
امروز وقتی داشتم قسمت ششم «ما میتوانیم» را مینوشتم، پدرم به اتاقم آمدند و شعری را که خودشان سروده بودند برایم خواندند.
راستش حس کردم بد نیست این لحظهی کوچک اما قشنگ را با شما هم به اشتراک بگذارم. 🌱
جان بابا من به قربانت روم،
ماه رویت مشک گیسویت شوم
روح من را باعث راحت تویی،
جان من را مایه رحمت تویی
خوب بنگر ما نشسته میرویم،
چون نِیِستان ما شکسته میدویم
بس حکایتها در این قام و قعود،
جملگی احوال ما سین سجود
فاءَت از عمق فرادی آمدهست،
طاءَت اما بال پروازت شدهست
میم را از سوی حق جامی بدان،
کان لبش از هایِ حق بگرفته جان
مر تو را من رازها کم گفتمی،
تا نیوشی زین حکایتها دمی
🌷 پینوشت:
از پدرم بابت همهٔ محبتها، دلگرمیها و لحظههایی که مسیر نوشتن را برایم روشنتر میکنند، سپاسگزارم. ❤️
گاهی میان نوشتن داستانها، همین لحظههای کوچک و صمیمی از هر داستانی ماندگارتر میشوند. ✨
اگر هنوز با داستان «ما میتوانیم» آشنا نشدهاید، میتوانید از اینجا شروع کنید:
ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه
ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها
ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته
ما میتوانیم، قسمت چهارم:شمارش معکوس در تالار سایهها
ما میتوانیم، قسمت پنجم:در رگهای تاریکی
ما میتوانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات
💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖