
در دنیای جاسوسها، بعضی آدمها با گلوله میشکنند، بعضی با خیانت…
اما وینکلی، با تنهایی نابود شد. 🌧️
👤 اطلاعات کلی
تام وینکلی، فرزند کوچکِ خاندان اشرافی وینکلی است؛ خانوادهای ثروتمند و بانفوذ که ریشههایشان به سالهای جنگ جهانی دوم و مهاجرت به فرانسه بازمیگردد. 🏛️
او اکنون ۲۰ ساله است؛ جوانی خوشپوش، جذاب و باوقار که همیشه تلاش میکند آرام و کنترلشده به نظر برسد…
حتی وقتی درونش در حال فروپاشی است. 🎭
🕰️ کودکیای پشت پنجرهها
در کودکی، وینکلی همیشه از دور بازیهای رابرت و آنجل را تماشا میکرد.
او دلش میخواست به آنها نزدیک شود، بخندد و مثل یک کودک عادی بازی کند؛ اما معلم سرخانهاش همیشه او را پیدا میکرد و با سرزنش و تنبیه به خانه بازمیگرداند. 🚪
روزی بوی شیرینیهای شکلاتیِ خانهی کوچکِ رابرت او را وسوسه کرد. 🍫
پسرکِ ۱۰ ساله آرام به پنجره نزدیک شد، دستش را برای برداشتن یکی از شیرینیها دراز کرد…
و لحظهای بعد، همراه با بشقاب روی زمین افتاد.
آنجل و رابرت با شنیدن صدا بیرون آمدند.
رابرتِ۱۲ ساله، خشمگین و شوکه، یقهی وینکلی را گرفت و او را از زمین بلند کرد.
وینکلیِ کوچک، با صورتی سفید و چشمانی پر از ترس، فقط گریه میکرد. 😢
از آن روز، چیزی در قلب او شکست.
گرچه آنجل بعدها همیشه دور از چشم مانستر برایش شیرینی میآورد، اما زخمِ آن تحقیر هرگز کاملاً التیام پیدا نکرد. 🩹
💼 صعود یک مرد تنها
سالها بعد، وینکلی با تلاش بیوقفه به مقام «رئیسِ رؤسا» رسید؛
مردی که همه تحسینش میکردند، اما خودش هنوز احساس میکرد همان کودکِ پشت پنجره است.
او سعی داشت توجه آنجل را به دست بیاورد، اما آنجل همیشه کنار رابرت باقی ماند.
و همین، نفرتِ خاموشی نسبت به مانستر در وجود او ساخت. 🔥
🩸 سه روز گمشده
در یکی از مأموریتهای فوقمحرمانه، وینکلی همراه با ماریا وارد عمارتی متروک شد…
اما سه روز بعد، زخمی و نیمهجان، در جنگل ارواح بیدار شد؛
بدون هیچ خاطرهای از آنچه اتفاق افتاده بود. 🌫️
او روزها در پناهگاه مخفی زنده ماند و سرانجام تصمیم گرفت غرورش را کنار بگذارد و نزد مانستر برود…
اما وقتی رسید، با مراسم ترحیم خودش روبهرو شد. ⚰️
تماشای سوگواریِ آدمها برای مرگِ خودت، چیزی نیست که یک انسان بتواند سالم از آن عبور کند.
🌑 سایهای پشت بوتهها
در همان روزها، مردی ناشناس با صورتی پوشیده وارد پناهگاه شد؛
مردی که وینکلی را تهدید کرد دربارهی آنچه دیده، با کسی حرف نزند.
وینکلی هرگز نفهمید آن مرد چه کسی بود…
اما از آن شب به بعد، دیگر مطمئن نبود واقعاً چه چیزی را باید باور کند.
او دو سال تمام در پناهگاه مخفی ماند؛
پنهان از دنیا، پنهان از حقیقت… و شاید حتی پنهان از خودش. ⏳
🤔 اگر جای وینکلی بودید، بعد از دیدن مراسم ترحیم خودتان چه میکردید؟
1️⃣ حقیقت را فاش میکردم.
2️⃣ مخفی میماندم و تحقیق میکردم.
3️⃣ از کشور فرار میکردم.
4️⃣ دنبال کسی میرفتم که مرا مرده اعلام کرده است.
این پست را با جملهای منتسب به آلبر کامو تمام میکنیم:
«بدبختیِ واقعیِ انسان، زمانی آغاز میشود که دیگر نداند از چه چیزی میترسد.»
فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:
ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه
ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها
ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته
ما میتوانیم، قسمت چهارم:شمارش معکوس در تالار سایهها
ما میتوانیم، قسمت پنجم: در رگهای تاریکی
ما میتوانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات
💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖