ویرگول
ورودثبت نام
فازو
فازو
فازو
فازو
خواندن ۲ دقیقه·۶ سال پیش

تولدم

فازو
فازو

من "دختر بهمن" در آستانه شب تولد" ۲۷ سالگیم"...

در ۲۷ مین تولد این "جان غمین بی تجربه ام" می دانم که دیگر هرگز به کسی یا چیزی برخورد نخواهم کرد که احساس تندی در من به وجود بیاورد...

برای شروع دوست داشتن کسی یا چیزی باید پیچکی از شوق، کنجکاوی و کوری به دست و‌پای دلت بپیچد‌ و در تن قلبت مدام‌ قد بکشد. حتی لحظه ای هست در آغاز که باید از پرتگاهی پرید و من می دانم که دیگر "هرگز" نخواهم پرید...

دیگر هرگز چیزی را که به " اصرارآلوده" باشد نخواهم خواست،چیزهایی که با "تمنا و سماجت" به دست بیایند دیگر "دوست داشتنی نیستند".

دیگر نخواهم خواست دستی را به پای "رویاهای خیس شبانه ام" زنجیر کنم...هرچه از دست می رود "بگذار برود" هرچه که باشد...

۲۶سالگی فکر میکردم برای "زندگی و عاشقی" باید خرواری از تجربه داشت اما به قول نادرجان ابراهیمی، تجربه، مطلقاً به کار عاشق نمی آید...کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق شود...عاشق شدن، شرط اولش "بی تجربگی" است...

و من که "غم شیرین بی تجربگی" دلم را می نوازد، "خرسند و خشنودم" گرچه عشق برایم صیدی بود که تیرم به خطا هم‌ رفت ولی لذتش کنج دلم "تا به ابد خواهد ماند"...

۲۶ سالگی با "مرگ‌ عزیزانم"، انبوه اندوه با تلخی هرچه تمام تر چون ماری در نهان خانه دلم‌ خزید و زهر خود را آرام آرام در حفره های قلبم فرو ریخت ...گویی حافظ درست میگفت که دردمندان بلا زهر هلاهل دارند...

کاش میشد با نعره ای، "تلخی زهر داغ ماتم"را از نای جان بالا آورد... از دردهای نگفتنی و‌ نهفتنی یاد گرفتم که خوشبختی، جرعه جرعه جام نوای نای نی هستی‌ را به جان نوشیدن است...

در آغاز ۲۷ سالگیم برای خوشبختی منتظر "هیچ" اتفاق وسوسه انگیز فریبای هوس انگیز نیستم. من منتظر یک روز "معمولی ام" که آدم ها را معمولی دوست داشته باشم...

بی خیال بایدها و نبایدها...

بی خیال قیدها و بندها...

بی خیال قاب ها و قالب ها...

دنیا همه سر به سر خیالست، خیال...

هرنوع خیال می کنی، میگذرد...

من را جز خیال آرام خیالی نیست...

باید ساده گرفت...

باید کرد آن کاری را که باید...

باید "تماشاگر و شکیباتر" بود با خود و ‌‌‌‌زندگی ‌و آدم ها‌؛

وجان کلام آنکه خرم آنکس که در این محنتگاه خاطری را سبب تسکین است...

و برای عزیزانم در شب تولدم یک آرزو می کنم...

روزی بیاید که ما دیگر "دچارنباشیم"؛ دچار خوشی ها و‌ناخوشی های تقدیر...ما چاره ای نداریم جز اینکه "دچار باشیم" به صدای هم... به نگاه هم... به دست های هم...

و به گفته سهراب جانمان دچار یعنی "عاشق"! و فکرکن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بی کران باشد...چه فکر نازک غمناکی...! "تولدم مبارک"...

فازو ۹۸/۱۱/۲

تولدعشقبهمنارزو
۵
۱
فازو
فازو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید