ویرگول
ورودثبت نام
ارمیا
ارمیاسلام...
ارمیا
ارمیا
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

عشق

قسمت دیدنت برای من ، همان سالی یکبار است ، آن هم نه نگاه های خیره ، نگاه هایی زیر چشمی ، با اندوه و آه.

سالها از بازیهای کودکانه مان میگذرد ، از شعر خواندنهای پر از خنده ، با چالهای روی لپت...

خیلی سریع پیش رفت ، بله گفتن و رفتنت را میگویم ، گویی همه چیز تو را وادار میکرد به اینکه پرونده این عشق را ببندی و بروی...

حالا با بچه هایت که میبینمت ، باور نمیکنم که بچه های تو باشند ، تو خیلی جوان تر از قدیمت شده ای و هنوز هم دل خواستنی تر...

میدانی ، عشقِ اول مثل تجربه مادر و پدر میماند ، یعنی همانطور که مادر پدرمان را برای اولین بار تجربه میکنیم ، و دلبسته آنها هستیم ، عشقِ اول هم همینطور است ، من تو را با "عشق" مساوی میدانستم ، یعنی تو خود عشق بودی و نه چیزی برای دوست داشته شدن!

امسال دیگر آن خنده های معروفت را ندیدم ، اما نگاه هایت جور دیگری بود.نمیدانم از زندگی ات راضی هستی یا نه؟

آیا هنوز آن شور کودکی ات را داری؟

یادت هست چقدر قشنگ میرقصیدی؟و چقدر قشنگ میخواندی؟

رقصهایت را یواشکی دیدم ، نگفته بودم...

آن شب را یادت هست؟ خواستگار برایت آمده بود ، نمیخندیدی وحتی لبخند هم نداشتی ، شاید در فکر بودی که چه کنی...

میدانی من اشتیاه کردم ، چه آن روزی که در دانشگاهمان قبول شدی و دیدمت ، اما به سلامی بسنده کردیم...

و چه آن روزی که در کانون دیدمت و جز نگاهی و سلامی چیزی نگفتیم.

آن روزها ، روزهای گفتن این علاقه بود ، و من ناتوان در گفتن...

روزی که تو رفتی ، زندگیِ من با تنهایی شروع شد ، و تا امروز با همان زندگی میکنم...

امروز تو مرا وادار به نوشتن کردی بعد از مدتها...

عمر گذشت ، بی تو ، سرنوشت اینگونه بود...

عشقتنهایی
۲۲
۱۱
ارمیا
ارمیا
سلام...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید