
وقتی نویسندهها ایدههایشان را گم نمیکردند! ✍️
«ولادیمیر نابوکوف» نویسنده مشهور، رمانهایش را روی برگههای معمولی نمینوشت؛ او از کارتهای کوچک استفاده میکرد! 😮
این کارتها داخل یک جعبه نگهداری میشدند و او میتوانست هر زمان که خواست ترتیبشان را عوض کند. به همین دلیل مجبور نبود داستان را از ابتدا تا انتها به صورت خطی بنویسد.
جالبتر اینکه چند کارت را زیر بالش خود میگذاشت تا اگر نیمهشب ناگهان ایدهای به ذهنش رسید، قبل از فرار کردن ایده آن را یادداشت کند! 🌙✨
راستش را بخواهید، بعد از فهمیدن این موضوع دیگر نمیتوانم برای گم کردن ایدههایم بهانهای بیاورم! 😅
🍀 حیوانات و نویسندهها؛ رفاقتی قدیمی!
«ادگار آلن پو» آنقدر گربهاش «کاترین» را دوست داشت که او را فرشته نگهبان خود مینامید. گفته میشود این گربه تنها دو هفته پس از مرگ صاحبش از دنیا رفت. 🐈💔
اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود!
«فلانری اوکانر» هم عاشق حیوانات، بهخصوص پرندگان بود. او در خانهاش از بوقلمون، بلدرچین، قرقاول و اردک نگهداری میکرد و حتی یکبار از طریق پست چند طاووس سفارش داد! 😮🦚
شاید به همین دلیل است که گاهی نویسندهها فقط از آدمها الهام نمیگیرند؛ گاهی حیوانات هم بخشی از دنیای داستانهایشان میشوند. ✨📚
📖 رازهای عجیب خلاقیت نویسندهها!
«آنتونی برجس» زمانی که از نوشتن بخشهای خستهکننده متنش کلافه میشد، یک فرهنگ لغت را بهطور تصادفی باز میکرد و سعی میکرد فقط از کلمات همان صفحه استفاده کند! 😅
«چارلز دیکنز» هم همیشه یک قطبنما همراه خود داشت و معتقد بود اگر رو به شمال بخوابد، خلاقیتش بیشتر میشود! 🧭
و اما «آگاتا کریستی»...
او میگفت بعضی از بهترین ایدههای داستانهای جناییاش هنگام خوردن سیب در وان حمام به ذهنش رسیدهاند! 🍎🛁🔍
حالا سؤال اینجاست:
اگر قرار بود شما هم یک عادت عجیب برای نویسندگی داشته باشید، چه چیزی را انتخاب میکردید؟ 😄
پینوشت:
سلام دوستان 🌷
امروز قسمت جدید منتشر نمیشه. دوست نداشتم چیزی رو عجلهای بنویسم و فقط برای اینکه پست خالی نباشه منتشرش کنم. ترجیح میدم هر بخش رو وقتی آماده شد با خیال راحت و کیفیتی که شایستهی همراهی شماست منتشر کنم.
اگر هنوز با داستان «ما میتوانیم» آشنا نشدهاید، میتوانید از اینجا شروع کنید:
ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه
ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها
ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته
ما میتوانیم، قسمت چهارم:شمارش معکوس در تالار سایهها
ما میتوانیم، قسمت پنجم: در رگهای تاریکی
ما میتوانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات
ما میتوانیم، قسمت هفتم:خواهران
ممنونم که صبورانه داستان رو دنبال میکنید و با نظراتتون بهم انگیزه میدید. ❤️