

تومنترسوابستگی
۱۱
۴
Eli
Eli
من آوارگی را به جانم خریدم که فارغ بمیرم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید