همیشه نوشتن رو دوست داشتم، شاید چون فقط توی همین صفحه سفید بود که یه سری از وقایع میتونست ممکن بشه. ازم میپرسه: چی به سرت اومده؟ چرا انقدر عوض شدی؟ حتی نمیدونستم باید در جواب، چی بگم. من کنکوری که این ساعت از شب باید توی خواب به سر ببره، یهو هوای نوشتن به سرش زده تا شاید این لغاتی که تایپ میشه بتونه باری رو از شونههاش برداره و اونا رو سبک کنه. ازم میپرسه به جز خشم، ناراحتی و بیحوصلگی حالت دیگهای هم داری؟ خوشحالیات خیلی کمیاب شده. آروم به این فکر میکنم که صرفا شاید از یه جایی به بعد دیگه توان این رو نداشتم که خشم و غمم رو بروز ندم و کمک میخواستم، همه اینا برای این بود که بگم اهای، من اینجا زیر یه فشار وحشتناک شدید دارم له میشم. مهم نبود که ایدهای داشته باشم یا موضوعی بهم الهام شده باشه، نوشتن مثل یه مادر مهربون، همیشه آغوشش به سوی من باز بود. حتی اگه فقط مواقع غم و رنج به سراغش میرفتم، باز هم مثل سابق نگاهم میکرد و به مشکلاتهام گوش میداد. ایز تایپینگ میشه و چند لحظه بعد پیامی رو میبینم که باورش نمیکنم، برام نوشته عزیزم، این مشکل تو هستش، نه مشکل من. نمیدونم از کجای تاریخ تمدن یا نظریه فرگشت چنین چیزی باب شد؛ ولی انگاری افراد عموما دیگه بهم دیگه رحم نکردن. به متنهایی که نصفه و نیمه موندن فکر میکنم و میترسم که این متن هم به سرنوشت اونا دچار بشه؛ ولی فقط یه نگارنده میتونه از استرسی که موقع زدن اینتر تجربه میکنه، دم بزنه! بهم میگه درباره آینده اورثینک نکن و فقط رویا پردازی کن. راستش افکارم بعد از شنیدن این رو نمیتونم تبین کنم؛ چون جز ممنوعههاست. زمان میگذره، اتفاقات مختلف پیش میان، فصلها عوض میشن، آدما میان و میرن، موها میریزن و سفید میشن، مردم عاشق میشن و با عشق ودا میکنن، صورتها چروک میشه و ما بازم استوار میمونیم. شاید اولش برامون عجیب و دور از ذهن به نظر برسه که چطوری همه چیز میتونه روزی دچار دگرگونی بشه؟ ولی این نظم طبیعته. امید چیز عجیبیه، قویترین و بیرحمترین محرک جهان خلقته؛ ولی وقتی امید رو محکم بچسبی، بهت قول میدم که تو شکستناپذیر میشی. شاید در جا بزنی، تقلا کنی و حتی افسار عشق منجر به خفگیات بشه؛ ولی تو مثل درختی که ریشههاش تا عمق زمین فرو رفته، میچرخی دنبال آب و دوباره سبز سبز میشی. بهم اطمینان کن.

بگن بگم اها