ویرگول
ورودثبت نام
Fateme
Fatemeنویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
Fateme
Fateme
خواندن ۷ دقیقه·۱۰ روز پیش

ما می‌توانیم، قسمت پنجم:در رگ‌های تاریکی

فصل دوازدهم:

دور اتاق قدم می‌زدم و دست‌هایم را از پشت به هم قلاب کرده بودم. اتاق بایگانی هنوز بوی آهن می‌داد. بوی خون، بوی کاغذِ کهنه، و بوی آن رطوبت سردی که همیشه در ساختمان‌های قدیمی، مثل نفسِ کسی که پشت دیوار پنهان شده باشد، روی گردن آدم می‌نشیند. برای بار هزارم تکرار کردم:« دقیقاً سه ساعت و بیست‌وهفت دقیقه از وقتی گذشته بود که آنجل ربوده شده بود… یا شاید مرده بود.»

ذهنم مدام بین این دو واژه می‌لغزید. ربوده شده. مرده. نه، اصلاً ولش کن… آنجل نبود.

باید کاری می‌کردم، اما نمی‌توانستم. طعنه‌آمیز بود: مرا بازداشت کرده بودند، چون آخرین کسی بودم که آنجل را دیده بودم. فریاد زدم:

«احمقانه است!»

همان لحظه دیوار روبه‌رویم ترک برداشت و دستم در هوا معلق ماند.

دیوار… توخالی بود؟

ناگهان یاد یکی از پرونده‌های بایگانی افتادم. در آن نوشته شده بود که پس از تأسیس این ساختمان در سال ۱۹۴۰، مردی به نام یوهانس زیمرمن ــ که آن زمان رئیس‌ِرؤسا بود و گفته می‌شد آلمانی‌تبار است ــ برای کمک به خانواده‌اش در جریان جنگ جهانی دوم، کانال‌های مخفی‌ای را در سراسر ساختمان ساخته بود.

اما ژان-لوک دوپون این موضوع را فهمید و با وجود آنکه گزارشش را به مقامات داد، هیچ‌کس حرفش را باور نکرد. او هم به‌تنهایی آن مرد آلمانی را رسوا کرد و در نهایت، به‌عنوان قهرمانی برای کشورش به مقام رئیس‌ِرؤسا رسید

آن‌ها همیشه می‌گفتند آن کانال‌ها افسانه‌اند… اما حالا، انگار دارم به دیوارِ یکی از همان افسانه‌ها مشت می‌زنم.

چیزی در ذهنم جرقه زد، شاید شخصی که آنجل را ربوده از اینجا فرار کرده باشد! ذهنم دوباره گفت:« یا کشته!»

اَه دیگر نمی‌توانستم اینجا بیکار بیاستم باید کاری انجام می‌دادم حتی اگر به قیمت اخراج شدن از سازمان باشد، یا جانم!

به خودم گفتم:« به خودت بیا مانستر! تو سال هاست مرده ای! جانت چه ارزشی دارد وقتی آنجل نباشد، حالا کاراگاه خوبی باش و وسیله ای برای شکستن این دیوار پیدا کن!»

همان لحظه چشمم به صندلی هایی افتاد که در اتاق پخش و پلا بودند، شخصی را که برای نگهبانی گذاشته بودند، میشناختم، اسمش بِنوآ بود، جوانی که همیشه بوی سیگار ارزان می‌داد و دکمه‌های یونیفرم‌اش را جابه‌جا می‌بست، اگر سر و صدایی می شد آنقدر دست و پایش را گم می‌کرد که نمی‌دانست چه کار کند!

نزدیک ترین صندلی را برداشتم و با خشم به جان دیوار افتادم، اولین ضربه باعث شد بخشی از دیوار که توسط مشت من خراب شده بود فرو بریزد، دومین ضربه تقریبا نصف دیوار را خراب کرد!

-آقا.... آقای مانستر دارید چه کار می‌کنید؟

صدای نازک و خجالتی بنوآ بود، محلش نگذاشتم.

-صبر کنید الان میایم داخل......، ای وای کلیدهایم کو!

پوزخندی زدم، پسرک نمی‌دانست که معمولا کلید را به نگهبان نمی‌دهند تا اگر آشنای زندانی بود به او کمک نکند!

ضربه سوم، چهارم و پنجم را هم زدم و دیوار با صدای بوممم فرو ریخت!

دستم را دو طرف سوراخ ایجاد شده قرار دادم و به داخل تاریکی نگاه کردم، به علت رطوبت زیاد کانال بوی نا می داد و حشرات آنجا از اندازه واقعی‌شان بزرگ تر بودند، پای راستم را داخل کردم، زمین گلی بود، پس اگر کسی از اینجا بگذرد رد پایش می ماند! مثل برق گرفته ها به داخل اتاق برگشتم و چراغ قوه‌ای که برای گشتن در پرونده های بخش غربی بایگانی بود را برداشتم، چند بار امتحان کردم کار کند و به دهانه سوراخ برگشتم، نور را مستقیم به سمت زمین گرفتم.

ردپایِ یک زن! خیلی عجیب بود، فکر می کردم مجرم که، به احتمال زیاد همان خیانتکار تحت تعقیب ما هم هست، یک مرد باشد! خم شدم کمی از گل را با سر انگشتم برداشتم، و همان طور که در تعلیمات جاسوسی به‌مان یاد داده بودند آن را بوییدم، حداقل برای ۳ ساعت پیش بود! با توجه به فاصله ردپاها به نظر می‌رسد شخص وسیله سنگینی را حمل می‌کرده، آنجل ! کمی امیدوار شدم اگر شخص او را با خودش حمل می کرد و از پشت نمی‌کشیدش یعنی اورا نکشته بود! پس آن همه خون برای چه کسی بود!؟ به سمت اتاق رو گرداندم و خون روی یکی از جعبه ها را بوییدم، به ۷ سال پیش برگشتم، کلاس جانورشناسی، هنگامی که آنجل با قاطعیت پاسخ داد :« این بوی خون بز است!» سپس همه برایش دست زدیم، او موفق شده بود، امتحان را پشت سر گذاشته بود! پس با یک آدم ربایی حساب شده طرف بودم، در ذهنم به زمانی که آن صدای زنانه را شنیدم برگشتم او گفت:«زود باشید بیاید کمک یه نفر اینجا غش کرده، اوه خدای من، مرده!» حالا که فکر می کنم آن صدا خیلی آشنا بود!

-چه شده است بنوآ !؟

-بله! چه خبر شده؟ ما سر یک جلسه اضطراری بودیم.

سراسیمه به اطراف نگاه کردم، نگاهم با رسیدن به سوراخ روی دیوار متوقف شد، کار ریسکی بود،اما اگر کاری نمی‌کردم جانسون و هافمن مرا پیدا می‌کردند، هافمن، جانسون را متقاعد می‌کرد که من قصد سرپیچی از دستوراتش را داشته‌ام و بلافاصله تعلیقم می‌کردند. چراغ‌قوه را خاموش کردم و با سر به درون سوراخ پریدم. همان لحظه درِ اتاق باز شد و صدای جانسون را شنیدم:

«پس گفتی اینجا صداهایی می‌آمده؟»

ـ بله قربان…

نایستادم تا بقیه‌ی حرف‌هایشان را بشنوم؛ وقت تنگ بود. با اینکه همه‌چیز درهم‌ریخته بود، اما من هنوز مهلت ۷ روزه‌ام را برای حل معما داشتم. در دل تکرار کردم: «دارم می‌آیم آنجل، فقط کمی بیشتر دوام بیاور.»

فصل سیزدهم:

حدود ۱ ساعت بود که در مسیر مستقیم کانال پیش می‌رفتم، دیوارهای نمورِ زیمرمن انگار داشتند دورم تنگ‌تر می‌شدند و به چیزی جز حشرات جهش یافته برنخورده بودم،اما چیزی فراتر از حشرات آزارم می‌داد؛ یک حسِ غریزی. نگران بودم، در چند دقیقه‌ی اول، سایه‌ی لرزانِ گام‌هایی را پشت سرم حس می‌کردم؛ انگار کسی با فاصله‌ای دقیق پشت سرم قدم برمی‌داشت، وقتی می‌ایستادم، آن صدا هم ناگهان در سکوتِ مطلقِ کانال خفه می‌شد. بعد از مدتی، آن حضور کاملاً ناپدید شد، کم کم داشتم ناامید می شدم که متوجه شدم گل و شل های زیر پایم دارند تبدیل به زمین سفت می‌شوند! سرعتم را بیشتر کردم ، ناگهان آب تا مچ پایم رسید و وقتی نگاه کردم دیدم جلوتر حتی عمیق تر هم می‌شود، شاید این جا هم یکی دیگر از کانال ها بود اما با کانال قبلی خیلی تفاوت داشت، آن کانال هرچه بود حداقل بوی تعفن نمی داد، فاضلاب! ذهنم تکرار کرد، تنها نتیجه درست همین بود، پس زیمرمن اینجوری بدون دیده شدن خانواده‌اش را جا به جا می‌کرد! اگر فاضلابی بود، دریچه‌ای هم بود! شروع کردم به حرکت، این دفعه با امیدواری بیشتر، بالاخره از این فضای تنگ و خالی از سکنه خارج می‌شدم!

-کمک....... کمکم کنید،‌ خواهش می‌کنم.

صدا، صدای مردی بود، عاجز و توخالی، درخواست کمکش واضح بود، لحظه‌ای میان نجات آنجل و کمک به آن مرد مردد ماندم. اما آخرش وجدانم بر صدای ذهنم تسلیم شد.

به سمت صدا حرکت کردم، در پیچی به سمت راست پیچیدم، همان موقع بود که دیدمش، مردی که با شکم روی زمین خیس سکویی که از آب های فاضلاب بالاتر بود، خوابیده و با چشمانی ملتمس به من زل زده بود، انگار فقط توانسته بود خودش را به آن بالا بکشد تا جریان آب او را با خودش نبرد، بیشتر از ۲۰ سال نداشت، به نظر خوش چهره می‌آمد اما غبار سختی های زندگی چهره‌اش را پوشانده بود، جای جای لباسش پاره شده و دستش شکسته بود، نزدیک تر شدم تا بهتر ببینمش، چیزی راجع به آن مرد آشنا به نظر می‌رسید، وقتی تقریبا به فاصله ۵ سانتی متری اش رسیدم، شکم به یقین تبدیل شد، او هم مرا شناخت.

-مانستر......؟

پوزخندی زدم، واقعا ۷ روز برای من خیلی زیاد بود، آن هم با چنین شانسی! کنار مرد ژنده پوش نشستم، درست روی آن رودخانه در جریان، چنین چیزی غیر ممکن بود، سرم را میان زانوانم گرفتم و از خنده ریسه رفتم!

مرد همان جور حیرت زده به من خیره شده بود و نمی‌دانست چه بگوید.

وسط خنده های روان پریشانه‌ام چشمان خیسم را پاک کردم، به مرد نزدیک شدم و در گوشش زمزمه کردم:« چه طوری وینکلی ؟»

داستان ادامه دارد.......

پی نوشت:

پایان قسمت پنچم

این دو فصل، نقطه‌ی عطفی در مسیرِ تاریکِ مانستر است؛ گذار از انفعالِ یک بازداشتی به کنشِ یک کارآگاهِ جسور در دلِ تاریکی. کانال‌های زیمرمن، نه فقط راهی برای فرار، که دالانی به سوی گذشته‌ی دفن‌شده‌ است. پیدا شدن وینکلی در آن فضای متعفن، نه پایانِ معما، که آغازِ یک بازیِ کثیف‌تر است. آیا این یک تصادف بود، یا تله‌ای که از پیش چیده شده؟ داستان تازه دارد به لایه‌های عمیق‌تری از توطئه نفوذ می‌کند.

فصل های منتشر شده از «ما می‌توانیم» را می‌توانید اینجا مشاهده کنید:

ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه

ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها

ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته

ما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌ها

داستان معماییادبیات داستانیداستان
۰
۰
Fateme
Fateme
نویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید