ویرگول
ورودثبت نام
آتنا
آتنا"سر ممکنه که اشتباه کنه اما خون هرگز"
آتنا
آتنا
خواندن ۶ دقیقه·۳ روز پیش

دستم رو دور گردن عشق حلقه کردم، نفسم بند اومد.

دلم می‌خواست اسم پست رو بذارم "عشق هیچوقت نمی‌میره" بعدش احساس کردم که تکراری شده. ولی خب، عشق هیچوقت نمی‌میره. خوشحالم که می‌تونم بنویسمش. عشق جزو ممنوعه‌ها نشده. هنوز. پس بازم می‌نویسم، عشق هیچوقت نمی‌میره.

هر آدمی در مواقع سخت یه راه میان‌بر داره، شایدم یه قرص خواب، یه رویای زیبا که جلوی چشماش رو بگیره. برای بعضی آدم‌ها هدفشونه، برای بعضی‌ها ثروتشون، برای بعضی‌ها ارزش‌هایی مثل آزادی یا برابری. برای بعضی‌ها دین و مذهب و چیزهای دیگه. فکر می‌کنم این یه مورد برای من یک نفر عشق باشه. از وقتی که به یاد دارم عاشق بودم، وقتی بچه بودم توی خیالات خودم یه ملکه بودم، مردمی داشتم و سرزمینی که بی‌حد و حصر عاشقش بودم. یادمه دراز می‌کشیدم روی زمین و به آسمون و ابرها نگاه می‌کردم و انقدر محوشون می‌شدم که باید حتما یه نفر صدام می‌کرد تا بفهمم که زمان گذشته، یادمه عاشق مادربزرگم بودم و تمام غذاهایی که درست می‌کرد، عاشق مامان بودم، عاشق بابا، عاشق دایی‌ها و خاله‌هام، عاشق عروسک‌هام بودم و همیشه حواسم بهشون بود تا یک وقت یکیشون احساس تنهایی و دور افتادگی نکنه؛ یادمه وقتی با باربی‌هام بازی می‌کردم چندتایی از بینشون نقش منفی داشتن، خونه اونا رو قشنگ‌تر ساخته بودم تا خیلی هم ناراحت نباشن. الآن هم یادم میاد که به چه شدتی عاشق خونه بودم، همه اتاق‌ها، دیوارها، فرش، حیاط و ... برام اسرارآمیز و پر از شگفتی بودن. یادمه تمام کارتون‌هایی که اون زمان پخش می‌شدن رو دیده بودم، دیده بودم و بی‌نهایت دوستشون داشتم. خصوصا اون‌هایی رو که درباره موجودات بامزه و گردالی بودن رو. توی همون بچگی هم اتفاقات زیادی برام افتاد، اتفاقاتی که حق هیچ بچه‌ای نیستن اما بخش جدا نشدنی از زندگی در جهان پر هرچ و مرج و وحشی‌ان.

حالا که پینترست باز نمی‌شه از گالری عکس بچگیام رو آوردم. اینجا دارم الا می‌کنم.
حالا که پینترست باز نمی‌شه از گالری عکس بچگیام رو آوردم. اینجا دارم الا می‌کنم.
اینجا هم خیلی مهربون به نظر میام می‌خوام بذارم.
اینجا هم خیلی مهربون به نظر میام می‌خوام بذارم.

سال‌ها گذشتن و به نوجوونی رسیدم. اوایلش دنیا برام خیلی تیره و تار شده بود. تازه اتفاقاتی که توی کودکی تجربه کرده بودم رو درک می‌کردم و به این باور رسیده بودم که دنیا جایی برای من نیست. گوشه‌گیر شده بودم و متنفر از خودم. ظاهرم رو دوست نداشتم، رفتارم رو، افکارم رو، توانایی‌هام رو به شدت دست‌کم می‌گرفتم و تمام روز رو به پیدا کردن راه‌هایی برای بیشتر از بین بردن خودم می‌گذروندم. من باور کرده بودم که لایق عشق نیستم و همین باعث شده بود که دیگه تحمل خودم رو نداشته باشم. از اون دوره تقریبا تمام نوشته‌هام رو پاک کردم اما شاید این، این و این گواهی ازش باشن.

اما خب، دوران تاریک من دو سه سالی بیشتر طول نکشید و من دوباره سرمشق عشق رو از خط گرفتم. (و یا یک جمله شبیه به این با چینش درست‌تر) رفتم رشته‌ای که دوستش داشتم، عاشق خدا شدم، بعدش ازش متنفر شدم و دوباره عاشقش شدم، اهدافی برای خودم پیدا کردم، اهدافی که بتونن خوشحالی و امید رو بین همه تقسیم کنن و عاشقشون شدم، صبح‌ها به عشق دیدن طلوع آفتاب زود بیدار می‌شدم و شب‌ها با فکر به رسیدن به رویاها می‌خوابیدم، همکلاسی‌هام رو دوست داشتم، لقمه‌های نون‌پنیر خیار مامانم رو هم، عاشق کتاب‌ها بودم، و بیشتر از اون عاشق اینکه چیزهایی که یاد می‌گیرم رو با بقیه هم قسمت کنم.یک عشق پرشور نوجوونی داشتم و انقدر توش غرق شدم که توی گل و لای تهش فرو رفتم. عاشق زبان و ارتباط با جهان بودم و عاشق شغلم (تدریس می‌کردم)، دنیا رو دوست داشتم و کمک کردن به بقیه رو. هیچوقت نه از سریال‌ها و فیلم‌هایی خوشم اومد که توشون نفرت و دغل‌کاری و خیانت رو به تصویر می‌کشیدن و نه تونستم به آهنگ‌هایی گوش بدم که درباره هوس و بازی‌های یک شبه بود. یادمه یک سال تمام توی زیرزمین خونه مادربزرگم برای کنکور درس خوندم، اون سال خیلی شبا فقط من بودم و پدربزرگم که به رسم لر بودن گوشت بی‌هیچ‌چی رو میزد سر سیخ، کباب می‌کرد و به عنوان شام باهم تقسیمش می‌کردیم؛ من عاشق اون طعم تکراری و مسخره بودم، عاشق وقت‌هایی که پدربزرگ قبول می‌کرد برای بیست دقیقه اجازه بده به جای اخبار بانگو ببینیم، عاشق اون روزای سرد و وحشتناک بودم چون توی خونه مادربزرگم می‌تونستم صدای پرنده‌ها رو بشنوم.

گذشت و گذشت و حالا من یک بزرگسالم، روزهای سختی رو می‌گذرونیم، انگار دنیا پر شده از نفرت، آدم‌ها به دلایل مختلفی از همدیگه بدشون میاد، دین و مذهب، اعتقادات سیاسی، جنسیت و نژاد، نظر درباره قیمت نون دولتی، زنگ موردعلاقه، ملیت و باور به اون، خداها و بسیاری دلایل دیگه، این روزا دایی موردعلاقم دیگه دوستم نداره و منم نمی‌تونم دوستش داشته باشم، دو تا از خاله‌هام به طرز غیرقابل تحملی عجیب شدن، اون روز پدربزرگم ازم پرسید واقعا دیگه نمی‌خوام شب رو پیششون بمونم و من گفتم "نه ممنون". اینترنتی نیست که توش بتونم به دوستام دسترسی داشته باشم، یا حتی ولاگ‌هایی که خوشحالم می‌کردن و رنگ رویام رو زنده می‌کردن. دیگه نمی‌تونم مثل سابق ویدئو آموزشی ببینم و از یاد گرفتن کیف کنم.

اما من هنوزم وقتی به آسمون نگاه می‌کنم دچار شگفتی می‌شم، اون روز انقدر وایستادم و به کوه‌ها نگاه کردم که هوا تاریک و توی نظرم محو شدن. همین روزاست که با خودم فکر می‌کنم که شاید عشق هنوز هم زنده باشه. وقت‌هایی که کتابی می‌خونم، وقت‌هایی که جزوه چینی قدیمیم رو برای پنجمین بار مرور می‌کنم، وقتی که می‌تونم از هایلایترهای هدیه‌ام استفاده کنم. این روزها سعی می‌کنم به همه چیز عشق بورزم، این کلمات رو می‌نویسم و عشق می‌ورزم، کتاب دانشگاه سئول رو ورق می‌زنم و بابت دیالوگ‌های مسخره آموزشی ذوق می‌کنم، صدای کیم تهیونگ رو می‌شنوم و با خودم می‌گم که چه مرد قشنگی، هراز چندگاهی سریال آبکی می‌بینم و به حجم آزادی در حماقت تهیه کننده‌ها عشق می‌ورزم، به بستنی عشق می‌ورزم، به قهوه‌ای که چند وقته بخاطر اضطراب نتونستم سمتش برم، به مامان و به بابا، به دوستام، به طعم و بوی پرتقال. این روزها یک جهان دیگه رو می‌بینم، جایی که بزرگ شدم، همسری دارم که عاشقشم و فرزندانی که من رو نماد مهر و محبت می‌دونن، شغلی که دوستش داشته باشم و شهری که زیبا باشه، روزی که از عشق و داستان‌هایی که با قدرتش ساخته قلم می‌زنم و اطمینان دارم که حداقل یک نفر قراره با خوندنش در ذهنش مامن و پناه‌گاهی پیدا کنه. من می‌دونم که حتی اگه من بمیرم عشق نمی‌میره و این احساس تعلق همه چیز رو تحمل‌پذیر تر می‌کنه. اینکه جهت‌گیریم انقدر ساده و مشخصه هم مایه دل‌گرمیه، هر چیزی که به عشق در دنیا لطمه‌ای وارد کنه برای من مردوده، هرچقدر هم که دلایل فلسفی و جامعه‌شناسی بخوان توجیهش کنن.

خدا من رو با ذهنی که نیازمند به نوشتنه آفرید و قلبی که سرشار از عشق وفادارانه و بی‌نهایته؛ در کنار داستان‌هایی که انتها ندارن. همین برای من کافیه که احساس کنم خلقتم بی‌معنا و بی‌دلیل نبوده. امیدوارم که تا روزی که زنده‌ام بتونم عاشق باشم و بنویسم.


این متن حتی شبیه چیزی که در سرم بود هم نشد ولی خب، دوستش دارم.

عشق
۵۳
۰
آتنا
آتنا
"سر ممکنه که اشتباه کنه اما خون هرگز"
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید