ویرگول
ورودثبت نام
Fateme
Fatemeنویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
Fateme
Fateme
خواندن ۱۶ دقیقه·۳ روز پیش

ما می‌توانیم، قسمت آخر: ما توانستیم

فصل بیست و چهارم:

قفل در اتاق بایگانی با صدای کیلیکی باز شد و تاریکی مطلق من را در خود فرو برد، ساعت ۴ صبح بود و هنوز آفتاب کامل از پشت ابر بیرون نیامده بود، مطمئن بودم پس از بیرون آمدنش حقیقت هم فاش خواهد شد، سازمان معمولاً بیست و چهار ساعته مشغول به کار بود اما پس از فرار من بنوآ خبر آورده بود هیچ شخصی اجازه ندارد پس از ساعت ۱۱ و پیش از ساعت ۶ در سازمان باشد، حتی کارمندان عالی رتبه و نگهبان‌ها، همین به نظر من و آنجل مشکوک آمد، و از بنوآ خواستیم در این باره تحقیق کند، کار سختی بود آن طور که خودش تعریف کرد نزدیک بود جانش را از دست بدهد، اما به لطف او فهمیدیم که سردسته شورشی ها در تاریکی شب چه چیزی را پنهان می‌کند، ردکلیف شبانه به نوچه‌هایش دستور می‌دهد که سلاح‌های واقعی را در سازمان جاسازی کنند تا فردا صبح نظامیان محموله را تحویل بگیرند، مردک رذلِ وطن فروش، از روی زمین بلند شدم، کوله‌ام را از روی دوشم پایین آوردم، زیپش را کشیدم و وسیله نجاتم برای مواقع ضروری را بیرون آوردم، درست است تنها به همین چیز نیاز داشتم، بقیه وسایل داخل کوله بار اضافی بود، خشابش را پر کردم و در تپانچه گذاشتم، سپس ضامنش را از حالت safe* بر داشتم، برایم مهم نبود به کجا و کی شلیک می‌کنم اینجا همه دشمن بودند، تپانچه را در جیب کتم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم، در را با دستم هل دادم که باعث شد با صدای قیژی باز شود، او می‌دانست من اینجا هستم، پس مهم نبود چقدر آشوب به پا کنم، اما باید محتاط‌تر می‌بودم مسئله نجات دنیا بود، گام اول را برداشتم و در تاریکی فرو رفتم، با خودم گفتم، فقط هفت پیچ تا آسانسور، می‌ دانستم که دفتر ردکلیف در طبقه چهارم است، آخرین طبقه ساختمان، همان دفتری که دفتر پدرم بود، اجازه نمی‌دادم قاتلش بر روی همان صندلی بنشیند که پدرم می‌نشست، همین حالا هم دوسال دیر کرده بودم، با این حال باید باز هم صبر می‌کردم، فعلا باید به قرارم با بنوآ می‌رسیدم، پیچ اول را به سلامتی رد کردم هر پیچ یک ترس بزرگ را به دنبال داشت، نکند آن طرف چیزی باشد که انتظارش را ندارم!؟، پیچ دوم، سوم و چهارم، این خوش شانسی بزرگی بود، و در نهایت پیچ ششم را هم رد کردم و ..... این صدای چی بود؟ دوباره همان صدای خوردن چیزی فلزی به دیوار می‌خواستم برگردم با او روبرو شوم و بهش بگویم آنجل را آزاد کند و مزاحم مأموریتم نشود اما آیا روبرو شدن با او همان چیزی نبود که در مأموریت تأخیر ایجاد می‌کرد، می‌شنیدم که صدا نزدیک‌تر می‌شود، از عمد این کار را می‌کرد، وسیله فلزی را بر روی دیوار می‌کشید تا گوش‌هایم، نه جانم را زجر دهد، این مأموریت یک امتحان بود، من باید..... دوباره به راهرو نگاهی انداختم بنوآ منتظرم بود، من باید می‌رفتم.

فصل بیست و پنجم:

بنوآ گفت:« آه، موسیو مانستر بالاخره اومدید، جان به لب شدم، شما خیلی دیر کردید ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه است، امروز رفت و آمد ها زیاد‌تر شده، حدس شما درست بود ردکلیف دست به کار خطرناکی زده دارد بمب اتم را جابه جا می‌کند، صبرکنید ببینم دوشیزه آنجل..... کجان؟

در چشمانش زل زدم و سعی کردم کلمه مناسب را برای بیان واقعیت پیدا کنم، گذشتن از آن همه راهرو و بالا پایین کردن با آسانسور برای‌اینکه کسی محل فعلی مان را نفهمد انرژی زیادی ازم گرفته بود مخصوصا اینکه به قول بنوآ رفت و آمد ها خیلی زیاد بود انگار تنها از اتاق بایگانی و راهروهای اطرافش محافظت نمی‌شد، سعی کردم سریع جمعش کنم:« شخصی اون و دزدید.....، زیر لبی جوری که انگار دارم به خودم فحش می‌دهم گفتم:« جلوی چشمم.»

بنوآ چند لحظه ساکت ماند و سرش را تکان داد، سپس نگاه دلسوزانه‌ای به چشمانم دوخت:« نگران نباشید، موسیو ردکلیف دختر خودشو نمی‌کشه.»
مطمئن بودم که خودش هم از گفته‌اش اطمینانی ندارد، می‌شد این موضوع را در نگاهش خواند.
سر تکان دادم و اشاره کردم که جلو برود، چیزی به ساعت ۵ نمانده بود، ما باید قبل از دستگیری ردکلیف کار دیگری را هم انجام می‌دادیم، کاری که بنوآ به تنهایی نمی‌توانست انجام دهد، جمع کردن مدرکی که ردکلیف را به اعدام محکوم کند، درست است ما اعتراف تام را داشتیم اما برای راضی کردن تنها قاضی سازمان، موسیو کالفر که همه می‌دانند چه قدر دمدمی مزاج است چیزی بیشتر از یک اعتراف نیاز بود باید فایلی را از روی دوربین‌ها پیدا می‌کردیم، فایلی که نشان از ملاقات او با سرگرد پائول داشته باشد، این گونه کالفر حتی یک کلمه‌هم نمی‌توانست از رئیسش دفاع کند، در این راستا من باید هنگامی که بنوآ فایل‌ها را از روی سیستم برمی‌داشت، مواظب می‌بودم کسی وارد نشود.

همچنان که من و بنوآ به سمت اتاق امنیتی سازمان می‌رفتیم در ذهنم داشتم به پیروزی‌مان فکر می‌کردم، پیروزی‌ای که سال‌ها منتظرش بودم، اما دوباره همان صدای کشیده شدن چیزی فلزی بر روی دیوار، دیگر اعصابم از دستش خورد شده بود، بنوآ سریع خودش را به دیوار چسباند تا در تاریکی استتار کند اما من نه، تپانچه را از جیب کتم درآوردم.

-صبرکنید موسیو نباید سر و صدا کنیم.
می‌خواستم داد بزنم:« فایدش چیه اونا که می‌دونن ما اینجاییم.»
اما ساکت ماندم و مثل او استتار کردم، صدا خاموش شد، انگار صاحبش مردد بود باید از این نزدیک‌تر به ما بشود یا نه، بالاخره تصمیمش را گرفت و سر پیچ، به سمت راهروی فرعی رفت.
بنوآ بازدمش را رها کرد و به من چشم غره‌ای رفت:« قرار بود مأموریتمون بدون خون و خونریزی باشه.» سپس به اسلحه‌ام اشاره کرد.
شانه بالا انداختم حرفش درست بود اما نمی‌خواستم قبول کنم:«درسته منم برای مواقع ضروری آوردمش، مثل الان.»
سرش را بالا آورد تا با من هم قد شود و بتواند مستقیم در چشم هایم زل بزند:«موسیو باید یادآوری کنم که اگر حتی ذره‌ای هر کدام از اشخاص اینجا خراش بردارن، موسیو کالفر که هیچ حتی دولت هم حرفتون راجع به شورشی ها و اسلحه‌ها را باور نمی‌کند، حتی اگر مدرک موثق و محکمی داشته باشید.»
روی پاشنه پایم چرخیدم تا از زیر نگاهش خارج شوم و رو به راهرو قرار بگیرم، دست‌هایم را مشت کردم و با صدایی عاری از احساس گفتم:« باید بریم ساعت ۴ و ۵۰ دقیقه است، خودت می‌دانی پنج درها را قفل می‌کنند.»

فصل بیست و ششم:

ساعت ۴ و ۵۸ دقیقه بود که بنوآ در تازه روغن کاری شده اتاق امنیتی را با دستی لرزان باز کرد، پوزخندی زدم، این پسر چقدر ترسو بود.
از کامپیوتر های داخل اتاق نور آبی می‌بارید و باعث شده بود فضای اتاق وهم آلود شود، دیدم بنوآ مثل چوب خشک آنجا ایستاده و تکان نمی‌خورد، تصمیم گرفتم خودم اول داخل شوم بهش تشر زدم:« برو کنار!»
و شانه‌ام را به شانه‌اش زدم تا بفهمد با کی طرف است، نباید در راهرو با من آن طور صحبت می‌کرد، اینجا صحنه مأموریت من است و اگر الان به او نیازی نداشتم حتی پشیزی برایم ارزش نداشت، دستش را کشیدم و سعی کردم به نگاه متعجبش چشم ندوزم، نگاهی که داد می‌زد، چرا رفتارش انقدر تغییر کرده؟، وارد اتاق شدیم و نورهای آبی رنگ دورتادورمان را فرا گرفتند، بنوآ را به یک کامپیوتر که سیم‌های بسیاری به آن وصل شده بود و به نظر هسته مرکزی تمام کامپیوتر‌ها بود رساندم:« زود باش، شروع کن.» لحظه‌ای تعلل نکرد و پشت سیستم نشست، او هم مثل من می‌خواست دنیا را نجات دهد فقط گاهی اوقات زیادی ساده لوح می‌شد، اما کارش با کامپیوتر عالی بود، تماشا می‌کردم که چه طور فایل‌ها را باز می‌کند چند چیز را کپی می‌کند و عکس های خودمان در دوربین را حذف می‌کند، هرجا که رمز و اطلاعات کاربری را می‌خواست تنها با فشار دادن چند دکمه سیستم را دور می‌زد، از روی اضطراب ثانیه‌ها را می‌شمردم حدود ۱۵ دقیقه از زمان ورودمان گذشته بود، خواستم از بنوآ بپرسم چقدر دیگر مانده که مثل برق از صندلی‌اش بلند شد و با خوشحالی فلش را بهم نشان داد:« همه فایل‌ها رو برداشتم، هوف، از اون چیزی که فکر می‌کردم راحت‌تر بود، حتی یه سیستم مقابله با هکر هم روش نصب نکرده بودن! خب حالا باید بریم به طبقه چهارم و ردکلیف رو دستگیر کنیم.»
می‌شنیدم که زیر لب دارد آهنگ شادی را با سوت‌های معروفش می‌نوازد، از کاری که می‌خواستم بکنم احساس گناه کردم، اما لازم بود، برای نجاتش!
با لحنی شاد و ساختگی گفتم:« عالیه به کالفر خبر دادی که دقیقا یک ربع به شش اینجا باشه.»
همچنان بالا و پایین می‌پرید:« بله، همون طور که گفتی به صورت ناشناس پهش پیغام دادم که صبح زود قبل از ساعت شروع کار، در سازمان قراره اتفاقای عجیبی بیفته.»
-آفرین، راستی، گفتی این دره چه جوری قفل میشه؟
مکثی کرد و با چشمانی درخشان در چشمانم نگاه کرد، او دیوانه تکنولوژی بود:« این در ساختار پیچیده‌ای داره به خاطر همین نمی‌تونستم به سرعت هکش کنم و تصمیم گرفتم فقط از یه سنگ برای مهارش استفاده کنم، اگر سنگ رو برداری در طبق دستور قفل میشه.»
و به سنگی کرم رنگ اشاره کرد که در لولای در قرار گرفته بود، سنگی که تا الان متوجهش نشده بودم، پس به همین خاطر خم شده بود! با خودم گفتم، واقعا که رابرت تو یه احمقی، درست است من از روی ظاهر قضاوت کردم و فکر کردم او ترسیده است با این حال.....:« منو ببخش بنوآ.»
برگشت سمتم و دوباره گیج نگاهم کرد حس کردم می‌خواهد بگوید، برای چه، اما انگار خودش فهمید.
سعی کرد با من مقابله کند اما من زرنگ‌تر از او بودم فقط یک بی‌هوشی کوچک با اولین ضربه‌ای از فنون رزمی که در مدرسه جاسوسی یاد گرفته بودیم کافی بود تا او برای تمام عمر نجات پیدا کند، نمی‌توانستم خطر کنم و بگذارم او هم مثل آنجل ربوده شود یا اتفاقی برایش بیفتد، نگاه کردم که چه طور چشمانش بسته شد و به عقب افتاد، خوشبختانه توانستم به سرعت بگیرمش و آرام روی زمین بگذارمش.
از روی سرامیک‌های محکم و سنگ دل بلند شدم، به طرف در رفتم پایم را از مرز اتاق و راهرو رد کردم و از فضای آبی رنگی که بنوآ در آن خوابیده بود خارج شدم، سنگ کرم رنگ و صیقلی را از میان لولا برداشتم، در، در لولا چرخید و بدون هیچ صدایی بسته شد؛ حالا جایش امن بود.
ساعت ۵ و ۱۷ دقیقه، به سمت تنها آسانسوری دویدم که به طبقه چهارم می‌رفت، اما صدای آشنا و ترسناکی از پشت سرم پیچید:«مانستر! فکر کردی می‌تونی از من فرار کنی؟»
برگشتم. ماریا، با اون پوزخند شیطانی همیشگی‌اش، در انتهای راهرو ایستاده بود. در دست راستش، چیزی برق می‌زد. یک چاقو، و در دست چپش یک لوله فلزی!، پس او تعقیب کننده من بود، اما چرا، چرا قبل از آن به من حمله نکرده بود، چیزی به من گفت او تنها نیست، میتوانستم حسش کنم حضورش را چشم‌هایم را به چپ و راست انداختم:« می‌دونم اونجایی......ردکلیف.»

فصل بیست و هفتم:

سایه‌ای از میان سایه‌ها بیرون آمد صورتش خیلی شبیه آنجل بود مثل سیبی که از وسط نصف شده باشند، دستش را روی شانه ماریا گذاشت، صدای بم و ترسناکش هنوز که هنوز است مثل روز اول در گوشم می‌پیچد:« کارت خوب بود، عزیزم.»
-بهتون که گفتم حاضر نیست دوست‌هاش رو فدا کنه.
ردکلیف آرام سرش را تکان داد اما طولی نکشید که نگاه خیره‌اش به سمتم برگشت، نگاهی که بند بند وجود آدم را می‌لرزاند ترکیبی از تمامی چیز‌های شیطانی و ترسناک، سعی کردم آرام باشم، باید انتظار این موقعیت را می‌داشتم، فقط نمی‌توانستم این فکر را از سرم بیرون کنم که خودش اجازه داده بود ما تا اینجا پیش برویم و سپس در لحظه مناسب که من تنها شدم به سراغم بیاید، نقشه‌ام را علیه خودم استفاده کرده بود.
دستش را که با دستکشی خاکستری پوشیده شده بود به سمتم دراز کرد:« میدونم چی تو دستته، مکثی کرد و بعد با لحن تندی اضافه کرد:« بدش به من!»
تمام تلاشم را کردم که تمامی جرئتم را در خودم جمع کنم و یک جا به او نشان دهم:«آنجل کجاست؟»
پوزخندی زد، پوزخندی که معلوم بود ماریا از او به ارث برده:« اینجا من سؤال می‌پرسم، فلش رو بده به من.»
دستم را به به طرف جیبی بردم که تپانچه‌ام را در آن جاسازی کرده بودم، اگر اوضاع اضطراری می‌شد باید از آن استفاده می‌کردم .
سرش را کج کرد و با اشاره به آن یکی جیبم با لحن معصومانه‌ای اضافه کرد:« ببخشید منظورم جیب سمت راستته، آرام گفت:« اون‌یکی چیز خطرناکی توشه. درست نمی‌گم، رابرت؟»
فهمید که خودم را باخته‌ام کاری نمی‌شد کرد، ردکلیف به سمتم نزدیک شد، درست مثل شکارچی که طعمه‌اش را رام کرده باشد، آنقدر نزدیکم شد که می‌توانستم سوراخ‌های بینی‌اش را ببینم، در گوشم زمزمه کرد:«تسلیم شو رابرت، تو هم مثل پدرتی یه آدم ترسو و بزدل که دوستاش از همه چیز براش مهمترن، تو هم نمی‌تونی شکستم بدی.»
از توهینش به پدرم خونم به جوش آمده بود، اما اگر درست می‌گفت چه؟، ماریا را می‌دیدم که چه‌طور از خوشحالی دارد چاقویش را در هوا می‌چرخاند و زیر چشمی مرا می‌پاید سپس در خیالش آن چاقو را به سمت من پرتاب می‌کند، نباید می‌ذاشتم کار به اینجا برسد، این تنها داستانی بود که درنهایت آدم بدها در آن برنده می‌شدند و احتمالا دیگر خوشبختی ابدی هم وجود نخواهد داشت، برخلاف داستان‌های پریانی که مادرم در کودکی برایم می‌خواند.
ناامیدانه آخرین تلاشم را کردم، اما ایندفعه صدایم قدرتی نداشت، بیشتر به حالت التماس بود:« بگو، بگو آنجل کجاست تا بهت بدمش.»
ردکلیف ازم دور شد انگار این علامتی برای ماریا بود که بتواند بهم نزدیک شود، عقب عقب رفتم، نمی‌دانستم چه بر سرم می‌خواهد بیاورد، سرم داد زد:«پسرک خنگ، باید یادبگیری چه‌طور با بزرگ‌ترت رفتار کنی.»
مشتی حواله صورتم کرد، در دهانم مزه آهن را احساس کردم، مزه شکست، بعد به سراغ شکمم رفت، دیوانه‌وار می‌خندید و بدنم را به مشت های محکمش مهمان می‌کرد چند ثانیه بعد زمین پر از خون شده بود، خون من!
نمی‌توانستم از جایم بلند شوم، سخت بود، چشمانم سیاهی می‌رفت، می‌توانستم احساس کنم که با مرگ فاصله چندانی ندارم، او آنقدر من را می‌زد تا بمیرم و بعد فلش را برمی‌داشت اما..... بعد از مرگ من چه کسی از آنجل مراقبت می‌کرد، آینده‌ای که از بچگی هرروز منتظرش بودیم به دست این مرد خراب شده بود نمی‌توانستم بگذارم کاملا نابودش کند و مثل شیشه‌ای درهم بشکندش، از آن مهمتر نجات مردم در دست من بود، نمی‌دانم آن موقع چرا حتی به تام و بنوآ هم فکر می‌کردم، شاید به این خاطر که ما یک گروه بودیم، گروه ما می‌توانیم، و شعار این گروه ایستادگی در کنار هم تا پای جان و حفاظت از یکدیگر بود، زیر لب گفتم، ما می‌توانیم.
و بعد...
صدای متعجب ماریا را شنیدم:«چی!؟»، مشتش را در هوا گرفته بودم، از تعجبش استفاده کردم و با تمام قدرتی که در بدن داشتم تپانچه‌ام را از جیبم درآوردم و محکم به سرش کوبیدم.
ماریا تلو تلو خورد اما بی‌هوش نشد، ضرب دستم خیلی کم شده بود عصبانی شد و به سمتم خیز برداشت، تا محکم تر از قبل بزندم، چشمانم را بستم و آماده مرگ شدم، اما شنیدم که چیزی از پشت به سرش کوبیده شد و در راهرو صدای دنگ بلندی پیچید، چشمانم را باز کردم ماریا از جلو پخش زمین شده بود، وقتی سرم را بالا آوردم، دختری با چهره‌ای کشیده و زیبا جلویم ایستاده بود:«آنجل!».
-خیلی دیر کردیم رابرت؟
برگشتم و صاحب صدا را دیدم که ردکلیف را با چهره‌ای حیرت زده از پشت بسته است، باورم نمی‌شد:«تام!؟» گفت:« حالا دیگه باهم بی‌حساب شدیم.» و زیر لب خندید.
آنجل کمک کرد سرپا بایستم اما باید هرجور شده می‌فهمیدم اینجا چه خبر است:« آنجل این، اینجا چی‌کار می‌کنید؟»
لوله فلزی‌ای که متعلق به ماریا بود را در دست داشت برای کمک به من آن را رها کرد و باعث شد دوباره صدای وحشتناکی در راهرو ها بپیچد، سپس با سر به گوشه‌ای تاریک اشاره کرد، چشم ریز کردم شخصی آنجا نشسته بود، با ناباوری گفتم:« هافمن!؟»
سرتکان داد:« اون منو بی‌هوش کرد، وقتی به هوش اومدم، ازش شنیدم که رئیسش قراره اینجا باهات ملاقات کنه، خوشبختانه اون خیلی از خود راضیه و فکر نمی‌کرد که بتونه از یه دختر رو دست بخوره، به همین خاطر وقتی زمانشو داشتم برای تام یه پیام sos* فرستادم.»
به صورتش نگاه کردم، مثل همیشه نجاتم داده بود، نه، او دنیا را نجات داده بود.
ردکلیف آرام ایستاده بود و هیچ تلاشی برای آزاد شدن نمی‌کرد فکر کنم در این فکر بود که چه‌طور یک نوکر ساده نقشه‌هایش را به باد داده بود، خودم را از آنجل جدا کردم و سلانه سلانه به سمتش رفتم، ایندفعه نوبت من بود.
-وایسا رابرت.
رویم را به سمت آنجل برگرداندم، لحظه‌ای فکر کردم شاید کار اشتباهی باشد که پدرش را جلوی او بزنم.
اما چشمانش را تنگ کرد و نگاه کینه توزانه‌ای به او انداخت، سپس با سادگی اضافه کرد:«اون برای منه.»
لحظه‌ای دلم برای ردکلیف سوخت مشت های آنجل دستکمی از ماریا نداشتند، گلویش را صاف کرد:« نمی‌خوای چیزی بگی؟»
ردکلیف همچنان ساکت بود، فقط چشمانش را به سمت آنجل تاب داد.
آنجل ادامه داد:« حتی یک اظهار تأسف هم کافی است.»
همان سکوت مطلق، اما بالاخره دهانش گشوده شد:« من برای کاری که باید می‌کردم متأسف نیستم.»
-شاید ندونی ولی الان که داریم حرف می‌زنیم همه نوچه‌هات دارن توسط سربازای ما دستگیر می‌شن، طولی نمی‌کشه همه چیز رو دربارت می‌فهمن و اون موقعست که..... حکم مرگت حتمیه.
احساس کردم صدایش در هجاهای پایانی می‌لرزید، نباید با این صحنه مواجه می‌شد، دوباره اشتباه کردم او برای اولین بار داشت با ردکلیف به عنوان یک پدر صحبت می‌کرد و نه تنها این پدر سنگدل از او برای این همه سال تلف شده عذرنمی‌خواست بلکه باید با مرگ او هم مواجه می‌شد.
به تام اشاره کردم که بی‌هوشش کند، اما ردکلیف آخرین حرفش را هم زد:« مردن فقط وقتیه که خاطره‌ای از تو، در ذهن بقیه نباشه، من اونقدر مردم رو رنجوندم که تا آخر عمر زنده‌ام.»
سپس روی زمین افتاد.

فصل بیست و هشتم:

شاید این پایان خوش و ابدی نباشد که شما انتظارش را می‌کشیدید ولی برای من و آنجل یکی از شادترین پایان ها بود، هنوز وقتی به قیافیه کالفر موقع ورود تام فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد یا زمانی که مدارک را نشانش دادیم. نتیجه دادگاه این بود، برای ردکلیف حکم مرگ، ماریا تبعید و تمامی شورشی‌های دستگیر شده، حبس ابد که یکی از آنها هافمن بود، شاید غم انگیزترین جای داستان ما مرگ دردناک جانسون زیر شکنجه باشد پس از اینکه برای بازرسی، اتاق ردکلیف را گشتند فهمیدند او یک اتاق شکنجه مخفی داشته، با این حال هم اکنون روی سنگ قبر دوست وفادار پدرم حک شده، مردی که به خاطر وفاداری مرد.
همان طور که به آنجل قول داده بودم باهم یک زندگی جدید را شروع کردیم در وطن اصلیمان،انگلستان، جایی که سال‌ها از آن دورافتاده بودیم و اکنون منتظر تولد اولین فرزندمان هستیم، البته هیچگاه از دوستانمان قطع ارتباط نکردیم، تام یک کار در شرکت تجاری بزرگی پیدا کرده و بنوآ با خوشحالی نامه‌ای فرستاده که بالاخره بیماری خواهرش خوب شده، من این سرگذشت را نوشتم تا درس عبرتی باشد برای هرکه، که آن را می‌خواند، اینکه دوستی و اتکا به یکدیگر چقدر مهم است، هرکدام از ما یک جور بود، بنوآ باهوش اما خجالتی، تام بی احتیاط اما مهربان، آنجل دلسوز و با پشتکار و من.... فکر کنم خودتان می‌دانید دیگر.
اگرچه هنوز هم سؤالی است که پس از گذشت ۳ سال از این واقعه به جوابش دست نیافتم، مرد سیاه پوشی که تام را مجبور به مخفی شدن کرد که بود؟ خب..... شاید هیچوقت نفهمیم.

«پایان»

پی‌نوشت:
پایان داستان

ممنون که تا آخر داستان همراهم بودین و با نظراتتون بهم انژی دادید، یکم طولانی شد اما امیدوارم از این داستان و همچنین این قسمت لذت برده باشید😊💫
این قسمت رو تقدیم می‌کنم به دخترخاله عزیزم که امروز تولدش است.💖

*حالت safe: هنگامی که ضامن از روی این حالت برداشته شود هرگاه کسی ماشه را بکشد تیر شلیک می‌شود اما در حالت safe این امکان وجود ندارد و تیر‌ها توسط شلیک کننده کنترل می‌شوند.

*sos: پیام کمک که در مواقع ضروری به کار می‌رود، در واقع SOS به‌عنوان یک کد بین‌المللی اضطراری در تلگراف انتخاب شد، چون در کد مورس ارسال آن بسیار ساده است:
··· --- ··· (سه نقطه، سه خط، سه نقطه)

فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:

ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه

ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها

ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته

ما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌ها

ما می‌توانیم، قسمت پنجم: در رگ‌های تاریکی

ما می‌توانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات

ما می‌توانیم، قسمت هفتم:خواهران

ما می‌توانیم، قسمت هشتم: آخرین امانت

ما می‌توانیم، قسمت نهم:اعتراف وینکلی

ما می‌توانیم، قسمت دهم:بازگشت

💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖


۹
۲
Fateme
Fateme
نویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید