ویرگول
ورودثبت نام
فائزه عین آبادی
فائزه عین آبادیاز یافتن معنای زندگی ناامید شدم. فهمیدم که خود باید معنا بسازم!
فائزه عین آبادی
فائزه عین آبادی
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ ماه پیش

توهم "خود"

من، تصویری‌ام

که خودم را نمی‌شناسم.

نه لبخندم راست است،

نه گریه‌ام، صادق.

نه آن‌که در آینه می‌بینم، من است،

نه آن‌که در خاطره‌ی دیگران مانده.

قهرمانِ افسانه‌ای‌ام

که کسی جز من نخوانده‌اش.

بازنده‌ی بازی‌ای

که آغاز نشده بود

و پایان ندارد.

هر روز

در داستانی خیالی نفس می‌کشم،

و از خودم

غریبه‌تر می‌شوم.

سؤال می‌لولد میان تارهای ذهنم:

من کی‌ام؟

ایده‌ای در ذهن خود؟

یا جسمی در جهان؟

یا تصویر لرزانی

در ذهنِ کسی که نگاهم کرده؟

ذهنم گاه خدای من می‌شود،

گاه شکنجه‌گرم.

یا شاید،

هردو در یک لحظه.

و اگر روزی این تصویر

از ذهنم پاک شود،

آیا من…

نابود نمی‌شوم؟


عاشق شدم

نه با فریادِ آتشی ناگهانی،

که با زخمِ آهسته‌ای

که شب‌ها

آهسته می‌سوزد.

او، آینه‌ام شد.

هر لبخندش،

نقشی بر ذهنم زد.

هر نگاهش،

زنده‌ام کرد.

اما هر غیبتش،

شیشه‌ای ترک انداخت در روحم.

و من،

هر بار،

پاشیدم.

ترسیده‌ام؛

از محو شدن،

از نبودن.

از این‌که عشق،

آخرین توجیه من برای بودن باشد.

من با عشق،

هویت نمی‌خواستم.

پناه می‌جستم

از نابودی.

و این تن؟

زنجیر رنجی‌ست

که هنوز تپش دارد،

ولی هر تپش،

یادآوری زندان است.

بدنم را گاه

قفس می‌دانم

گاه، خانه‌ای که دیگر ساکن ندارد.

گاه، پناه می‌برم به آن

مثل آتشی خاموش،

که هنوز خاکسترش گرم است.

اما اگر روزی این جسم

خسته شود،

نفس نکشد…


آیا آن «من»

هم با آن خواهد مُرد؟

شاید من،

انعکاسی‌ام

در چشمان او.

و اگر نگاهش را برگرداند،

من هم محو شوم،

مثل بخار بر شیشه‌ی سرد.

من به عشق چنگ می‌زنم

نه برای شور،

که برای اثبات بودن.

برای آن لحظه‌ای

که کسی نگاهم کند

و بگوید: «تو هستی.»

و من،

در آن لحظه،

واقعی می‌شوم.

اما اگر آن نگاه برگردد…

اگر آینه ترک بخورد…

آیا هنوز چیزی از من باقی خواهد ماند؟

یا فقط

سایه‌ای،

که دیگر حتی خودش را نمی‌شناسد؟

در درونم،

دو «من» نشسته‌اند:

یکی می‌بیند

یکی دیده می‌شود.

من کدامم؟

تماشاگر؟

یا تصویر؟

شاید نه یکی،

نه دیگری.

شاید راز من،

در شکاف میان این دو نهفته است.

من، کسی‌ام

که هم می‌بیند

و هم دیده می‌شود.

و در همین دوگانگی،

زنده‌ام

عشقتصویرذهن
۴۵
۱۵
فائزه عین آبادی
فائزه عین آبادی
از یافتن معنای زندگی ناامید شدم. فهمیدم که خود باید معنا بسازم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید