هنگامی که چشمانم را میبندم، اهسته جهان در مقابل نگاهم رنگ میبازد؛ اما غم خاطرات اشک میشود بر چهرهام.
تو را به یاد میآورم، واضحتر از گذشته! لبخند گرمت را دوباره میبینم و میدانم که لبخندت دیگر برای من نیست. چند روز دیگر باید گذر کند تا قلبم دریاب که تو دیگر در جهان من نیستی؟ دیگر متعلق به من نیستی؟ چند بار دیگر باید در جهان رویا تو را ببینم تا بفهمم که دیگر در جهانم نیستی؟ ای کاش میدانستی که پس از تو همچو برگ خزان زده در دست باد، بلاتکلیف به هر سو میروم.
خیال میکردم رابطهام با تو همانند شراب ناب، در گردش زمان نابتر و خالصتر میشود؛ اما کنون تنها تلخی می بر جانم نشسته. تو مرا تنها گذاشتی در موسمی که بیش از هر لحظهای به تو نیاز داشتم. تو جان جانان من بودی؛ اما الان تو تنها ردی از خاطرهای!
هرگز نگفتی دوستم داری؛ اما برق در چشمانت هر بار عشق را فریاد کشید. میدانستم که اگر از زخمهایم بگویم، تو دیگر مرا خورشیدت نمیدانی. میدانستم که اگر روزی گذشتهام در پی من بیاید، تو دیگر در پی من نیستی...

گفتم: این سیاهی برای من نیست که در تیرگی آسمان زندگیام محصور شدهام. تو خندیدی و گفتی: جهانت چرا هرگز رنگ صبح به خود ندیده؟ قلبم را از سینه بیرون کشیدم تا تقدیمت کنم؛ ولی تو از سرخی خون بر سرانگشتانم ترسیدی.
تو درد و درمان درد بودی. باز ماندم تا باز گردی؛ اما تو رفتی. تو را از خود گم کردم. تو پناه من بودی؛ ولی بی پناهم کردی در میان لشکری از گرگها. ارتشی که تا مرا به زمین نزند، رهایم نمیکند. میدانستی که شکست من برای این گرگهای انسان نما، بساط بزمشان را فراهم میکند؛ ولی برای تو هم دیگر مرگ و زندگیام تفاوت چندانی ندارد.

جان من، نفس کشیدنم دیگر برای زندگی نیست. معشوقهات دارد جان میدهد. پرسیدی چرا عاشق علامت نقطه ویرگول هستم؟ چون پایان کار در دست من است، اگر بخواهم ویرگول میگذارم بر آخرین جملهام و دوباره از نو با قلبی بی تپش، اغاز میکنم درس عشق را و اگر نخواهم این حس پر تلاطم را، نقطه میگذارم بر داستانمان و پایانمان چنان به سر میاید که گویی هرگز تو عاشق من نبودی و من هم تو را هرگز جان جانانم خطاب نکردهام.
هر زمان فالی گرفتم غم مخور آمد ولی
این امید واهی حافظ مرا بیچاره کرد
بعد از مدتها یه کامبک اساسی زدم...
این امید واهیِ حافظ مرا بیچاره کرد