
او امروز با نام «مارکیز آنِر» شناخته میشود، اما پشتِ این چهرهی سرد و کتوشلوارهای اتوکشیده، پسربچهای ۱۳ ساله در یک شبِ طوفانی جا مانده است. ⛈️💔
خلاصه پیشینه:
مانستر، تنها فرزندِ لرد ادوارد آنِر بود. زندگی او در یک شبِ بارانی زیر و رو شد؛ وقتی جسد بیجانِ پدر ۳۵ سالهاش را به خانه آوردند. لرد ادوارد، رئیس کل سازمان، در مأموریتی مشکوک همراه با «جانسون» و «پائول» کشته شد. ⚰️ پایانی که هرگز رمزگشایی نشد.
سیر تحول:
خشم و سکوت: مانسترِ نوجوان، ابتدا تمام مراحل خشم را طی کرد و سپس به سردیِ یخ رسید. او روحش را در همان شبِ طوفانی دفن کرد. ❄️
انزوا در کلبه: پس از مرگِ مادرش، او به کلبهای دورافتاده پناه برد. ۲ سال تنهایی، تمریناتِ سختِ جاسوسی و دوری از جامعه، او را به یک ماشینِ جنگیِ هوشمند تبدیل کرد. تنها کسی که در این مسیرِ تاریک کنارش ماند، آنجل بود. 🕯️
بازگشتِ مارکیز: در ۱۸ سالگی، وقتی نظامیان خارجی به مخفیگاهش حمله کردند، جانسون (که حالا بر جایگاه پدرِ مانستر تکیه زده بود) برای نجاتش آمد. مانستر با هویتِ «مارکیز آنِر» به جامعه بازگشت، اما نه برای خوشگذرانی، بلکه برای شکارِ حقیقت. 🏹
وضعیت کنونی:
او اکنون ۲۲ ساله است. سرد، بیروح و به شدت باهوش. او میداند که جانسون جای پدرش را گرفته و پائول به دشمن پیوسته است؛ اما سوال اصلی اینجاست: آن شبِ طوفانی، واقعاً چه کسی ماشه را چکاند؟ 🤔🔥
فصلهای منتشر شده از «ما میتوانیم»:
ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه
ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها
ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته