طبق عادتی که از کودکی داشتهام در بالکن میایستم و به کوچه نگاه میکنم.
در حیاط برای بار سوم باز میشود، اما نه در کوچک که عابری پیاده قدم زنان از آن وارد شود، در ماشینرو باز میشود و ماشین سوم هم وارد پارکینگ میشود.
۲۰سال پیش همسالانم بیشترین تردد را داشتند. در میانهی بازی و توی سر یکدیگر زدن وارد پارکینگ میشدند و از شیلنگ سرگردان که بر روی زمین افتاده بود لبی تر میکردند و دوباره به زمین بازی که همان کوچه باشد بازمیگشتند.
من هم نه که مشغول بازی با آنها نباشم اما ساعاتی از روز را به تماشای آنها از بالکن خانه میگذراندم...
گاهی هم روی یکی از آنها زوم میکردم و رفتارش را تحلیل میکردم. الان به چه چیزی فکر میکند؟ از اینکه توپ را به نفر کناری پاس دادهاند نه به او، چه احساسی دارد؟ با احساس سرخوردگیاش چه کار میکند؟ کنار میکشد یا سعی میکند با خودنمایی جای نفر کناری را بگیرد؟
گاهی یکی از آنها سرش را بالا میآورد و میگفت: بیا پایین. به دروغ میگفتم که مادرم اجازه نمیدهد تا زمان بخرم برای تماشای رایگان بازی!
حالا هم همان عادت را دارم ولی دیگر کسی در کوچه بازی نمیکند. بچهها سوار بر اتومبیل پدر و مادرشان میروند و میآیند. هر از چندگاهی جوانی گوشهای میایستد و سیگاری روشن میکند.
مرد میانسالی ساعت ۵صبح به سمت خیابان اصلی حرکت میکند.
پیرمردی رأس ساعت ۵ونیم با لباس ورزشی از کوچهمان رد میشود.
برمیگردم به اتاقم و در قصههای دروغین کتابهایم غرق میشوم.
جای قصههای واقعی و نمایشهای زندهی کوچهمان را نمیگیرد اما خوراک قصهپردازی ذهنم را بگویی نگویی تأمین میکند.

آفتاب طلوع میکند و برای رساندن فصل۴ پایاننامهام به دست استاد به دانشگاه میروم.
طبق معمول باید منتظر بمانم اما علیرغم بیشفعالیای که دارم، انتظار آزارم نمیدهد. به سمت سالن میروم و صندلیای که مشرف به رفت و آمد است را انتخاب میکنم. بلیط رایگان را از جیبم درمیآورم و از نمایش واقعی و قصههای زنده لذت میبرم!