
پنجههای آماده. کاردها. ناخنها. ساطورها. یا حسین. هر زنی که رفت گرمابهی بهتاج دیگه پیداش نشد. چه داغه. همه همینو میگن. کارِ ازمابهترونه. یا حسین. عرق از هفت چاک بدنم راه افتاده. خدایا. از گناه همهی ما بگذر. چه روز عجیبی. چه جهنیمه اینجا. مغزم داره بخار میشه. آب بدنم تموم شده. زمین میلرزه. خورشید اینجاست. یا حسین. کف حجرهی صفدر خونپوش شده. سدای کوچه هنوز بلند نشده. یا حسین. بوی صابون و واجبی و خون جای گرمابه رو جار میزنه. پس چرا بیرون نمیآن؟ حوض خشک شده. آب گیر نمیآد. یا حسین. تیکههای گوشت با سبزی و لوبیا توی دیگ میجوشه. یا حسین. عجب عاشورایی شده. حاجخانم میگفت بسمالله کرده و رفته تو گرمابه که دیده جنبچهها سازودهل میکردن. یا حسین. مردم حرف زیاد میزنن. هرکی یه چیزی میگه. یا حسین. از لولههای آب کرمهای زرد دراز بیرون میریزه. یا حسین. نه. بهاُمید گزمه و مفتش نمیشه بود. کار کی بوده؟ جوبها گرفته. خون تا حیاط رسیده. کار کی بوده؟ یا حسین. تو دلم رخت میشورن. دلشورهی این دختر جونمو کوچیک کرده. یا حسین. گرمابه رو مِه برداشته. یا حسین. چه گرمه. دارم آتیش میگیرم. یا امامحسین. دارم آتیش میگیرم. [سکوت. سدای بسیار بلند شش ضربهی زنجیر منظم و با فاصله.] حسنا که مریض میشد. ماهنور دستها و پاهایش را با گلاب میشست و نوازش میکرد. اما برای حلیه نه. نه گلاب داریم. نه دواگلی. حلیه گریه میکرد. ماهنور کلافه میشد. دختره بدشگونه. خیالاتی میشه. شبا وهم برش میداره. از بچگی همینطوری بود. عجیبالخلقه. فقط خالهمهری همیشه همراهِ خودش سنجاققفلی دارد که وصل کند گوشهی دامن حلیه. بذار پر شالت بمونه. هروقت که جن دیدی. اینو فرو کن تنش. قفلشم ببند. اینطوری دیگه هرچی بهش بگی به حرفت میکنه. روز سوم محرم. انگار که کابوسها و خابهای شبش را شکافته بود و رخنه کرده بود به روزهایش. خالهجون یه زنِ ریزه شبا تو باغ راه میره و هی گریه میکنه. یه شبائی هم میآد پشت پنجرهم تا توی اطاق رو نگاه کنه. دیروز هم وسط حیاط دیدمش. حلیه میگفت و گریه میکرد. حسنا کلافه میشد. دختره نحسه. بدشگونه. روی صورتش سیاهی داره. یا امامحسین. از گناه همهی ما بگذر. این جزّـجیگرگرفته مخش تاب برداشته. اون خاطرخاهِ الدنگش اگه ولش نمیکرد بره بندر شاید الآن دیوونه نبود. بس که گوشت شقه کرده خنگوخل شده. دختر هم مگه اینطور میشه؟ آخه من چهطور سرمو بگیرم بالا تو دروهمسایه بگم خاهرم قصابه؟ میگه تنها چیزی که آقامون خدابیامرز یادم داده همینه. پوف.آدم چی میتونه بگه؟ حلیه گریه میکند. گلنساء کلافه میشود. هرچی میکشیم از همون بابای سگننهتونه. هم یتیم بود هم بددهن هم بدقیافه. حاجغلامرضای گردنشکسته دلش برا صفدر سوخت که آبجی ما رو داد بهش. دوازده تا شکم زائید. یه تو توشون زنده موندی و یه این. سر یخ زرد آلوعنک سبز شده. ای آسمون کبود. این دختر حق ما نبود. یا امامحسین. صدهزار مرتبه شکر که حسنا آبشستهتر از این دخترهس. جن؟ جن کدومه؟ این دختر دیوونهس. نحسه. بدشگونه. روی صورتش نشون داره. خیالاتی میشه. شبا وهم برش میداره. یا حسین. خودت کمک کن. حلیه گریه میکند و اشگ میریزد و چیزی نیست که آرامش کند. روز پنجم محرم. دخترجان. خالهجان. اینا یه چیزی میگن برای خودشون. تو دفعهی بعد که دیدیش سوزنو بزن بهش و قفل کن. دیگه کاریت نباشه. اونموقع جنه مطیع حرف خودت میشه. فعلن هم نمیخاد به حجرهی قصابی سر بزنی. یا امامحسین. خودت کمک کن. خالد داداش کوچک مهری. شبها که روضهها تمام میشد زیرجلی با حنیف تهتغاری گلنساء میایستاد تو حیاط درندشت و چشم میچرخاند لای درختها. برای شکار زن کوتولهی گریان شبهای باغ. ماجرا برایشان با خنده شروع شد و کمین شبانه و سیگارهای یواشکی. کسی اما خودش را نشان نداد و هیچ خبری نشد و هرشب با خنده و بازی گذشت. تاسوعا آمد. حلیه بداحوال شد. تشنج میکرد. میافتاد روی زمین و تکان میخورد و از دهان و چشمهایش خون بیرون میریخت و بیبی جیغ میکشید و گریه میکرد و زنهای فامیل النگوهای طلایشان را میانداختند توی آب تا خالهمهری بهاش بخوراند. بعد غلامرضاخان آمد و حلیه که چند روزی توی اطاق افتاده بود را برداشت و برد پیش پرویزِ زیوربانو که جنگیر بود. لابد دکترا گفتهن مرضه. ویروسه. این چیزا نیست. هرسال همینه. نیست؟ اتاقش دیواربهدیوار حموم بهتاجه. خون ریخته جائی که میخابه این دختر. اسماعیل یه چیزی بگو. ماهنور میخاد بچهها رو بزنه زیر بغلش بره پیش دایی. یا امامحسین. معلوم نی کی گرند انداخته تو کارمون که این طفلی از ترس زرد کرده. حسنا را میگفت. مگه پسرِ نرگسباجی نگفته میخادش؟ باید ببرمش از اینجا. خوبیت نداره واسه دخترِ دمبخت. خُل نشه مثل اینیکی که پسره دودِل شه. بعد ماهنور و حسنا رفتند خانهی داییفرهاد و حلیه توی سرداب خانه ماند. لابد تا دیوانگیاش به اهالی خانه سرایت نکند. آنجا نور نمیگریخت و مصلوب میشد. سداها هنوز به گوشش میرسیدند و ترس مثل مادهای موهوم و سیاه در تمام منافذ مغزش جای میگرفت. دخترقصابه نحسه. بدشگونه. روی صورتش سیاهی داره. همیشه بوی گند گوشت میده. یا حسین. خیابانها را بسته بودند و چهارگوشهی سنگستان خیمه و خرگاهی علم بود و سدای طبل و زنجیر سکوت صبحدم را شکافت که زنها سراسیمه چادر به لب گرفتند و از خانهها بیرون آمدند. یا حسین. هرکجا مالامال از آدمهای سیاهپوش بود و حلاوت محرم برای او به نفرت بدل میشد. یا حسین. دستِ جنونْ وجودش را میفشرد و خیالش را ورز میداد. صبح که شد اجازهاش را از خالهمهری گرفت و لباسها و مکینهاش را بقچه کرد و راه افتاد. چراغها تکوتوک روشناند. دست کشید به جای برجستگی سنجاق روی دامنش. بوی صابون و ستلهای واجبی و کاشیهای شبنمزده. وارد گرمابه میشود و لُنگ را دور خودش میپیچاند و از هشتی رد میشود و توی صحن اصلی را بخار فرا میگیرد و مه غلیظ میشود و پژواک قطرات آب توی سقف گنبدی میپیچد. زیر یکی از دوشها که میرود و در را که میبندد و آب را که باز میکند و سدای آب که گوشش را پر میکند صنمی بیهوا بنا میکند کمرش را کیسهکشیدن. نبض گردنش را حس میکند. چشمها تار میشوند. خون با سرعت همهی شریانها را طی میکند. یا حسین. جمجمه در آستانهی ترکبرداشتن است. میخاهد بچرخد. اما تمام تنش لمس شده. میخاهد داد و هواری کند که سدایش هم درنمیآید. پلک میزند. ایستاده زیر جریان آب داغ و نگاه میکند به لختههای خون که از لای پاهایش جاری میشوند و سفیدی کف حمام را بههم میزنند. پاچههای لُنگ کیسهکش بالا کشیده شد. پاهای آدمیزاد نبود. سنجاق کجاست که فرو کند به تنش؟ یا حسین.
بچهتر که بود، صفدر گوشتهای یخزده را از یخچال قصابی بیرون میآورد و او مینشست و ساعتها به تماشای آبشدن یخها خیره نگاه میکرد. گوشت لمس میشد و کیسه بهآهستگی از تکههایش جدا میشد. یا حسین. راست و دروغش گردن خود حاجخانم. میگفت صبح عاشورا که از روضهی حاجروحالامین برمیگشته. دختربزرگهی صفدرقصابو وقتی داشته قایمکی خیابونا رو طی میکرده زیرچشمی پائیده. یا حسین. به گرمابه که رسیده نگاهشو دزدیده و اونم ازهمهجابیخبر سه تا پله رو رفته پائین و توی مه حموم گم شده. یا امامحسین. میگفت خمار صبح سرش رو بالا آورده و دیده که دختره زیرجلی و پنهونی، با یه کوتولهی موسفیدِ حنابسته جنازهی لنگپیچ یه زنکی رو آورده بیرون و رفته سمت حجرهی قصابی. یا امامحسین. راست و دروغش گردن خودِ حاجخانم. والا اون میگفت زنیکههه شکل و ریختِ آدمیزاد هم نداشت. نور آتش. مثل آبگونهای لزج. آرام بر پیهها و پیت حلبیاش میغلطید و سر میخورد و از دیوارهای رنگرفتهی خانه بالا میرفت. ریشهای بلندی داشت و چشمانش از حدقه بیرون زده بودند. پرویز بود که از سد نگاه بهتزدهی خالد و حنیف میگذشت که بعد از سالها برگشته بودند به سنگستان. خیلی ساله جوونک. یه روز خودش اومد. دخترِ صفدر. همون دخترگُندهههش که قصاب بود و رو صورتش ماهگرفتگی داشت. اومد که خونه رو بسپره به من. گفت یه مدت نیست. قصابی رو بپام. باغچه رو آب بدم. چِشَم به گلدونا باشه. اما دیگه برنگشت. من که به ماهنور گفته بودم...
اول آویزان کردشان تا خون کامل تخلیه شود. یا حسین. حلیه گریه نمیکند. لبخند روی لبان کبرهبستهاش نقش میبندد و عطش انتقام در کالبدش شعلهور میشود. یا حسین. کیسه از گوشت جدا میشد. حالا پوست. نشست و ساعتها تماشا کرد. ماهنور. حسنا. گلنسا. پنجههای آماده. کاردها. ناخنها. ساطورها. یا حسین. هر زنی که روز عاشورا رفت گرمابهی بهتاج دیگر پیدایش نشد. چه داغه. همه همینو میگن. کارِ ازمابهترونه. یا حسین. خدایا. از گناه همهی ما بگذر. چه روز عجیبی. چه جهنیمه اینجا. مغزم داره بخار میشه. آب بدنم تموم شده. زمین میلرزه. خورشید اینجاست. یا حسین. عجب عاشورایی شده. سدای کوچه هنوز بلند نشده. [بوی صابون و واجبی و خون جای گرمابه را جار میزند.] پس چرا بیرون نمیآن؟ حلیه کجاست؟ حوض خشک شده. آب گیر نمیآد. یا حسین. [صبح فردایش. از تیغه و قلاب قصابی آویزان شدند.] یا حسین. حاجآقا دست بزن. ببین. گوشتش تازهست. کشتار امروز صبحه. [جوی خون باریکی از زیر در قصابی بهسمت آبراه کوچه جا خوش کرده بود. یا حسین. تکههایشان در خانهها با سبزی و لوبیا در دیگ میجوشد.] یا حسین. از لولههای آب کرمهای زرد دراز بیرون میریزه. یا حسین. نه. بهاُمید گزمه و مفتش نمیشه بود. حلیه کجا رفته؟ جوبها گرفته. خون تا حیاط رسیده. کار کی بوده؟ یا حسین. جوونک این بنگاهیا غریبکُشتون نکنن. اگه میخاید بخرید بگم که اینجا جای خوبی نیست. دیواربهدیوار همون گرمابهههست. شبا توش سدای گریهی زن میآد. [سکوت. سدای بسیار بلند شش ضربهی زنجیر منظم و با فاصله، از یک دستهی زنجیرزن. تکرار این سدا]