
چند روز پیش زیر پل سیدخندان یک پژو تاکسی زردرنگ دیدم و گریه کردم. توی مسیر دانشکده بودم که اشکها تندوتند قل میخوردند روی گونهام و نمیخواستم همسرم چیزی بفهمد. حوصله توضیح نداشتم. دزدیگرگی لابهلای خاراندن نمایشی صورتم اشکها را به اطراف هل دادم و بلافاصله برای طیب خاطر از پنهان ماندن گریة ناشتا صدای رادیو را زیاد کردم.
پدرم یک رانندهتاکسی است. یک مرد لاغراندام کشیده که دهه چهل بدنیا آمده و من هنوز در جواب به پرسش بی رحمانه شغل پدر میگویم: «توی کار پوشاک هستن» و به خیالم دروغ هم نگفتهام چون یک روز یک بابایی گفت زمان خطی نیست و گذشته و حال و آینده همزمان هستند و من چقدر آن انسان پریشان خاطر را دوست داشتم.
پدرم پیراهندوز بود که پراید خرید. پیراهندوزی نمیصرفید. با همان پراید سفید کارکرده مدتی توی آژانسی در گمرک مشغول بود. من در آن بازه زمانی به همکلاسیهای دبیرستانم میگفتم پدرم در راسته دوچرخهفروشهای گمرک کار میکند. دروغ هم نگفته بودم آژانس توی راسته دوچرخهفروشها بود که به خیالم از کار توی صنف پوشاک هم باکلاستر به نظر میرسید. همه فکر میکردند پدرم مغازه دوچرخهفروشی دارد. خیلی میچسبید.
آژانس بعد از مدتی کمیسیونها را زیاد کرد. بابا گفت آژانس نمیصرفد و تاکسی خرید و شد آقا و نوکر خودش. قبل از ازدواج من، او بود که صبحها من را سوار تاکسیاش میکرد و تا دانشکده میرساند. از میدان قیام تا شریعتی. از خانه تا دانشکده علوم اجتماعی علامه طباطبائی. از سال نود و شش تا هزار و چهارصد و دو.
صبحها مینشستم صندلی شاگرد و نزدیک پل سیدخندان که میشدیم بابا با لحنی آرام میپرسید: مسافر بزنم؟ اگر حالوحوصله داشتم و وقت هم تنگ نشده بود سرم را بالا و پایین میکردم که یعنی بزن. بعد بلافاصله میچرخیدم عقب و با بیحالی تصنعی کولهپشتیام را برمیداشتم. این بیحالی وقتی بیشتر میشد که داشتیم داستان کوتاه «تابستان جان است» محمد صالح علا را برای بار چهلم گوش میدادیم که بابا عاشق آن بود و من نمیخواستم خلوتمان را بدهم دست غریبهها.
بابا بدون اینکه سرش را بچرخاند سمت من، میگفت: «پات خسته میشه» و من میفهمیدم که یعنی بذار کیفت همون عقب بمونه چیزیش نمیشه. من گوشم بدهکار نبود و کوله را میگذاشتم بین پاهایم کف تاکسی. وقتی قرار میشد مسافر بزند آرامتر میرفت و از بغل حرکت میکرد. بابا مسافر که میدید شیشه را میداد پایین و سرعت را کمتر میکرد؛ تک بوق نرمی میزد و به دهان آنها خیره میشد. خیلیهایشان صدا نداشتند و باید باتوجهبه مسیر پیشرو و از روی نوع چرخش زبان و فرم حرکت لبها حدس میزدی که میخواهند کجا بروند.
مسافرهای زیر پل سیدخندان مسیرهای کوتاهی داشتند و زود پیاده میشدند. اکثرشان آهار کرده و شقورق بودند و عطرهای گران میزدند. بابا هر بار قبل از گرفتن کرایه به مسافرها میگفت: «بفرمایید» یا «باشه» که به معنی تعارف احترامآمیز بود. آنها هم با لحنی رسمی میگفتند ممنون بفرمایید آقا.
بعضیهایشان کرایه را کارت به کارت میکردند و بعضیهایشان نقدی میپرداختند. بابا هرچه میگرفت میداد به من. من قبول نمیکردم؛ اما او اصرار میکرد که برای تو مسافر زدهام. من پنجهزاریها و دههزاریها را دسته میکردم و میگذاشتم توی کیفم. اصلاً دوست نداشتم بابا یک قران یک قران پول دربیاورد و بعد به من بدهد.
تاکسی بابا اغلب اوقات نیاز به تعمیر داشت. یا خودش میگفت یا مثلاً توی مسیر یکساعتهمان بوی سوختگی میزد بالا و بابا غصه میخورد و کمحرف میشد. توی مسیر وقتی مسافرها هم بودند و ماشین ریپ میزد از خجالت آب میشدم. گرچه به بابا سپرده بودم به روی خودش نیاورد که با هم نسبتی داریم؛ اما ربطی نداشت، از خجالت بابا من هم خجالت میکشیدم.
تاکسی یا تعمیرگاه بود یا نیاز به تعمیر داشت. هیچوقت نبود که ماشین بیعیب باشد و او را فکری نکند. هر بار بابا لنگلنگان تاکسی را به مقصد میرساند از او تشکر میکردم و هربار جلوی در دانشکده وقتی پیاده شدم و در را میبستم داد میزد: پول نمیخوای؟ میمردم و زنده میشدم که نکند کسی بشنود و بفهمد پدر من رانندهتاکسی است.
چند روز پیش ناخواسته دیدم با یکی از بازیگرهای نقشهای فرعی صداوسیما عکس انداخته. توی عکس داشت لبخند میزد. خوشحال بود. به روی خودم نیاوردم و سریع از گالری بیرون آمدم. نمیدانم چرا شرمنده شدم. احساس کردم اینکه بابا با یک چیز به این کوچکی انقدر خوشحال شده بد است. یعنی نباید خوشحال میشده. بعد با خودم فکر کردم کجایش بد است؟ اینکه غصه بخوری خوب است؟ اینکه پیر شوی و تلخ باشی خوب است؟
پژو تاکسی زرد برای من یعنی بابا که هربار از خانه بیرون رفت و برگشت خستهتر شد. بابای من یک پژو است. دقیقتر بگویم بابای من یک پژو تاکسی زردرنگ است. من باور دارم وسایل هر انسانی شبیه اوست. مثلا کیف من شبیه من است چون چهار سال با من زندگی کرده. بابای من شبیه یک پژو تاکسی زرد رنگ است که خیلی کار کرده. یک جاهاییش دیگر هیچوقت درست نمیشود. مثل سوختگی دست چپش یا جای زخم روی دست راستش. حالا فرقی ندارد کجا، زیر پل سیدخندان یا مولوی، شهرک غرب یا افسریه من هرکجا پژو تاکسی زردرنگ ببینم یاد بابا میافتم. اینکه گریه میکنم یا نه بسته به حال آن روزم دارد.