ویرگول
ورودثبت نام
فـــ... هستم
فـــ... هستممن یه درونگرام که داره تلاش می کنه درونش رو هر چی بیشتر ببینه! بشناسه! و بپذیره! و البته رشد بده! حالا یا میشه یا نمیشه!
فـــ... هستم
فـــ... هستم
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

مَن!

تو این یک سالی که نبودم خیلی تغییر کردم و می‌تونم بگم واقعا به خودم نزدیک‌تر از هر زمان دیگه‌ای شدم. خیلی چیزها رو فهمیدم یا حداقل بهتر فهمیدم و درک کردم.

دارم کتابی از مت هیگ می‌خونم به نام دلایلی برای زنده ماندن (یه جمله یا بهتر بگم پاراگراف طلاییش بود که باعث شد یاد اینجا بیفتم و سر بزنم به اکانت فراموش شده‌م) نوشته بود: «و بالاخره فرا رسید! همان لحظه ای که چشم انتظارش بودم. یکی از روزهای آپریل سال ۲۰۰۰ بود. یک لحظه بسیار کوتاه. در واقع نمی‌توانم چیز زیادی درباره آن بنویسم. خود آن لحظه وقوع آن دم، اصل قضیه بود. یک لحظه خلاً؛ گویی میان ابرهای انباشته در ذهنم ناگهان لحظه‌ای شکاف افتاد و دیدم خورشید جایی در آن لابه لاها نورافشانی می‌کرد.»

و اینطوری بود که من یاد چند سال پیش افتادم؛ لحظه‌ای که به سینی چای زل زدم و چیزی به نام «ذهن‌آگاهی» برای چند ثانیه‌‌ی تمام با من همراه شد. (در موردش همون موقع اینجا نوشتم) اونقدر اون لحظه برام عجیب و جذاب و حتی آشنا بود که آخر شب شروع کردم به سرچ کردن در موردش (دقیقا نمی‌دونم چطوری شروع کردم چون اسمش رو که نمی‌دونستم) تا اینکه بین جستجوهام با واژه «ذهن آگاهی» رو به رو شدم و به طرز عجیبی همون لحظه فهمیدم این همون گمگشته‌ی منه! و به طرز عجیب‌تری دیدم دوره‌ای داره براش برگزار میشه و ثبت‌نام کردم!

بله، برای من هم مثل «مت هیگ» شاید فقط چند ثانیه بود ولی بابت همون چندثانیه، زندگیم وارد مسیر جدید و سرراست‌تری شد.

از اون سال به بعد چندین بار وارد نقطه‌های تحولی خودم شدم: با هربار کاملا فرو ریختن‌ها در خودم.

آخرین در/از خود فرو ریختن‌هام زمستون پارسال بود. قرارداد کاریم رو که کلی براش زحمت کشیده بودم دیگه تمدید نکردم و چندماه بعد هم از شغل دیگه‌م که تقریبا تنها منبع درآمد اصلیم بود استعفا دادم.

فرو ریختن قبلیم دو سال قبلش بود‌. تابستون. وقتی که مدام می‌رفتم بالای پشت بوم برای شنیدن راحت و آزادانه‌ی صوت‌های دکتر شیرین تبعه امامی که از «کارل یونگ» و مسیر و شروع تحول حرف می‌زد. گوش می‌دادم و اشک می‌ریختم و اشک می‌ریختم و پشیمون از عملکردهای خودم. از خدا می‌خواستم کمکم کنه.

و کمکم کرد.

خب، مسلما این مسیر ادامه داره‌. الان شاید بتونم بگم خودم هستم ولی حفظ این خود نیاز به ثبات و ریشه دواندن و مقادیری بلد بودن «نه» گفتن‌های به‌جا و «آری» گفتن‌های به جاتر به فرصت‌ها و موقعیت‌های مختلف داره.

اول پاییز بود. سال ۱۴۰۴

یکم سرسری نوشتم، ولی اشکالی نداره، منظورم رو احتمالا رسونده باشم دیگه، نه؟ :)

امشب آخرین قسمت بابالنگ‌دراز رو تماشا می‌کردم؛ با نگاهی نو.
امشب آخرین قسمت بابالنگ‌دراز رو تماشا می‌کردم؛ با نگاهی نو.

منیونگخودشناسیخودآگاهیذهن آگاهی
۱۰
۲
فـــ... هستم
فـــ... هستم
من یه درونگرام که داره تلاش می کنه درونش رو هر چی بیشتر ببینه! بشناسه! و بپذیره! و البته رشد بده! حالا یا میشه یا نمیشه!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید