ویرگول
ورودثبت نام
Eli
Eliمن آوارگی را به جانم خریدم که فارغ بمیرم
Eli
Eli
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

لی لی

مثل همیشه

سرد و بی روح

تکیه داده بودم به دیوار

توو وجودم هیچ حس و حالی برای زنده نگه داشتنم نبود

چشمامو باز کردم

با انگشتای بامزه اش بهم اشاره میکرد

چشمام برق زد

صورتم گل انداخت

دو قدم رفتم سمتش

گفتم چیشده؟

هیچی نگفت

وایسادم سر جام

با قدمای کوچولوش

اومد به سمتم

اون دست ظریف و نازشو به سمتم دراز کرد

هیچ حرفی نمیزد

ولی جوری نگاهم میکرد انگار منو میشناسه

اختیارم دست خودم نبود

اون دستمو میکشید و منم دنبالش میرفتم

نمیدونم اگه اون چهره ناز و معصوم نبود شاید هیچوقت دنبالش نمیرفتم

یا حتی اینکه دستشو بگیرم

غرقِ رنگِ موهای خرماییش شده بودم

محوِ اون چشما

مژه هاش

لبای کوچولوش

تو دلم گفتم

چقدر شبیه شه

فکر اینکه خودش باشه

داشت منو دیوونه میکرد

میترسیدم دستشو ول کنم یهو بره

میترسیدم دستمو ول کنه یهو بره

باهم از یه مسیر عجیب میرفتیم

هیشکی غیر از من و اون اونجا نبود

اون جلو ترِ من راه میرفت

دست تو دستِ من

خیلی با خودم کلنجار رفتم

که دوباره ازش سوال بپرسم

توو مغزم با خودم حرف میزدم:

الی تو که بزرگی

اون بچه اس

اینقدر بپرس تا جواب بده

پرسیدم

اسمت چیه؟

دستمو شل تر گرفت و جواب نداد

می ترسیدم از دستش بدم

بازم دنبالش رفتم

وایسادم

اونم وایساد

برگشت به طرف من

به بالا نگاه میکرد تا چشمامو ببینه

برای اینکه بهتر بتونم ببینمش زانو زدم

روی زانو هام نشستم

الان دقیقا صورتش تو صورتم بود

چشمای ناز قهوه ایش نگاهم میکرد

دوباره پرسیدم:

اسمت چیه؟

نگاهم میکرد ولی جواب نمیداد

دوتا دستاشو محکم تو دستم گرفته بودم که یه وقت نره و من تنها بمونم

چشمامو بستم

شروع کردم به اشک ریختن

به التماس کردن

به زار زدن

تورو خدا بهم بگو اسمتو

خواهش میکنم بچه

دست هامو ول کرد

قلبم یهو ریخت

ولی چشمامو باز نکردم

ترسیدم که رفتن شو ببینم

یهو جای دستاشو رو صورتم حس کردم

با دوتا دستای ظریفش اشک گونه هامو پاک میکرد

هنوزم چشمام بسته بود

شنیدم

گفت

لی لی

برق از سرم پرید

چشمامو باز کردم

باز پرسیدم

چی گفتی؟

لی لی

مات و مبهوت بودم

حالا دیگه من بودم که نمیتونستم هیچ حرفی بزنم

بچم بود

بچه ی خودم

دخترِ من

محکم بغلم کرد

انگار اونم میترسید منو از دست بده

موها مو هُل میداد پشت گوشم و میگفت

دلم برات تنگ شده بود ‘مامان’

حالا دیگه به آرزوم رسیده بودم

اون مو ها مالِ من بود

اون دستای کوچولو

اون چشما

اون لبا

داستانلی لی
۸
۴
Eli
Eli
من آوارگی را به جانم خریدم که فارغ بمیرم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید