
فصل چهاردهم:
دست آنجل را در دستم محکم تر کردم و داد زدم:« فرار کن!»
اوضاعِ پیچیدهای بود، از یک طرف نظامیان به سمتمان می آمدند و از طرف دیگر شورشی ها!
صدای پائول را از دور شنیدم،:« زود باشید! دارند فرار می کنند.»
صدای نفس هایم در صدای پای نظامیان گم شده بود، حتی صدای قدم هایم را هم نمیشنیدم، حواسم را به دست آنجل دادم، این دفعه نباید از دستش میدادم!
نمی دانستم کجاییم اما حسم بهم میگفت در بخش شرقی شهر هستیم، در جنگلی نمور و فراموش شدهای که به جنگل ارواح معروف بود، البته تمامی این خرافات به این خاطر بود که مردم به آنجا نزدیک نشوند و تسلیحات نظامیای که ارتش درحال ساختنشان بود را نبینند، ناامیدانه به آسمان نگاه کردم تا ساعت یا موقعیت جغرافیایمان را حدس بزنم، اما درختان وحشیانه جلوی دیدم را پوشانده بودند!
قدم هایم را تندتر کردم، به پشت سرم نگاه کردم، آنجل پریشان حال اما قدرتمند به دنبالم میآمد، همچنین نظامیان، ناامیدانه تکرار کردم:« و شورشی ها!»
باید دست به سرشان میکردم اما چه طور؟ به خودم تشر زدم: به مغرت فشار بیار رابرت.» وحشت کرده بودم، هروقت احساس ترس میکردم اسم اصلیم را به خاطر میآوردم.
جنگل تا کیلومترها از هر طرف ما را در برگرفته بود و توسط افراد زیادی تعقیب میشدیم، هرکدام که دستشان به ما میرسید سرنوشت خوبی در انتظارمان نبود.
باید راه نجاتی باشد، همان جور که همیشه بوده، ذهنم جرقه زد، ما می توانیم! گروه کوچکی که پدرم و دوستانش باهم ساخته بودند، در بیشتر جنگلهای اطراف پایگاههای زیرزمینی داشتند، این جنگل هم از قاعده مستثنی نبود، در ذهنم دنبال نشانههایی گشتم که پدرم همیشه برای پایگاههایش میگذاشت، باید قفل های آن درکوچکی که برای دفن کردن خاطرات بچگیام ساخته بودم را باز میکردم، طناب!،پدرم برای هر گوشهی جنگل، راهی مخفی به پایگاه گذاشته بود؛ راههایی که فقط اعضای گروه از وجودشان خبر داشتند.، در حال دویدن امیدوارانه دست زخمیام را به درخت ها میکوبیدم، که باعث شد جراحتش عمیق تر شود،صدای فریاد نظامیان نزدیکتر شد.برای لحظهای فکر کردم اشتباه کردهام....، ناگهان انگشتانم به الیافی آشنا برخورد کرد، جنسی نازک اما آشنا داشت، الیافش مرا به خاطرات قدیمی برد، سرم را تکان دادم الان وقت غرق شدن در خاطرات قدیمی نبود.
آنجل با صدایی که از ته چاه در میآمد گفت:« رابرت دارن میان.... نزدیکمون شدن.»
فهمیدم دیگر نمی تواند ادامه دهد، سرعتم را کم کردم و زیر بغلش را گرفتم، شاید سرعتمان با پای زخمی آنجل کمتر از قبل میشد اما حداقل راه نجات را پیدا کرده بودیم، در تاریکی به آنجل نگاه کردم، دستش را روی شانم بالا کشیدم تا دردش کمتر شود، اگر کسی در نور روز ما را میدید فکر میکرد از گور برگشتهایم! زیر لب گفتم:« طاقت بیار آنجل...... ما میتوانیم.»
فصل پانزدهم:
وینکلی عصبانی و زخم خورده گفت:« اون ماریای احمق! بهش گفتم بِیلی را بکشد اما به جای اینکار مرا اینجا رها کرد!»
حیرت زده نگاهش کردم، واقعا سخت جون بود! یک بار از مرگ برگشته بود و بار دیگر..... خب کمتر کسی از دست ماریا نجات پیدا میکند.
سعی کردم قضیه را هضم کنم:« پس گفتی اون شب کسی سعی کرده تو را بکشد اما نتوانسته!؟»
وینکلی سری تکان داد که باعث شد گردن و شانه هایش کمی تیر بکشد.
-و وقتی بیدار شدی، خودت را وسط جنگل شرقی دیدی؟
دوباره حرفم را با تکان سر تأیید کرد.
-بعد به یاد بازی های من و آنجل در جنگل شرقی افتادی و پایگاه مخفی پدرم ..»
این دفعه منتظر نماند تا جمله ام را تمام کنم با صدای گرفته و کمی آزرده خاطر گفت:« بله، چند روزی را آنجا سر کردم تا زخم هایم خوب شود، یک بار آمادم تا تو را در سازمان ببینم اما با مراسم ترحیمی مواجه شد، مراسم ترحیم خودم!»
با دست به خودش اشاره کرد و با حالتی اغراق آمیز گفت:« میدانی چه حسی دارد که زنده باشی و مراسم ترحیم خودت را ببینی!؟»
سر تکان دادم و سعی کردم باهاش شاخ به شاخ نشوم، وینکلی وقتی عصبانی می شد میتوانست خطرناک باشد!
-پس وقتی با آن صحنه هولناک مواجه شدی، تصمیم گرفتی در پناهگاه بمانی؟
-درسته.
-اما چرا اینقدر زیاد، دوسال مدت کمی نیست وینکلی خودت می دانی.
سرم فریاد کشید:« خودت هم اگر دچار فروپاشی روانی و بحران هویت شده بودی میفهمیدی چه میگویم، من الان نباید زنده می بودم!»
دست هایم را به حالت تسلیم بالا بردم :« ببخشید، ببخشید، حق با توست! میشه لطفا برگردیم به شبی که امممم..... بهت سوءقصد شد؟»
چشمانش را در حدقه چرخاند:« چند بار بهت بگم رابرت، هیچی یادم نیست! فقط به خاطر میارم که چقدر افسره، دلشسکته و ترسیده بودم.»
دیدم که دستانش را دور خودش حلقه کرد و از خشم لرزید.
سرم را کج کردم و با نگاهی سرشار از التماس گفتم:« پس میشه حداقل بهم بگی چه چیزی کشف کرده بودید؟»
-اون مأموریت فوق محرمانه بود، رابرت، من اجازه ندارم بدون دستور رئیس چیزی راجع بهش فاش کنم!
آهی کشیدم، شانه هایم پایین افتادند:« باشه!»
بلند شدم و از بالا به صورتش نگاه کردم، میتوانستم سردرگمی را در نگاهش احساس کنم، لحن اطمینان مطلق از آنچه می گویم را به صدایم گرفتم:« خودم کشفش میکنم!»
برگشتم تا بروم، قبل از رفتن نگاهی دیگر بهش انداختم:« محض اطلاعت من الان دیگر مانسترم، نه رابرت.»
قسمت آخر جمله ام را با اِکراه بیان کردم.
انگار زخم هایش به طو معجزهآسایی خوب شده باشند، از جایش بلند شد، روی پا ایستاد و با نگرانی گفت:« کجا میروی، مگر نباید من رو پیش رئیسِ رؤسا ببری.»
همانجور که حرکت میکردم بدون توجه گفتم:« درسته اما الان کار دیگری دارم.» شانه بالا انداختم:« بازم پیدات میکنم، نگران نباش!»
وینکلی دستش را به سمتم دراز کرد، باعث شد تعادلش را از دست بدهد و شلپ بیافتد در رودخانه در جریان، :« مانستر! تو نمیتونی منو اینجا تنها بذاری!»
-چرا میتونم..... تام.
وینکلی را تنها در فاضلاب رها کردم، کسی که اطلاعات به دردبخوری نداشت به درد من هم نمیخورد، صدای وحشت، التماس و فحش های رکیکش را تا سر پیچ بعدی هنوز میشنیدم.
اما هنوز چند دقیقه ای از حرکتم در آن مسیر مستقیم و پر از لجن نگذشته بود که صدای دَنگ دَنگ چیزی به یک فلز را شنیدم! صدا مدام تکرار میشد انگار برای اذیت کردن چیزی یا کسی بود، دوباره ذهنم جرقه زد، آنجل!
دقیق تر شدم، صدا از اعماق کانال میآمد، اول سه ضربه بعد سه تانیه توقف و سپس سه ضربه دیگر، چه آشنا!
صدایی از پس مغزم تکرار کرد:« زود باش رابرت تو میتونی! یاد گرفتن این کدها خیلی سادست.» این صدای آنجل بود، بر میگشت به زمان کودکیم، خودش است سه ضربه بلند سه ضربه کوتاه و دوباره سه تا بلند! این درخواست کمک بود!
و مهمتر این که صدا از نزدیکی های بخش های انتهایی کانال میآمد، با عجله و البته جوری که جلب توجه نکنم، به سمت صدا دویدم، انگار پاهایم دو قدم از خودم جلوتر بودند، ناامیدانه به خودم هشداردادم حتی اگر این درخواست کمک از طرف آنجل باشد قطعا بدون محافظ رهایش نکردهاند، لحظهای وسوسه شدم بروم وینکلی را برای حواس پرتی بیاورم، اما نتوانستم غرورم را زیر پا بگذارم، با خودم گفتم:« بی خیال خودم تنهایی آنجل رو نجات میدم!»
به خودم یادآوری کردم که اول باید به منشأ صدا برسم و مطمئن شوم شخص مورد نظرم است، بعد خودم را برای عملیات نجات آماده کنم.
چند دقیقه دیگر را در بیطاقتی و تشویش راه رفتم تا بالاخره به .... نمی دانستم اسمش را دقیقا چه بگذارم، نمی شد آن را جا یا مکان نامید.
همه طرف چوب های کپک زده و فلز های زنگ زده افتاده بود، از سقف لجن های خشک و تازه آویزان بود و زمینش پر از سوسک ها و حشرات جور وا جور ، و وسط آن همه خرابی و فرسودگی، شخصی زیبا در نهایت ترس وجود داشت! درست همانجور که رهایش کرده بودم بود با آن کت بلند و قهوه ای زیبایش، چند دقیقه محو تماشایش شدم، به خودم آمدم و دیدم مدتها از زمانی که آنجل را پیدا کرده ام گذشته و من هیچ کاری برای نجاتش نمی کنم! به خودم تشر زدم:« احمق، الان وقتش نیست.»
درست وقتی خواستم به آنجل علامت بدهم آن صدای آشنایی که در پایگاه شنیده بودم وارد شد.
-بهت گفتم دختر خوبی باش و سر و صدا نکن!
-اینجور نیست که نخوام، باورکن اصلا دوست ندارم چشمم به قیافت بخوره!
چون پشت دیوار قایم شده بودم نمیتوانستم چهره ها را ببینم، زور میزدم آن صدا را به خاطر بیاورم، مطمئنم جایی شنیده بودمش.
-بیخیال، بنال ببینم چی میخوای.
عجیب بود احساس میکردم شخص خاصی از این کلمه «بنال» استفاده میکند که من میشناسم اما نام و نشانش کاملا از ذهنم پاک شده بود!
آنجل انگار میخواست وقت تلف کند گفت:« امممم.... مننننن.»
-زود باش، تمام روز وقت ندارم.
ناگهان آنجل با صدایی که از خوشحالی میدرخشید گفت:« از این حشره ها میترسم.» اما لحنش اصلا شبیه چیزی که میگفت نبود.
-آه ... چی کار میکنی!؟
وحشت زده فهمیدم، شخص، آنجل را از یقه بلند کرده، باید کاری میکردم!
تفنگم در جیبم سنگینی میکرد اما خالی بود، چاره ای نداشتم، حداقل برای تهدید به کارم میآمد! یا اگر موقعیت اضطراری می شد میتوانستم از چراغ قوه استفاده کنم!
همان لحظه که تصمیمم را قطعی کردم، تفنگ را برداشتم، چراغ قوه را در جیبم محکم کردم و برگشتم تا تهدیدم را عملی کنم، با صحنهای مواجه شدم که در تمام عمرم، هیچوقت فراموش نکردم.........
شخصی که آنجل را تنها با یک دست از یقه بالا نگه داشته،
.....ماریا بود!
داستان ادامه دارد.......
فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:
ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه
ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها
ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته
ما میتوانیم، قسمت چهارم:شمارش معکوس در تالار سایهها
ما میتوانیم، قسمت پنجم: در رگهای تاریکی
💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖